خاطرات سفر به ایتالیا 1

از سه هفته قبل از سفر و همزمان با خرید بلیط، لیست وسایل مورد نیاز برای چمدان ها را تهیه کرده بودم. البته با نزدیک شدن به زمان سفر تعدادی از آیتم ها را به دلیل محدودیت در وزن چمدان ها حذف و تعداد خیلی کمی از وسایلی که به نظر ضروری می آمد را اضافه کردم. ده روز قبل از سفر از همکارانم در شرکت خداحافظی کردم. درخواست مرخصی ام در همان روز آخر و پس از تایید رئیس امور کارکنان و مدیر مستقیم و مافوق، به دلیل عدم موافقت مدیرعامل برگشت داده شد. کار پیگیری تایید شدن درخواست مرخصی ام را به مدیر مستقیم سپردم و البته درست شدن کارهایم را به خدا. کار دیگری از من بر نمی آمد.

8 روز قبل از سفر، من و آقای همسر برای خداحافظی با امام رئوف راهی مشهد شدیم. با پرواز 5 صبح رفتیم و با پرواز 8 شب هم برگشتیم. اولین باری بود که علیرضا از زمان بیدار شدنش تا خوابیدنش هیچ کدام ما را در کنارش نداشت!

هفته آخر را سرگرم رسیدگی به کارهای باقیمانده و انجام خریدهای مورد نیاز و خداحافظی از چند تا ار اقوام نزدیک بودیم. مادرم همچنان برنگشته بود و من آخرین امیدهایم را راهی درگاه خدا کردم تا قبل از رفتن مادرم برگردد و او را ببینم.

روز چهارشنبه صبح با مشاور کودک وقت ملاقات داشتم. هر سه رفتیم. نکات خوبی مطرح شد که اگر توانستم در فرصتهای بعدی در موردش خواهم نوشت.

پنجشنبه از صبح علیرضا را گذاشتیم منزل مادرشوهرم و سرگرم بستن چمدان ها و وزن کردن آنها و جابجایی وسایل آنها بودم. با اینکه بخشی از وسابل را از روزهای قبل آماده کرده بودم تا حدود ساعت 9 شب مشغول بستن چمدان ها و آماده سازی خانه برای یک غیبت یک ساله بودم. در آخر از همسلیه ها هم خداحافظی کردیم و آب و برق و گاز خانه را قطع کردیم و کلیه درها را بستیم و با اتومبیل مملو از وسایل اعم از چمدان های سفر و خوراکی های باقیمانده در خانه و وسایل مورد نیاز در دو روز باقیمانده راهی منزل مادرشوهرم شدیم.

مادرم به لطف خدا و رحمت بیکرانش توانست برگردد. بامداد جمعه. و از جمعه عصر تا شنبه عصر را کنارم بود.

جمعه آخر، تولد علیرضا بود. جشن کوچکی داشتیم. با حضور پدرشوهر و مادرشوهرم و خواهرم و همسرش و مادر و برادرم و خاله و مادربزرگ همسرم. علیرضا بارها شمع فوت کرد و با همه کلی عکس و فیلم گرفت. کلی هم کادوی دوست داشتنی گرفت که مجبور شدم بخشی از وسایل چمدان ها را برای بردن آنها جابجا کنم و البته بخشی از آنها هم در خانه مادرشوهرم باقی ماندند. نهایتا هر چه که میخواستیم در چمدانها جا گرفت بجز مقادیری از لباسهای من و آقای همسر. مجبور شدم لباسهای خیلی کمی برای خودم و آقای همسر بیاورم! شب هم دوست قدیمی ام (از 19 سال پیش تا کنون!!) برای خداحافظی همراه با همسرش آمد و ساعتی با هم بودیم و خیلی خوشحالم کرد. برای من و علیرضا هم دو تا کادوی هیجان انگیز آورده بود...

شنبه هم یکی دو تا کار داشتیم که انجام شد و البته به دلیل کمبود وقت در روزهای آخر از بعضی کارهای پزشکی و شخصی خودم چشم پوشیدم.

مادرم شنبه عصر خداحافظی کرد و رفت. خداحافظی از چند نفر برایم خیلی سخت بود، مادر و خواهر و برادرم و مادرشوهرم. ساعت های آخر خیلی بد گذشت. همه بی حوصله و کسل بودند. شام خوشمزه مادرشوهرم هم نتوانست اوضاع را بهتر کند. من تا لحظات آخر در حال چک کردن کارها و وسایل بودم. ساعت حدود یازده شب عمو و عمه ام با یک اتومبیل و پسرعموی همسرم و خانمش با یک اتومبیل دیگر آمدند تا ما را به فرودگاه ببرند. اتومبیل خودمان را از ظهر همان روز به یک پارکینگ مطمئن سپرده بودیم. پس از خداحافظی من و علیرضا با عمه و عمویم رفتیم و همسرم با پسرعمویش. وسط های راه به نظرم رسید که احتمالا در گیرودار گذاشتن وسایل در دو اتومبیل کالسکه علیرضا را جا گذاشته ایم. به همسرم زنگ زدم و او تایید کرد! قرار شد برگردند و ما در فرودگاه منتظرشان باشیم. عوارض خروج از کشور را هم پرداخت نکرده بودیم و از طرفی دیگر هم نگران اضافه بار احتمالی بودم. اما خوشبختانه همه کارها به موقع انجام شد و بار چمدان ها دقیقا با بار مجاز برابر بود!!!! نه یک کیلو کمتر و نه یک کیلو بیشتر!

علیرضا خیلی خسته و خوابالو بود و بهانه گیر و بداخلاق شده بود. خودم هم چند شب بود خواب راحتی نکرده بودم. بالاخره زمان سوار شدن فرا رسید و پرواز اولمان به مقصد استانبول در ساعت 3:40 دقیقه بامداد یکشنبه آغاز شد. پرواز خوب و راحتی بود و مهمانداران هم فوق العاده خوش اخلاق و مهربان بودند. علیرضا هم خوابید و توانستیم یک ساعتی بخوابیم. در فرودگاه استانبول در سالن ترانزیت باقی ماندیم تا مجبور نشویم در صف چک پاسپورت ورود و خروج به ترکیه و گرفتن مجدد کارت پرواز معطل شویم. البته سالن ترانزیت با سالن انتظار از نظر امکانات رفاهی تفاوتی نداشت. پس از حدود شش ساعت گذران وقت سوار هواپیمای دوم به مقصد ایتالیا شدیم. استرس ها و نگرانی های واقعی کم کم خودشان را نشان می دادند...

ساعت 1 بعد از ظهر به وقت ایتالیا، به ایتالیا رسیدیم.هوا بسیار شرجی و گرم بود. شهر محل تحصیل آقای همسر یک شهر دانشگاهی در فاصله حدود 70 کیلومتری فرودگاه بود. با تعریف های منفی ای که از ایتالیایی ها شنیده بودیم در قدم اول آقای همسر با راننده تاکسی طی کرد که 100 یورو برای مسیر پرداخت خواهد کرد و نه بیشتر. او هم پذیرفت. وقتی به مقصد رسیدیم راننده زیر حرفش زد و 160 یورو مطالبه کرد (دستکاری تاکسی متر در ایتالیا بسیار معمول است) و عنوان کرد در صورت عدم پرداخت با پلیس تماس خواهد گرفت. ما هم چاره ای جز پرداخت مبلغ و حرص خوردن نداشتیم.

دومین ناراحتی وقتی پدید آمد که فهمیدیم هتلی که رزرو کرده ایم آنی نیست که باید باشد!!! رزرو ما از طریق یک سایت معتبر انجام شده بود ولی گویا صاحب هتل آدم معتبری نبود!! چون ما را به ساختمان دیگری غیر از ساختمان اصلی هدایت کرد که عکس ها و مشخصاتش با آنچه رزرو کرده بودیم خیلی تفاوت داشت. اعتراض هم راه به جایی نبرد چون می گفت جای خالی دیگری موجود نیست. ما هم با آن همه وسایل و غریب بودن و نا آشنایی و ندانستن زبان و البته تعطیل بودن همه جا (یکشنبه بود) دستمان به هیییچ جایی بند نبود. آقای همسر ناچار شد سه چمدان سنگین را 80 پله (بدون اغراق) تا طبقه آخر بالا ببرد. نه مهمانداری در کار بود و نه آسانسوری. یک آپارتمان کوچک که حتی سیستم خنک کننده هم نداشت. آن قدر در روز اول دلمان از ایتالیایی ها گرفت که ترجیح می دادیم برگردیم. استاد محترم هم تشریف برده بودند کنفرانس و در ایتالیا نبودند.... روز تعطیل بود و حتی یک سوپرمارکت هم باز نبود. آقای همسر فاصله زیادی را پیاده رفت و از یک کافه مقداری آب معدنی و کیک خرید. خوشبختانه مقداری کنسرو با خودم آورده بودم و شام را رو به راه کردم.

فردای آن روز....

بقیه اش باشه برای بعد!

/ 3 نظر / 2 بازدید
الهام

آخی........ خسته نباشید................ همیشه اولش سخته. یادته اول مهرها که میومدیم خوابگاه چقدرررر سخت و دلگیر بود ولی خیلی زووووود همه چیز روی روال میفته و با یاد این روزها میخندید. برای مرخصیت هم اگه پیگیری لازم داره بگو من یا اسرا تلفنی هم شده انجام بدیم. خودت که بهتر میدونی حساب کتابی نداره. اگه بخواین برگردین(که گویا برنامتون اینطوره) حیف میشه از دست بره. اون مشاور کودک را برای مدتی که ایران نیستید رفتید؟حتما برامون تعریف کن.... خداراشکر که مادرت را هم دیدی.... تولد گل پسرتون هم مبارک.................................انشالله 33 ساله بشه براش عروسی بگیرید[چشمک] باطری ماشینتون هم که احتمالا میخوابه!حالا خوبه پارکینگ مطمئن پیدا کردید بازم تعریف کن.... این روزهای اول حرف برای گفتن زیاده ولی وقت برای نوشتن کم!

مهسا

سلااااام :) ای جان!‌چقدر خوشحال شدم که مادرتونو تونستین ببینین قبل رفتن :) کلییییی دعا کردم براتون. شکر واقعا :) هی منتظر بودم بیاین بنویسین :) روزهای اول خیلی هیجان‌انگیزه. مگه نه؟

الهام

پس از اون نصفه بیشترش برامون بنویس... تو یه کنفرانس برای رئیس نشست ارائه من یه آقای ایتالیایی و یه خانم هندی بودند که هندیه خیلی خوب حرف میزد ولی ایتالیاییه آخر همه حرفاش میگفت اووو [خنده] همشون انگلیسیشون درهمه یا شانس من بود؟