یادداشت شخصی. برای خودم.

آخرین باری که بابا
را دیدم 19 دی ماه بود، پنجشنبه. برای ملاقات رفتم. قرار بود بابا را ببرند
دیالیز. مامان و اسرا هم بیمارستان بودند. کس دیگری نیود. رفتم داخل. احساس می
کردم باید بابا را بسپارم دست خدا. امیدی نداشتم که بابا بهتر شود. سرم را بردم
نزدیک گوشش. یا الله یا الله یا الله. یا محمد... یا صاحب الزمان... اشک هایم جاری
بود. پرستار اشاره میکرد که گریه نکن اذیت میشه. بابا هم سعی میکرد با من تکرار
کند. قادر به باز کردن چشمهایش نبود. فقط کمی لبهایش را تکان میداد. از رنجی که
میکشید قلبم شکست... سر و صورتش را نوازش کردم و دستهایش را فشردم و بوسیدم.
پاهایش را نوازش کردم. چون لای پتو و ملافه پیچیده بودندشان نتوانستم پاهایش را
بوس کنم. آخرین کلماتی که گفتم این بود: سپردمت به خدا. آن روز نمیدانم چرا حالم
این شکلی بود. انگار قلبم گواهی میداد آخرین باری است که بابا را میبینم. رفتم با
پرستار صحبت کنم. یادم نمی آید چه گفتم و چه شنیدم.... قبل از بیرون رفتن از آی سی
یو باز برگشتم و بابا را نگاه کردم... سپردمش به خدا....

بیرون آی سی یو پیش
مامان و اسرا نشستم. منتظر شدیم تا بابا را ببرند دیالیز. چند لحظه ای دیدمش
دوباره. و این آخرین بار بود. اسرا از بیرون آمدن بابا از آی سی یو و رفتنش به بخش
حرف میزد. من اما امیدی نداشتم...

شنبه روز بدی بود.
خیلی بد.

ظهر حامد آمد دم در
شرکت تا برویم بیرون ناهار بخوریم. رفتیم پیتزا هشت و سوخاری و پیتزا سفارش دادیم.
به حامد گفتم برای بابام دعا کن. گفت امروز لحنت فرق میکند. اتفاق خاصی
افتاده؟چیزی شده؟ گفتم نه.

بعد از ظهر سراغ
بابا را از اسرا و مامان گرفتم. گفتند فشارش پایینه و قابل دیالیز نیست. یک چیزی
ته دلم گفت فشار بابا دیگه بالا نمیره.... دلم شور میزد. سوار سرویس شرکت که شدم
همه جا را مه گرفته بود. باز دلم میگفت قراره چند روزی نیام شرکت... دلم چیزهایی
میگفت که پشت گوش می انداختم!

رسیدم هفت تیر.
آرامش نداشتم. تو کوچه بختیار که میرفتم ناخودآگاه شماره آی سی یو را گرفتم تا
وضعیت بابا را چک کنم. رسیدم دم در منزل مادرشوهرم. زنگ در را نزدم. منتظر بودم
وصل شود به آی سی یو. گوشهایم شنید و قلبم باور نکرد: شما چه نسبتی باهاشون
دارین؟... ایست قلبی کرده و دکترها بالای سرش هستند... گفتم یعنی چی؟ گفت دکترها
بالای سرش هستند... قطع کردم. نشستم روی سکوی باغچه کنار در. زنگ زدم به حامد. ازش
خواستم زنگ بزنه آی سی یو و وضعیت بابا را بهم خبر بده. زنگ زدم به اسرا. با مامان
متروی شهرری بودند. حرفم را شنید و باور نکرد. فکر میکرد اشتباه شده! هر چه زنگ
میزدم به حامد اشغال بود... گریه میکردم... عابران نگاهی به من می انداختند و می
رفتند.... بالاخره حامد گوشی را برداشت. گفت تسلیت میگم عزیزم.... دیگر نمیفهمیدم
چه شده... گویا به حامد گفته بودند که به خانواده اش خبر دادیم. و من بعدا فهمیدم
به احمد زنگ زده اند. برادر بیچاره من حتی نمیدانست وضعیت بابا بد است... به حامد
گفتم به مادرش خبر دهد که میروم بیمارستان. حامد هم قرار شد از دانشگاه برود. زنگ
زدم به اسرا. گفتم فهمیدی؟ در آن لحظه فکر میکردم آی سی یو به مامان خبر را داده.
گفت چی؟ گفتم تموم شد... اسرا باز فکر میکرد اشتباه شده. باورش نشد. مامان هم. ساعت
حدود 10 دقیقه به پنج بود.

راه افتادم به سمت
مترو. اشکهایم جاری بود. وسط کوچه مامان زنگ زد. 40 ثانیه حرف زدیم. سرم را تکیه
داده بودم به دیوار کوچه... یادم نمی آید دقیقا چه گفتیم. فقط یادم می آید که گفتم
ایست قلبی و تا اعماق قلبم سوخته بود... از دم در منزل مادر شوهرم تا مترو و تا
تجریش اشک ریختم...فقط دو نفر توی مترو حالم را جویا شدند و برای بقیه انگار عادی
بود!

توی مترو دایی زنگ
زد. گفت حال بابات چطوره؟ گفتم چی میگی دایی. بابام رفت.... بنده خدا حالش بد
شد....

وقتی رسیدم تجریش
پاهام نای رفتن نداشت. ترجیح دادم منتظر مامان و اسرا بمونم. میرداماد بودند.
مامان هنوز باورش نمیشد. ازم پرسید. وقتی بهش گفتم ایست قلبی و تمام، تازه تو بغلم
گریه کرد. مدام میگفت احمد.. چجوری به احمد بگم... بهش گفتم بگذار ببینم چه خاکی
تو سرم بریزم بعد به احمد خبر میدیم.

رسیدیم بیمارستان.
بی هیچ حرف دیگری. دم در نگهبان گیر داد که کجا میرین؟فقط یکیتون بره تو!! بهش
پریدم که داریم میریم سردخونه. مامان هم گفت آقام فوت کرده.چی میگی؟....

رفتیم دم در آی سی
یو. همراه های دیگه نگاهمون می کردند. دم در آی سی یو حامد و محمدتقی بودند. گویا
چند دقیقه بعد از اینکه مامان و اسرا از بیمارستان رفته بودند بابا حالش بد شده
بود. گویا همان موقع هم برده بودندش سردخانه. نگذاشتند ببینیمش... محمدتقی به
عموفلاح خبر داد. همان جا هم فهمیدیم همان اول به احمد خبر داده اند. مامان داشت
از غصه احمد ... میگفت زنگ بزنین باهاش حرف بزنین. زنگ زدم بهش. خودشو کنترل کرد و
گفت خوبم. منتظر ماشین بود که بیاد سمت تهران....ساعت شش بود.

خوابهایی که برای
بابا دیدند:

دایی حیدر چندین
بار در هنگام بستری بودن بابا و حتی قبل از بد شدن حالش خواب مامان را دیده بود که
به او میگوید من تنها برمیگردم خانه. ابوعادل دیگر برنمی گردد.

قبل از تشخیص
بیماری بابا حامد خواب دیده بود بابا فوت کرده و تعبیر به طول عمر و سلامتی بابا
کرده بود.

عمه سنا اوائل
بیماری بابا خواب دیده بود که بابا در اتاق شخصی دوران جوانی اش در بستر خوابیده و
سید محترمی بابای سرش نشسته و ناراحت است. اواخر بیماری بابا هم خواب دیده بود که
بابا در اتاق شخصی دوران جوانی اش سر سجاده اش در حال عبادت است و سید محترمی رو
کرده به عمه و گفته همه شما در یک کفه هستید و او در یک کفه دیگر.

خانم افشار خواب
دیده بود اسم بابا را در تلویزیون اعلام کرده اند که جانبازی بوده که شهید شده

حامد شب اول بعد از
فوت بابا خواب دیده بود که بابا سلامت و سرحال است و از بیمارستان مرخص شده و
مامان به او میگوید لباست کم است چیزی بپوش که سرما نخوری. حامد به بابا میگوید
یادت است با هم پیاده رفتیم زیارت اربعین و او هم می گوید بله یادمه.

ابوعلی الصالحی
بدون دانستن خبر فوت بابا (فکر میکنم کمی قبل از فوتش) خواب دیده بود که بابا
سلامت و سرحال است و مرخص شده و کت و شلوار تنش است

آمنه بعد از فوت
بابا خواب دیده که بابا با او تماس تلفنی میگیرد و میگوید نتونستم با خاله ات تناس
بگیرم. بهش بگو نگرانم نباشه من حالم خوبه و 20.5 ساله شده ام.

 

 

بابا در تاریخ سه
شنبه 15 محرم 28 آبان در بیمارستان خاتم الانبیا بستری شد و فردایش هم جراحی شد.
به غیر از اعضای خانواده، نزار و عمه افراح در روز جراحی همراه ما بودند. روز
یکشنبه 10 آذر مرخص شد. روز 13 آذر شب بود که در اورژانس بیمارستان شهدای تجریش
بستری شد. فردایش هم به آی سی یو منتقل و جراحی شد. روز پنجشنبه 21 آذر به بخش
منتقل شد و احمد پیشش ماند و فردایش دوباره به آی سی یو رفت. احمد 23 آذر راهی
اصفهان شد (به اصرار من و مامان و اسرا) و دیگر نتوانست بابا را ببیند. آخرین کسی
که از خانواده بابا را دید فکر کنم مامان بود. عمه افراح هم به دلیل جراحی اش دو
هفته آخر بابا را ندیده بود.عمو صلاح هم فکر میکنم چند ماه آخر بابا را ندید. وقتی
بابا به مدت یک شب توی بخش بود عمه افراح و زینب دختر عمه و عمه هنا و لیلا و شوهر
خاله ابومسلم و خانمش اسما و زهرا دختر دایی ام به ملاقات بابا آمدند. سارا و
شوهرش هم در اواخر بیماری بابا به ملاقاتش آمدند.عمو فلاح هم چندباری آمد. یسری و
شوهرش و هنا و حسن هم در بیمارستان خاتم بابا را دیده بودند.

شب اولی که بابا
فوت کرده بود علی و سارا برای تسلیت آمدند خانه مان. میخواستند جهت راحتی من
علیرضا را با خود ببرند! علیرضا هم بی میل نبود. به درخواست من برگرداندنش!

صبح روز بعد حامد
برای کارهای تسویه حساب بیمارستان رفت بیمارستان تجریش. احمد هم شب قبلش رسیده بود
خانه اسرا و با محمد تقتی رفته بودند بیمارستان. من هم با آژانس رفتم علیرضا را
گذاشتم مهد تا ظهر مادر حامد برود دنبالش. خودم هم رفتم ترمینال. مامان و اسرا هم
بعد از رفتن به مسعودیه برای تسلیت (به عمه نوریه در اصل) آمدند ترمینال و با هم
رفتیم قم. از هفتاد و دو تن آژانس گرفتیم و یک سر رفتیم خانه تا مامان لباس مشکی
بردارد. بعد با همان ماشین رفتیم خانه پدربزرگ. فامیلهای مامان برای تسلیت می
آمدند... دوشنبه صبح هم حامد آمد و دوشنبه شب برگشت و سه شنبه صبح با مادر حامد و
خاله مهناز و علیرضا آمدند و بعد از ظهرش هم مادر حامد و خاله اش برگشتند. سه شنبه
شب من و حامد و علیرضا رفتیم خانه خودمان خوابیدیم. چهارشنبه شب هم همین طور. پنجشنبه
شب با اسرا برگشتیم تهران تا در ختمی که عموها و عمه افراح در تهران گرفته بودند
شرکت کنیم. البته شب قبلش به ما خبر دادند!! و گفتند یکی تان بیاید تا بگوییم
اینها خانواده اش هستند!! مامان هم خیلی از دستشان ناراحت بود. هم به خاطر این
برخوردشان و هم برای نماندن عمو فلاح برای ختم روز تدفین.نهایتا دایی حیدر با من و
اسرا صحبت کرد و گفت اگر نروید قطع رابطه میشود و خوب نیست. در مراسم هم زینب دختر
عمه و یسری برخورد خوبی نداشتند با من و اسرا. فقط عمه سنا برخوردش با من و اسرا
خوب بود. و البته خاله مدیحه و زن دایی بابا و دخترهایش.

بابا را بعد از ظهر
روز 23 دی ماه (دوشنبه) پس از تشییع در حرم حضرت معصومه در گورستان بقیع قطعه 15
دفن کردیم. همسایه بابا یک سید افغانی است. روی کفن را که باز کردند چند دقیقه
صورت آرام بابا را تماشا کردم. در آرامش خوابیده بود. دایی حیدر دعاهای تدفین را
خواند. همکاران بابا از مجمع آمده بودند. عمه هم یک اتوبوس گرفته بود و دوستان
خودش و فامیل ها (خاله بابا و زن دایی اش) را آورده بود. عمو صلاح هم با ماشین
یسری و شوهرش امده بود. عمو فلاح هم با ماشین خودش. پدر حامد و محبوب خانم و آزاده
و علی و مهدی و سارا و پدر و مادرش هم آمده بودند.عمه هنا و عمه سنا پنجشنبه رسیدند.
عمه سهیلا هم چند روز قبل از چهلم سری به مامان زد و برای چهلم نماند. با من و
اسرا هم صحبتی نکرد اصلا. در روز تدفین بعد از نماز مغرب ختم زنانه و مردانه
داشتیم. عمه و دوستانش بودند. عموها رفتند و نماندند. روز سه شنبه و چهارشنبه عصر
هم ختم زنانه داشتیم. ساناز و اعظم هم آمدند.

/ 0 نظر / 3 بازدید