سيب

تو به من خنديدی
و ندانستی
من به چه دلهره از باغچه‌ی همسايه
سيب را دزديدم
باغبان از پی من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب‌آلوده به من کرد نگاه

سيب دندان‌زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سال‌هاست که در گوش من آرام آرام
خش‌خش گام تو تکرارکنان
می‌دهد آزارم
و من انديشه‌کنان غرق اين پندارم
که چرا
خانه‌ی کوچک ما سيب نداشت!

  حميد مصدق

/ 2 نظر / 10 بازدید
کبريايی

داشت. اگر خوب ميگشت پيدا ميکرد

aava-ye-daroon

خیلی جالب بود! خیلی وقت بود برای این شعر منتظر همچین جوابی بودم! (با عرض معذرت از صدیقه عزیز که که اوّلين بار اين شعر رو 6 سال پيش، از اون شنيدم، صديقه اي که خيلی وقته به من سر نمی زنه و بدجوری خودشو درگير کرده، صديقه اي که من رو ياد سادگی و صداقت ميندازه..) يک سيب سرخ از باغچه خونه خودمون تقديم به صديقه! (گرچه باغچه نداريم تو خونه، ولی سيب که داريم!)