خاطرات سفر به ایتالیا 18

همکار هندی آقای همسر را امروز برای ناهار دعوت کرده بودیم. مثل دفعه های قبل دیر آمد! قرارمان ساعت 1 بود ولی یک ربع به 3 آمد!!! ظاهرا خواب مانده بود!! شماره های عینک من و آقای همسر را گرفته بود که از هند برایمان عینک بگیرد! چون ظاهرا آنجا خیلی ارزان تر است. دو جفت برای هر کداممان گرفته بود!! البته وقتی عینک بدون امتحان کردن روز صورت گرفته شود کاملا باب میل نخواهد بود ولی از نتیجه کار راضی بودیم!

دیشب تا ساعت سه بیدار بودم و امشب هم حداقل تا ساعت دو کار دارم!!! جالب است که از ساعت 11 تا 1 حوصله انجام کاری جز اینترنت گردی و نوشتن و .. ندارم!!!

چند روز پیش با یکی از دوستان عزیزم که همکارم هم هست در مورد کار و بار و شرکت حرف می زدیم، می گفت یکی از همکاران (که هم سن و سال خودمان است و تازه دکترایش را گرفته) مدیر یکی از بخش های بسیار مهم شرکت شده است. از طرفی خوشحال شدم و از طرفی خیلی تعجب کردم. یک خانم بدون هیچ تجربه مدیریتی (حتی در حد مدیر گروه) یک دفعه مدیر یک بخش کاملا مردانه بشود... امیدوارم موفق باشد. ولی این تصمیم گیری های یک شبه کار دست افراد و شرکت می دهد. همان طور که مدیر دفتر ما از یک بخش خیلی نامرتبط به دفتر ما منتقل شد و کارهایی انجام داد که همه را ناراضی کرده و می کند... در ضمن گویا تعداد افرادی که شرکت را به مقصد خارج از کشور ترک کرده اند هم زیاد شده. یکی از دوستانم هم در شرف انجام این کار است که هم از طرفی دوست دارم به وضعیت بهتر پیشرفت کند و هم از اینکه در فکر رفتن است دلم می گیرد. خلاصه روز به روز اوضاع بدتر می شود انگار!!!

خانم آقای ک. در مورد تجربه بستری شدن به دلیل زایمان اش در اینجا می گفت که پرستاران بسسیار مهربان بوده اند و برای زایمان طبیعی سه شب بستری شده است و پرستارها مدام قربان صدقه اش می رفته اند و گویا برای سزارین یک هفته بستری می کنند. من یاد پرستاران سنگدل بیمارستان تجریش می افتم و برای صد هزارمین بار از یادآوری شش هفته آخر زندگی پدرم قلبم فشرده می شود و پلک هایم را محکم فشار می دهم تا اشک هایم نریزد... از خودم تعجب می کنم، از اشک هایی که در مدت چهارده ماه گذشته توان نریختن شان را داشته ام... چطور می شود که ورودی سیستم آموزش پزشکی آدم معمولی باشد و خروجی اش آدم سنگدل؟! چطور می شود که آدم های پیر اینجا برای بردن کالسکه توی اتوبوس به کسی که نه هموطن است و نه همکیش کمک کنند و صندلی شان را در اتوبوس به پسرت بدهند و راننده جوان تاکسی در تهران مرا با فرزندی در آغوش وسط اتوبان در قسمت خط ویژه پیاده کند و بگوید مشکل خودت است که از اول نگفتی وسط مسیر پیاده می شوی! من باید زودتر برسم و نمی توانم در ترافیک به خاطر تو معطل شوم. و آقای پلیس راهنمایی و رانندگی هم اعتراض تو را جدی نگیرد... نمی توانم بفهمم مسکل دقیقا از کجاست؟؟

قرار نبود این پست تلخ شود. فی البداهه می نویسم همیشه، بدون برنامه قبلی.

راستی روز زن مبارک!

/ 4 نظر / 5 بازدید
الهام

روزت مبارک..... از ماست که بر ماست.... از بس ادم هایی که سرشون به تنشون می ارزیده از ایران رفتن. یه مشت ادم سو استفاده گر و نان به نرخ روز خور اینجا ماندند و برای خودشون احساس بزرگی میکنند. مثل کبکی که سرش تو برفه و فقط خودش را میبینه.... محدودمان کردند. به بهانه های مختلف. به بهانه دین. به بهانه استقلال. به بهانه ..... و همین باعث شده هر کسی فقط خودش را ببینه و احساس بزرگی کنه تا جایی که راننده تاکسی حق هر اهانتی به مسافرش را میده. خیلی راحت بعد اینکه مسافر پیاده شد پشت سرش میگه فلان و بمان. نه فقط تاکسی ها که همه و همه... بقول خودت دکترها.... بدون درنظر گرفتن شخصیت بیمار چه ب خوردها که نمیکنن و.....

صدیقه

ممنون از گل [گل][گل][قلب] این پستت رو دوس داشتم، به نظرم توی ایران هیچکس از اول سنگدل نیس اما اینقدر شرایط سخته و بقیه نامهربونن آدم شروع می کنه شبیه بقیه شدن. این یکی از مهم ترین دلایلی بود که من ایرانو ترک کردم... مواظب خودت باش [قلب]

آ س م و ن ی

معلومه رمز دستم رسیده؟! [چشمک] کاملا می فهمم چی میگی؟ من همون ده روزی که هلند و فرانسه رفتم، تفاوت ها رو لمس کردم... تمام چیزهایی که از این تفاوت ها میگی، خیلی خیلی برام ملموسه... تو ایران، انسان بودن داره فراموش میشه... البته سبک زندگی و استرس و سطح رفاهی نیز تاثیرگذار هست توی خلق و خوی آدم ها... تو هم آخه رفتی تو اروپا... سبک زندگیشون 100% با ایران متفاوت هست... حداقل اگه می رفتی کانادا یا آمریکا، این تفاوت ها رو کمی کمتر حس می کردی... زندگی تو محیطی که کاملا بدون استرس هست و آرامش کامل بر زندگی ات جریان داره، باعث میشه بعد از برگشت به ایران، اوائل کمی اذیت بشی تا سبک زندگی ات عوض بشه...

مهسا

بنویسییییین از نوروز در غربت :)