دلم یک گوشه نیمه تاریک می خواهد، یک قلم و یک دفتر. و ساعتی برای خودم. برای با خود بودن! برای شکستن حصاری که به دور حرفهایم کشیده شده، برای نوشتن... حرفهای زیادی برای نوشتن دارم که به سر قلم نرسیده خشک می شوند و در دلم می مانند. حرفهایی برای نجوا با خودم، برای خلوت شخصی ام. آدمهایی مثل من اگر هفته ای یک ساعت با خودشان و دفتر و قلمشان تنها نباشند حرفهایشان در دلشان می ماند و می ماند و تلنبار می شود.... آدمهایی مثل من اگر با خودشان حرف نزنند با دیگران هم نمی توانند درد و دل کنند!!

انرژی روحی ام افت کرده. کاش می دانستم چیست که قفسه سینه ام را می فشارد، ذهنم را درگیر می کند، خواب شبم را تکه تکه می کند، راه گلویم را گه گداری بی دلیل می بندد... بعضی وقتها چیزهایی که به نظر دیگران کوچک و قابل صرف نظر است قلبم را می شکند. این روزها دستانم سرد است و پیشانی ام داغ!

بگذریم از من!

علیرضا خوب است، قد کشیده. روی پاهایش چند ثانیه ای بی تکیه گاه می ایستد، قدم اول را که بر میدارد تعادلش را از دست می دهد. گاهی برای آنکه چهاردست و پا به سمت چیز خطرناکی نرود مچ پایش را میگیرم، بر میگردد و گازم میگیرد!! چهارمین دندانش هم نیش زده... از تجربه مزه ها و غذاهای جدید استقبال میکند. و البته برای خودش خانه خراب کنی شده!!! شب که می خوابد شروع میکنم به جمع کردن اسباب بازی ها (بیچاره فیل طبل زن و میمون سر و صدا کن و ماشین بتن ریزی که معلول شده اند!!) و وسایل کوچکی که شده اند وسیله بازی اش! از ساعت و گوشی تلفن و کنترل تلویزیون گرفته تا بطری و کاسه پلاستیکی و گل سر!! و البته روزنامه ها و مجلاتی که خریده ام و خوانده نشده پاره پاره می شوند! 12 روز دیگر 11 ماهه میشود. زود گذشت والبته خیلی سخت. باورم نشده که مادر شده ام، گرچه حسرت ساعتهایی را میخورم که پیشش نیستم. حسرتی که نمیدانم چرا تمام شدنی نیست وبه آن عادت نکرده ام.

حامد هم سرش گرم است به آماده کردن سیلابس و جزوه درسهای ترم بعدش، محل کار جدیدش و محل کار قبلی اش که همچنان هفته ای یکروز وقتش را میگیرد. و البته کارهایی که گه گداری پیش می آید. سرش خلوت نشده اصلا. ولی به لطف ماه رمضان وقت بیشتری را خانه است.

دلم تنگ شده برای مهمانی های افطاری. از دور هم جمع شدنهای دوره لیسانس گرفته تا سفره افطار رنگین مادرم و البته مادربزرگم... دلم برای خواهر و برادرم هم تنگ شده. یک ماهی هست که هیچ کدامشان را ندیده ام.

دلم بهانه گیر شده. شما جدی نگیرید کلا!! حالم خوب است! فقط خسته ام. همین. دلم آرزو کردن میخواهد و خیال بافتن برای رسیدن به آن آرزوها.

/ 5 نظر / 2 بازدید
چیهیلک

سلام، ماشاللا! منم باورم نمیشه تو بچه دار شدی!!!! زیاد این حس و حالتو باور نکن! بذار خودش به زبون خوش ترکت کنه! علیرضارو پیش کی میذاری!؟ مهههد؟؟؟؟

بهناز

salam azizam taze daram matalebeto mikhoonam... omidvaram hamishe aroom bashi

nazanin

Hora goli chera enghad narahat neveshti azizm! baba zendegi ro ziadi jeddi nagir! say kon baraye khodet barname haye tafrihi bezari hatman... didan famil ya doostan har chand kheili kam va mahdood bazam roohie adam ro avaz mikone[لبخند]

هستی

سلام عزیزم مرسی بابت رمز پس چیزی تا تولد علیرضا نمونده مبارکش باشه چقدر حس زیبایی هستش مادر بودن از تک تک ثانیه هاش لذت ببر

صبورا

سلام حورا جون خوبین شما؟ مرسی که پسورد را به منم دادین ماشالا علیرضا جون بزرگ شده هزار ماشالا دخترمنم تقریبا سه ساله است الان برای پسرم هم تقریبا تو ماه ششم بارداری هستم خلاصههههههههههه خیلی خوشحال شدم