خاطرات سفر به ایتالیا 10

آن قدر دیر به دیر می نویسم که یادم می رود چه می خواستم بگویم!!

دو هفته است که کلاس نرفته ام. علیرضا هم مدرسه نرفته. هم هوا سرد بود و هم علیرضا سرفه می کرد و حوصله دور جدید سرماخوردگی اش را نداشتم. بعد هم که هوا خوب شد علیرضا در مقابل مدرسه رفتن مقاومت شدیدی کرد و من نخواستم به زور او را ببرم. خلاصه اینکه چهار جلسه غیبت دارم و معلوم نیست که حذف نشده باشم. علیرضا هم شاید حذف شده باشد.... سعی میکنم فردا امتحان کنم و ببینم می توانم به مدرسه ببرمش یا نه. در هر صورت به احتمال زیاد فردا آخرین جلسه کلاس من قبل از سال جدید است. در مورد مدت تعطیلی مدرسه و کلاس هم چیزی نمیدانم که اگر فردا رفتم می پرسم. سیستم آموزش زبان در کلاسی که می روم اصلا خوب نیست. هر جلسه مطالب مربوط به همان جلسه کپی و داده می شود و هیچ مواد آموزشی شنیداری هم داده نشده است... خلاصه که کمی دلسرد شده ام.

روزهای آخر سال میلادی است و مردم سرگرم خرید و تزئین و ... هستند و گاهی خیابان ها شلوغ می شود. برای ما که خرید خاص عید کریسمس نداریم و دوست و آشنایی هم نداریم و برنامه خاصی هم برای تعطیلات نداریم دلگیر کننده است..

هفته قبل بالاخره وعده و وعیدها واقعی شد! روز جمعه گذشته هم حقوق آقای همسر بعد از حدود سه ماه پرداخت شد و هم بنا به دعوت استاد آقای همسر به ناپل (بزرگترین شهر نزدیک شهر محل سکونت ما) رفتیم. جمعه شب با یکی از همکاران آقای همسر (خانم کارمن) که در حال برگشت به منزل بود راهی شدیم. استاد آقای همسر یک سوییت کوچک دارد که آن را اجاره می دهد و آن را مجانی در اختیار ما گذاشت. منزل خودش هم نزدیک همان سوییت است و با رسیدن ما همراه همسرش آمد و کلید را داد و بعد از گذاشتن وسایل ما را برای شام بیرون برد. همسرش خانمی دوست داشتنی و مهربان بود. علیرضا هم تا توانست بدو بدو و شیطنت کرد و از سر و کول استاد آقای همسر بالا رفت. منطقه قابل توجهی از شهر ناپل به عنوان منطقه تاریخی محسوب شده و تردد وسایل نقلیه محدودیت دارد. سوییت مورد نظر و منزل استاد هم در همان منطقه بود. کلیساهای متعدد و بارها و نمایشها و اجرای خیابانی و موزه ها در این منطقه متعدد هستند و در دو شبی که ناپل بودیم این منطقه خیییییلی شلوغ بود. مخصوصا شب دوم که نامش شب سفید یا شب هنر بود و موزه ها تا صبح به صورت رایگان باز بودند و در خیابان ها تردد بسیار مشکل بود.  شام را در یک پیتزا فروشی خوردیم. کیفیت پیتزا بسیار خوب بود. گرچه آقای همسر از مواد روی آن (بروکلی و یک نوع سبزی دیگر) خوشش نیامد. پیتزاهای ناپل در تمام ایتالیا معروف هستند. خانم استاد پیشنهاد کرد که روز بعد کدام مناطق شهر را ببینیم. روز بعد از مسیری که خانم استاد پیشنهاد کرده بود پیاده حرکت کردیم و دو سه بنای تاریخی را دیدیم. من هم با ترس و لرز از داخل یک کلیسا کلی عکس گرفتم :)) در مسیر حرکت ما مردم سرگرم خرید عید بودند و خیابان ها حسابی شلوغ بود. من هم خیلی دلم می خواست حداقل یکی دو تا از مغازه های لباس فروشی را ببینم ولی فرصت نشد. پیاده تا دریا رفتیم و مسیر طولانی نبود. در کنار دریا یک شهر بازی کوچک بود که یک ساعتی علیرضا را سرگرم کرد. عصر را در سوییت استراحت کردیم. استاد برای شام ما را به منزل خود دعوت کرده بود. علاوه بر ما کارمن و همسرش و یک زوج دیگر که اتفاقا سال قبل برای گردش به ایران آمده بودند هم حضور داشتند. همه استاد دانشگاه. خانم فرانچسکا و همسرش از سفرشان به ایران تعریف کردند و می گفتند ایرانی ها مهمان نواز هستند. از دیزی و ته چین و مسقطی هم خوششان می آمد. حتی با فسنجان هم پخته بودند و با خود آورده بودند! البته فرقش با فسنجانهای ایرانی این بود که سس کمی داشت و قسمت عمده آن مرغ بود و بدون پلو خورده میشد :)) کارمن و همسرش بدون سه فرزند کوچکشان آمده بودند و برایم عجیب بود. پذیرایی قبل از شام شامل سه نوع پنیر، یک نوع نان خشک با ظعم های مختلف که با ترشی خورده میشد!! و خرما بود. شام هم با سوپ شروع شد. البته سوپ که چه عرض کنم!!! چند نوع حبوبات و غلات پخته شده بدون آب و با ادویه و نمک بسسسیار کم!!! من که با خوردن همان سیر شدم. بعد هم یک نوع سبزی برگ سبز آبپز، یک نوع قارچ آبپز، سالاد و نوشیدنی و پنیر ماتزارلا که در حجم زیاد و خالی خورده میشد!!! و در آخر هم دو سه جور دسر! چقدر ایتالیایی ها زیاد غذا می خورند!!!! حتی شب قبلش هم که رفته بودیم با استاد و خانمش پیتزا بخوریم آن دو با اینکه حداقل بیست سال از ما سنشان بیشتر بود غذایشان را تمام کردند و من نصف اش را و همسر سه چهارم اش را خوردیم!! :))

آن شب وقتی علیرضا وارد آپارتمان استاد شد به حسب دوستی شب قبل (!!!) احساس راحتی کرد و به محض ورود راهی بازی کردن با وسایل منرلشان مخصوصا وسایل برقی شد. ما قبلا به استاد در مورد شیطنت علیرضا هشدار داده بودیم اما او میگفت همه بچه ها همین طور هستند :)) استاد هم دستپاچه شده بود و نمیدانست چه کند!! فقط به من گفت مراقب باش خطری برای خودش ایجاد نکند! :)) سعی میکرد سیم ها را از جلوی دست علیرضا بردارد و در جیب هایش قایم کند! در نهایت هم قبل از شروع شام برای علیرضا چندتا کارتون فارسی دانلود کردند تا سرگرم شود :)) بعد از شام هم بلافاصله به دلیل خستگی زیاد علیرضا خداحافظی کردیم....

چقدر طراحی آپارتمان استاد به سلیقه ایرانی ها دور بود!! پذیرایی کوچک و مبل های بسیار کم. این طور که من فهمیدم فضای عمومی آپارتمان های اینجا کوچک است و فضای شخصی بزرگ.

روز بعد (یکشنبه) درگیر برگشتن بودیم! با توجه به برنامه قطارها و اتوبوسها تصمیم گرفتیم ظهر همان روز با اتوبوس برگردیم. البته استاد پیشنهاد کرد که تا صبح ئوشنبه بمانیم و با او برگردیم اما ما ترجیح دادیم زودتر برگردیم. استاد همراهمان آمد و پیاده به ترمینال رفتیم. سر راه هم چند جا را نشانمان داد و در مورد بچه هایش صحبت کردیم. دو فرزند دارد که دانشجو هستند یکی در میلان و دیگری در لندن. ظاهرا ورود به دانشگاه در ایتالیا از ایران بسیار ساده تر است. وقتی به نزدیکی ترمینال رسیدیم من از مغازه ای که غذاهای حلال داشت گوشت و مرغ و مقداری خشکبار خریدم و آقای همسر هم بلیط تهیه کرد و از همان مغازه کباب ترکی تهیه کرد. علیرضا که گرسنه بود شروع به خوردن کرد و یعد از خوردن یک سوم ساندویچ گفت نمیدونم چراد لم شور میزنه!!! گویا ساندویچ ها سس تندی داشتند! :)) در آخر هم از استاد تشکر فراوان کردیم و دعوتش کردیم که یک بار برای صرف غذای ایرانی به خانه مان بیایند...

این هم از سفر کوتاهی که بعد از سه ماه اقامت در ایتالیا داشتیم... راستی! ویزای من و علیرضا اعتبارش تمام شده. در گیرودار اقامت گرفتن هستیم که اگر درست نشود باید برگردیم!!! چون ویزای توریستی قابل تمدید نیست.

/ 3 نظر / 3 بازدید
الهام

علیرضا دیگه خوب شده؟؟؟ فکر کنم زیاد اهل خرید نیستی ما پارسال این موقع هند بودیم ملت داشتن ساری میخریدند و..... ما هم کلی حال کردیم از این همه سرزندگی.... دلگیر نباش ....برای خودتون یه برنامه رم جور کنید ازنظر وسایل نقلیه عمومی اوضاع چطوره؟مثلا آلمان گویا خیلی عالیه...قطار سریع السیر و... خوب مبارکه.... حالا حقوق 3ماه را دادند یا نه فقط دادن حقوق برقرار شد؟! استاد همسر از ناپل میاد و میره هر روز؟ همیشه به گردش و مهمونی..... فقط اونها هم همینقدر گیاهخوارند یا برای شما رعایت کردند؟اکثر غذاهایی که گفتی گیاهیه! "قبل از شروع شام برای علیرضا چندتا کارتون فارسی دانلود کردند تا سرگرم شود"و "نمیدونم چراد لم شور میزنه!!"[قهقهه]

الهام

خدارا چه دیدی شاید با هم رفتیم رم؟!؟![شوخی] شرایط کاری استاد و کارمن مثل من در دانشگاه کرج خواهد بود!!!با این تفاوت که به برکت ترافیک تهران از دم در خونه تا دانشگاه 1ساعت و نیم میشه...[خنده]

مهسا

:) آخ جون :) دیدن پست جدید خوشحالم می‌کنه! :)‌زود به زودتر بنویسین :)