خوشحالم...

پدرم بعد از سیزده روز بستری بودن بالاخره یکشنبه شب از بیمارستان مرخص شدند.... گرچه هنوز راه درازی مانده که بتوانند مانند قبل به زندگی عادی برگردند ولی خدا را شکر... خدا را شکر که کار به جراحی رسید و جراحی انجام شد... خدا را شکر که بالاخره وضعیت پدرم به جایی رسید که بتوانند غذا میل کنند، هر چند خیلی کم! شاید به اندازه یک سوم آنچه علیرضا در طول روز می خورد! ولی همین هم جای شکر دارد...

شیطنت های علیرضا زیاد شده و البته احساس استقلال و خودرای بودنش نیز! بعضی وقتها آن قدر برای خواسته هایش لجبازی می کند که درمانده میشوم!

حرف زدنش هم خیییلی بامزه شده! چند روز پیش کتاب عکسدارش را آورد پیشم و گفت: اگه گفتی آقا سبیلو کجاست؟!!! از دیروز هم یاد گرفته موقعی که میخواهد چیزی که پنهان کرده را مثلا پیدا کند بگوید اجی مجی لاترجی!!!!!!

/ 1 نظر / 2 بازدید
سارا

وایییییییییییییییی چقدر خوشحال شدم حورا خدار رو هزاران بار شکر بابت سلامتی پدر انشااله به لطف خدا روز به روز بهتر میشن عزیزم ..........الهی بگردم گل پسرت دیگه داره کلی برات شیرین زبونی میکنه ها از طرف من ببوسش[ماچ][قلب]