سلام!

مدتی است که دست و دلم به نوشتن نمی رود! نمی دانم چرا!!

چند روزی قبل از نوروز مرخصی گرفته بودم که بروم پیش پدر و مادرم، اما مسافرتشان جور شد و تا ١٠ فروردین هم نیامدند! ما هم تعطیلات نوروز را در تهران گذراندیم و عید دیدنی کردیم و ....

١١ فروردین هم رفتیم دیدن پدر و مادرم و ١٢ فروردین هم بله برون خواهر خانم بود که به نامزدی ختم شد... ١٣ ام صبح هم برگشتیم تهران و در منزل مادر همسرم یک آش رشته اعلی نوش جان کردیم!

از ١۴ فروردین هم کم کمک شروع کردیم به دنبال خانه گشتن!! حالا دیگه قیمت دستمان آمده و تمام امکانات مالی مان را شمارش کرده ایم! البته تا اواسط تیر از جای فعلی بیرونمان نمی کنند و جای نگرانی نیست!

آقای همسر هم زیاد حوصله نوشتن رساله خود را ندارند و شش روز هفته را به سر کار می روند و اینجانب هم که قول همکاری داده بودم کارم کند پیش می رود، البته تا آخر شهریور وقت دفاع هست! و صد البته که من هم سعی می کنم سرعت کارم را بیشتر کنم...

آقای همسر می گوید چقدر خسته کننده است که آدم هر روز سر کار برود! آخر تا قبل از عید هفته ای ۴ روز به سر کار می رفت و نه شش روز. من هم به او می گویم پس ببین من چه می کشم!!! حداقل تو دوستان خوبی در محل کار داری و کارت را هم دوست داری... اما من مدام باید برای خودم کارهای جورواجور پیدا کنم تا حوصله ام سر نرود! البته من سر کار اینترنت بازی هم می کنم ولی او نه! شیطان

قرار است یکی از همکاران همسرم همراه با همسرشان سری به ما بزنند. این همکار هم هم دوره ای سابق من بوده اند. هم رشته ای بودن من و همسرم باعث شده که تعدادی از همکاران و دوستان همسرم، هم کلاسی های سابق من باشند و من رویم نمیشود که مهمانی به منزلمان بیایند!!

قرار بود خواهر خانم و نامزدشان مراسم عقد کنان را تابستان برگزار کنند، اما بعد از نامزدی پشیمان شده اند و خریدهایشان را هفته قبل انجام داده اند و احتمال دارد آخر این هفته مراسم عقدشان را در منزل پدر و مادرم برگزار کنند!! هنوز که قطعی نشده. البته مادرم گفته حوصله مهمانی بزرگ دادن را ندارد و به دعوت کردن اقوام و آشنایان نزدیک بسنده می کند. اما با وجود دو طبقه بودن منزل پدری ام دارم فکر می کنم که آیا آن همه مهمان در منزل ما جا می شوند؟ سوال

خلاصه اینکه در حال حاضر من در حال نوشتن رساله آقای همسر (ترجمه و تایپ مقالات قبلی شان) به صورت کند می باشم و آقای همسر هم به سر کار می روند و  صبح ها یواشکی اتومبیل خود را وارد طرح کرده و بعد از ساعت کار به دنبال خانه می گردند! و من هم خدا خدا می کنم گیر نیفتد! چشمک

/ 8 نظر / 11 بازدید
چیهیلک

90 مبارک و امیدوارم سال خوبی در انتظارتون باشه! ..... در طی مراحل رسیدن به یک هدف، یک دوره ای نه چندان کوتاه هست که روزهاش تکراری و کند و یاس آوره، این روزها رو باید با صبر آرامش طی کرد و هیچ گزیری ازشون نیست! این روزهای تو و همسر هم میگذرد و روزهای شادتری در انظارتان است! نامزدی خاهرجانتان هم مبارک![گل]

الهام

چه پست پرو پیمونی.... من حدس میردم خواهر گرام شما زودتر از برنامه شما پیش بره[چشمک]یکی نیست بگه خودتون عجله داشتین اشکالی نداشت حالا به اونها خرده میگیرین[خنده][چشمک] از الان برای خونه تیرماه زود نیست؟! مهمانتون را من هم میشناسم؟همه دوره ها با هم همکلاسی بودیم آخه!!!

آ س م و ن ی

مبارکه نامزدی خواهرت. چه جالب که منم حس مشابه تو دارم در مورد اومدن دوست های دانشگاه به خونه! هیچ دلیل منطقی هم نمی تونم براش پیدا کنم

غزال- روزشمار

نامزدی خوارهت مبارک انشالله خوشبخت بشن ازت نوشتن این پست بعید بود حداقل من انظار همچین پست کاملی نداشتم [بغل]

الهام

این م.ج کی بود؟!!! [متفکر] منم میشناسمش؟!!! فضولیم گل کرده!!![نیشخند] حالا اومدن؟ سخت بود؟!!! نامزدی خواهرت مبارک خیلی... [لبخند] چه سرعت پیشرفت بالایی هم دارن!!! چه همسر خوبی... من بهت افتخار میکنم! :) ترجمه و تایپ مقاله ها بسی حس میخاد!!!

الهام

منم کلی دلم برات تنگیده عزیزم...:* آها.... یکیو یادم افتاد!! :) آخر فامیلیشم همشهری بودنشو نشون میده!!! درست گفتم؟!! ااا!! من نمیدونستم ایشونم مزدوج شدن!!!

الهام

ااا!!! اشتبا حدس زده بودم!! خوب شد گفتی!!! ذهن کنجکاو یه بنده خدا رو آروم کردی!!! [چشمک]

الهام

الهام اونی که تو حدس زده بودی که ایران نیست اصلا!!! پیش سپیده اینا هستن MIT! حورا هربار بايد ياد آوري كنيم تا بنويسي؟!بنويس...... اين روزا برات كلي خاطره ايه ها[چشمک]