برگ و باد

باد، پيچيده در ترانه برگ

هرکجا برگ خشک بود، افتاد!

باغ ناليد و گفت:

باد، مباد!

درشگفتم، گناه باد چه بود

برگ خشکيده بود، باد ربود

باد هرگز نبود دشمن برگ

مردن برگ دست باد نبود

زندگی ذره ذره می کاهد

خشک و پژمرده می کند چون برگ

مرگ ناگاه می برد چون باد

زندگی کرده دشمنی يا مرگ

برگ خشکم به شاخسار وجود

تا کی آن باد سرد، سر برسد

تو هم ای دوست، ذره ذره مکش!

تا نخواهم که زودتر برسد!

فريدون مشيری

 

 

 

 

 

 

/ 2 نظر / 16 بازدید
کبريايی

برگ سبزم به شاخسار درخت جود. دز انتظار نسيمی سبز. تا از اين درخت جدا کند مرا. ببرد به جای همیشه سبز.

زندگی ذره ذره می افزاید. سبز و پربار می کند چون سرو. مرگ به گاه می برد چون آب. زندگی کرده دوستی يا مرگ ؟ (پاسخ هر دو )