خاطرات سفر به ایتالیا 9

بالاخره کلاس ایتالیایی هم جور شد! دو هفته ای می شود که کلاس می روم. البته کلاس از دو ماه پیش شروع شده و من دیرتر از همه به کلاس پیوسته ام! کلاس برای کسانی که اقامت ایتالیا گرفته اند برگزار می شود و من به حساب اینکه آقای همسر اقامت گرفته است ثبت نام شدم. کلاس در دو گروه و در سطح مبتدی برگزار می شود. هر گروه هفته ای دو جلسه دو ساعت و نیمه کلاس دارند. چون علیرضا را در مدرسه ثبت نام کرده ام و کلاس عصرها به شب می خورد، کلاس صبح را شرکت می کنم. البته جلسه قبل نرفتم سر کلاس (به علت شروع سرفه های علیرضا و بارانی بودن هوا) در گروه صبح تنها خانم کلاس هستم و نصف افراد کلاس پاکستانی و بقیه شان آفریقایی هستند. کلاس عصر سه تا خانم دارد که یکی شان اوکراینی و دو تای دیگر سیاه پوست هستند. پاکستانی های کلاس هم که از بس با هم شوخی میکنند کلاس را روی سرشان می گذارند!!

به تازگی علیرضا برای رفتن به مدرسه مقاومت می کند و اشتیاق و هیجان سابق را ندارد و بهانه می آورد. این جوری کلاس رفتن هم به من نمی چسپد و اذیت می شوم. از طرفی با شروع دسامبر هوا به یکباره سرد شد. معلم علیرضا هم تاکید کرده که ساعت 8 ببرمش مدرسه!!! کلاس من ساعت 9.5 شروع می شود و من و علیرضا معمولا 9.5 از خانه خارج می شویم و بیست دقیقه دیر میرسم به کلاس. (به علت هماهنگی با زمان اتوبوس). هوا هم خیلی متغیر است و زیاد پیش می آید که صبح مه غلیظ داشته باشیم و بعدش آفتابی و بعدش ابری و بارانی....

رطوبت هوا آن قدر زیاد است که مه غلیظ تا ساعت 9-10 صبح ادامه دارد. شیشه های هم تقریبا در تمام مدت روز عرق کرده هستند!!! آن قدر که کف خانه در قسمت زیر شیشه ها کاملا خیس است...

امروز دوشنبه در اینجا یک عید مذهبی بود و تعطیل. مردم اینجا مذهبی به حساب می آیند و یکشنبه ها تقریبا همه مغازه ها تعطیل است و همه به کلیسا می روند. خ اصلی شهر هم که چندین کلیسای قدیمی دارد حسابی شلوغ می شود. ما هم معمولا یکشنبه ها صبح به پارک میرویم و بعد از خیابان اصلی شهر پیاده روی می کنیم و برمی گردیم خانه. گاهی هم ویلیام (آقایی که بنگاه املاک دارد و خانه مان را از طریق او اجاره کردیم) و خانواده اش را میبینیم و کمی با آنها صحبت می کنیم و علیرضا با بچه هایشان بدو بدو می کند! چند وقت پیش هم برای تولد پسر پنج ساله اش دعوت مان کرد که چون مهمانی شان در منطقه ای خارج شهر بود و علیرضا کمی سرماخورده بود و البته مهمانی رفتن با علیرضا دردسرهای خاص دارد!! (به علت سرو غذاها و تنقلات غیر حلال که منع کردن علیرضا از آنها کار بسیار مشکل و غیر عملی است) از رفتن منصرف شدیم. قرار است یک بار که مادرش پیتزا می پزد ما را به منزل مادرش دعوت کند! :) در واقع تنها دوست خانوادگی مان همین آقای ویلیام و خانواده اش هستند....

هفته قبل همکار و دوست حامد را برای شام دعوت کردیم. اولین باری بود که مهمان داشتیم. البته به جز خانم رومانو (صاحبخانه) که ماهی یکبار برای گرفتن اجاره خانه می آید و نیم ساعتی صحبت می کنیم. اسمش سشو است و هندی است و بدون همسر و دو فرزندش آمده است ایتالیا برای پستداک. قبل از آن هم آلمان بوده و قرار است تا یک سال دیگر هم دور از خانواده اش باشد. علیرضا با او حسابی دوست شد و بازی کرد. آن قدر خوش صحبت بود که سه ساعتی که خانه ما بود خیلی سریع گذشت. او هم از برخورد عیر مسئولانه پرسنل دانشگاه در بدو ورودش خیلی ناراحت بود. بعلاوه فهمیدیم که صاحبخانه فعلی اش همان صاحب هتلی است که با او مشکل پیدا کردیم. گویا سرش کلاه گذاشته! یکی از پرسنل دانشگاه باعث شده که او بدون جستجو یکراست برود پیش صاحب هتل و از او یک سوئیت اجاره کند که نصف متراژ آپارتمان ماست و با تقریبا همان قیمت.... گاهی هم وسایلی از خانه اش کم می شود!!! آن طور که متوجه شدم فرهنگ هندی ها به ایرانی ها خیلی نزدیک تر است تا اروپایی ها. جالب است که سشو می گفت ایتالیا از بقیه جاهای اروپا به نسبت بهتر است...

حرف های دیگری هم داشتم بزنم! امیدوارم در یکی دو روز آینده فرصت کنم!!

/ 3 نظر / 3 بازدید
الهام

اینبار خیلی دیر آپ کردی....زودتر بیا.... " پاکستانی های کلاس هم که از بس با هم شوخی میکنند کلاس را روی سرشان می گذارند!! " توهم لابد مثل بچه درسخونا اخم میکنی و بهشون میگی هیس[قهقهه][چشمک] خداراشکر که کلاست شروع شد... خیلی خوبه... حالا که مهد هم میگه علیرضا را زودتر ببری سعی کن کم کم شبها زودتر بخوابه که زودتر بیدار شی و دیگه 9 از خونه بیرون زده باشین. اگه مه تاریک میکنه خونه را و متوجه زمان نمیشین هم ساعت کوک کن که از کلاست جا نمونی هندیها آدمهای گرمی هستند خیلی شباهت های فرهنگی با ما دارند. همین علاقه مندی به درس باوجود دردسرهاش هم یکیشونه!اگه یه روز خواستین به سشو حال بدین کل ادویه های تند از زنجبیل و فلفل سیاه و قرمز و.... را خالی کن تو سوپش.... اونوقت درکمال تعجب میبینین که میگه وای چه عالیه....!!!!:))) منتظر پست جدیدت میمونم....

مهسا

سلاااام :) آخ جون آپ جدید! چقدر تجربه جدید! کلاس ایتالیایی باید هیجان انگیز باشه :دی به نظر من خیلی زبون عجیب و غریبیه. خودم دوست دارم برم آلمان. اصلا نمی‌دونم چرا! خیلی هم آلمانی دوست دارم! خیلی!

الهام

هندي ها همه جا حتي براي كنفرانسشون هم دومنو داشتند. گياهخوار و غيرگياهخوار. علتش هم مذهبشونه. من دقيقش را نميدونم ولي گاو را كه خيلي احترام ميذاشتن تو بت خانه هاشون يكي دوتا گاو هم داشتند كه براشون گل ميبردند و بهش احترام ميذاشتند. تو بت هاشون شكل ميمون هم بود كه براي روزهاي خاصي بود(گمونم يكشنبه ها) و براشون مظهر انرژي و شفادهنده بيماري بود! و يه بت ويژه با بدن انسان و سر فيل هم دارند(بچه شيوا!) كه يه داستان مفصل براش دارن كه الان مهديس نميذاره تايپش كنم برات ولي خواستي بگو ميگم.... خلاصه كه حيوانهاي مختلف مظاهر مختلفي براشون داره. كلا تو هند حتي توي غذاهاي گوشتيشون هم گوشت كم بود. مثلا فرايد رايس با ميگوشون بيشترش تخم مرغ بود تا ميگو :)) البته مسلمان و غذاهاي حلال هم داشتند(جاهاي خاص) ولي اكثرشون بت پرست بودند حالا مطمئن نيستم كه همه بت پرستها گياهخوارند يا نه ولي گياهخوار هم زياد داشت.... كلا بنظرم ازش راهنمايي بگيريد و در آينده يه سفر به هند بريد واقعا ديدنيه. خيلي متفاوته و براي افراد كنجكاو جالب.... ازنظر فرهنگ مردم، اعتقادات،رفتار،ظاهر،آب و هوا و....