تو نيستي كه ببيني

تو نيستي كه ببيني
 چگونه عطر تو ؛ در عمق لحظه ها جاري است
 چگونه عكس تو ؛ در برق شيشه ها ؛ پيداست
چگونه جاي تو ؛ در جان زندگي سبز است

تمام گنجشكان
كه درنبودن تو
 مرا به باد ملامت گرفته اند
ترا به نام صدا مي كنند

تو نيستي كه ببيني چگونه پيچيده است
طنين شعر نگاه تو درترانه من
تو نيستي كه بيبني چگونه مي گردد
 نسيم روح تو در باغ بي جوانه من


چه نيمه شب ها وقتي كه ابر بازيگر
هزار چهره به هر لحظه مي كند تصوير
به چشم همزدني
ميان آن همه صورت ؛ ترا شناخته ام


به خواب مي ماند

تنها به خواب مي ماند
 چراغ آينه ديوار بي تو غمگينند
تو نيستي كه ببيني
 چگونه با ديوار
به مهرباني يك دوست ؛ از تو مي گويم
تو نيستي كه ببيني چگونه از ديوار
 جواب مي شنوم

 
تو نيستي كه ببيني چگونه دور از تو
به روي هرچه در اين خانه ست
غبار سربي اندوه بال گسترده است
 تو نيستي كه ببيني دل رميده من
بجز تو ؛ ياد همه چيز را رهاكرده است


غروب هاي غريب 
 در اين رواق نياز
پرنده ساكت و غمگين
ستاره بيمار است
دو چشم خسته من
 در اين اميد عبث
دو شمع سوخته جان هميشه بيدار است
تو نيستي كه ببيني

 

فريدون مشيری

/ 4 نظر / 8 بازدید
ساحل۴۰۱

سلام نازنین وبلاگ جالب وجذابی داری بهت تبریک میگم امیدوارم که همیشه همینطور موفق باشی خوشحال میشم به جزیره شادو سرگرم کنندۀ من هم سری بزنی منتظر ورود ونظرپر مهرت هستم .

غريبه

برام از شاملو بنويس از سهراب من عاشق فريدون مشيريم بنويس بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم اخه منو ياد کسی ميندازه که فقط يه بار از کوچه عاشقی باهاش عبور کردم

خودم

to gharibeh!!: man dar yaddasht haye ghablim az fereidoon moshiri ziad neveshtam, agar be archieve moraje'e konid she'er haye moshiri ro ziad mibinid, mamnoon ke be inja sar zadid, baz ham coment bedid agar weblog darid addresesho bedid ke sar bezanam

محیا

سلام و بتو دوست دارم چون آدمو یاد ناب ترین حرف آدمای نایاب میندازه شعرایی که می نویسم دفترچه شعر یه عزیزه که دوسش دارم