فصل تازه

فصل تازه ای آغاز شد، هم تابستان را می گویم و هم شروع دوره آموزشی سربازی همسرم!

قبل تر ها وقتی تنها می شدم یا کتابی می خواندم یا فیلمی می دیدم یا آهنگی گوش می دادم یا ... دیشب برای سرگرم کردن خودم دنبال راهی می گشتم که فراموش کنم تنهایی را، و نشد!! هم فیلم داشتم و هم کتاب، اما حسش نبود. به جای همسرم فوتبال دیدم و بستنی فالوده ای خوردم.... و البته دستی به سر و روی خانه کشیدم و آشپزی کردم برای پذیرایی از سربازی خسته و بس عزیز. عزیزترین مهمان خانه ام.

/ 8 نظر / 22 بازدید
الهام

انشالله که یه فصل پر خاطره میشه. اتفاقا دیروز همش یاد رفتن حامد بودم!!! فکر میکردم شبای اول رو برمیگرده!!! تنها نمون بابا جون بیا پیش ما نردیکه راه

سارا

سخته [ناراحت] اگه اوایلش رو تنها نمونی بهتره هر چند آدم تو خونه خودش از همه جا راحت تره. امیدوارم به هیچ کدومتون سخت نگذره [لبخند]

آ س م و ن ی

کلا سربازی دردسرش زیاده. آموزشیه فقط یا دوره هم باید برن؟ ایشالله که هرچه زودتر تموم می شه [چشمک] ببخش اینقدر کم میام پیشت [قلب] راستی الان کامنت های قبلی رو دیدم. جوابم رو خودم گرفتم!

چیهیلک

آخی!نازی! تنهای هم به یادش خوش میگذره! این روزا خاطره ه قشنگی میشه براتون! شاد باشید!

فاطمه ح

:) ای جان!

سحر

سلام عزیزم. خوبی؟ من کاملا درکت مبکنم! آقایون سرباز که میشن خیلی حساس و نازک دل میشن! [چشمک]

سحر

آره خودم هستم. خوب حرفی نزدی اما بزودی تجربش میکنی! [نیشخند]