هفته ای که گذشت

بالاخره روزی که میدانستیم خواهد آمد، رسید! میدانستیم علیرضا باید جراحی شود و بهترین سن برای این جراحی تا 18 ماهگی است.

چهارشنبه صبح در بیمارستان مهر پذیرش شدیم و از همان موقع آنژیوکت و سرم وصل شد و از ساعت 10 صبح که شیرش را خورد دیگر چیزی بهش ندادیم. ساعت حدود 4.5 بعد از ظهر هم علیرضا را برای جراحی بردند. جراحی 1 ساعت طول کشید و قسمت بد ماجرا اتاق ریکاوری بود. حدود 20 دقیقه صدای گریه های علیرضا را می شنیدیم و اجازه ورود به ما نمیدادند! تا بالاخره کلافه شدند و گفتند برای آرام کردنش بروم داخل اتاق ریکاوری!!! علیرضا از شدت گریه نفسش بالا نمی آمد! وقتی با او حرف میزدم و دستش را گرفته بودم و سرش را نوازش می کردم آن قدر ترسیده بود که چشمهایش را باز نمیکرد. با شنیدن صدای من آرام شد و خوابش برد.... چقدر دلم میخواست پرسنل ریکاوری را خفه کنم!!!

بعد هم منتقل شد به بخش کودکان. درد داشت یا ترسیده بود را نمیدانم، ولی فقط در آغوش همسرم آرام میگرفت و حاضر نبود در تخت بخوابد...

برای آنکه همسرم بتواند شب پیش من و علیرضا بماند اتاق خصوصی گرفتیم. از حدود ساعت 1 تا 5 صبح علیرضا آرام بود و در تخت خوابید و ما هم روی مبل داخل اتاق کمی استراحت کردیم.  بماند که چند بار از پرستارهای بخش خواستیم سرمش را چک کنند و مرتب جریان سرم قطع میشد و خون داخل رگ به لوله سرم برمیگشت.... و بعضی پرستارها بد برخورد می کردند... از ساعت 5 هم اینراپتها (!!!) شروع شد!! از خالی کردن سطل زباله و تحویل شیفت به سرپرستار بعدی و قطع کردن سرم گرفته تا صبحانه!! نه گذاشتند ما بخوابیم و نه علیرضا!

خوشبختانه پزشک صبح زود آمد و اجازه ترخیص داد و حدود ساعت 10 بیمارستان را ترک کردیم....

خدا را شکر میکنم که مشکل علیرضا حاد نبود و با یک جراحی نسبتا ساده و بی خطر رفع شد.... خدا را شکر میکنم که بیشتر از یک شب در بیمارستان نماندیم... خدا را شکر میکنم که جز تعویض مرتب گاز و پماد زدن و مراقبتهای ساده و یکی دو بار مراجعه به پزشک کار دیگری نمانده.....

برای سلامتی همه بیماران به خصوص بچه ها دعا میکنم.

ببخشید این پست کمی تلخ بود! فکر کنید شکلات تلخ است و در عین تلخی خوشمزه! مثل جراحی علیرضا!

/ 3 نظر / 2 بازدید
آ س م و ن ي

هستم، همين اطراف... مثل هميشه درگير... واقعا فكر نمي كردم دو ماه گذشته باشه از آخرين پستم... راستي! خدا رو شكر كه گل پسر خوبه الان... متنفرم از محيط بيمارستان...

چیهیلک

واقعا خدارو شکر که زود تموم شد! امیدوارم که حالش خوب بشه زودتر! به تو و همسرت هم : خسته نباشد!

nazanin

khob khoda ro shokr ke be khoobio khoshi tamoom shod! :) aks hasham ke didim motmaen shodim pesaremoon sahiho saleme! :)