چه کسی باور کرد جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد ؟

 

در شبان غم تنهایی خویش عابد چشم سخنگوی توام. من در این تاریکی، من در این تیره شب جانفرسا ، زائر ظلمت گیسوی توام.گیسوان تو پریشانتر ازاندیشه من ، گیسوان تو شب بی پایان.جنگل عطر آلود. شکن گیسوی تو، موج دریای خیال . کاش با زورق اندیشه شبی،از شط گیسوی مواج تو، من بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم . کاش بر این شط مواج سیاه همه عمر سفر می کردم.
من هنوز از عطر نفس های تو سرشار سرور ، گیسوان تو در اندیشه من ، گرم رقصی موزون . کاشکی پنجه من ، در شب گیسوی پر پیچ تو راهی می جست. چشم من ، چشمه زاینده اشک ،گونه ام بستر رود .کاشکی همچو حبابی بر آب ، در نگاه تو تهی میشدم از بود ونبود.
وای ،باران ، باران ! شیشه پنجره را باران شست. از دل من اما، _ چه کسی نقش ترا خواهد شست؟آسمان سربی رنگ، من درون قفس . سرد اتاقم دلتنگ . می پرد مرغ نگاهم تا دور، وای باران ،باران ، پرمرغان نگاهم را شست.
خواب رویای فراموشی هاست ! خواب را دریابیم ، که در آن دولت خاموشی هاست. با تو در خواب مرا لذت ناب هماغوشی هاست! من شکوفایی گل های امیدم را در رویاها می بینم ، وندای که به من می گوید :( گر چه شب تاریک است) دل قوی دار سحر نزدیک است دل من ، در دل شب، خواب پروانه شدن می بیند. مهر در صبحدمان داس به دست خرمن خواب مرا می چیند. آسمان آبی ، _نفس صبح صداقت آبی ست_دیده در آینه صبح ترا می بیند از گریبان تو صبح ، صادق می گشاید پر و بال . تو گل سرخ منی تو گل یاسمنی تو چنان شبنم پاک سحری؟ _نه،_از آن پاکتری. تو بهاری ؟ _نه،_بهاران از تست. از تو می گیرم وام ، هر بهار این همه زیبایی را. هوس باغ و بهارانم نیست! ای بهین باغ و بهارانم تو!
گاه می اندیشم، خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید ؟ آن زمان که خبر مرگ مرا از کسی می شنوی، روی تو را کاشکی می دیدم .شانه بالا زدنت را، _ بی قید _ و تکان دادن دستت که ، _مهم نیست زیاد_ و تکان دادن سر را که، _ عجیب ! عاقبت مرد ؟_ افسوس ! _ کاشکی می دیدم ! من به خود می گویم : چه کسی باور کرد جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد ؟
آه مگذار ،که دستان من آن اعتمادی که به دستان تو دارد به فراموشی ها بسپارد . آه مگذار که مرغان سپید دستت ، دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد . من چه می گویم،آه ... با تو اکنون چه فراموشیها؛ با من اکنون چه نشستنها، خاموشیهاست . تو مپندار که خاموشی من، هست برهان فراموشی من.
 حمید مصدق

 

/ 8 نظر / 93 بازدید
فاطمه.ک.آ

سلام عزیزم[گل] امیدوارم هر روزت قشنگتر از دیروز باشه.(یاد تبلیغ صا ایران افتادم!!) این شعر قشنگ و طولانی رو قبلا هم خونده بودم اما اینجا خوندنش هم صفای خودشو داشت![گل][قلب][گل]

فاطمه.ک.آ

سلام دوست عزیزم[گل] شاید این آخرین کامنتی باشه که قبل از سال نو برات میگذارم.شاید دیگه فرصتش پیش نیاد.البته اگه باز وقتی پیدا کردم به همه سر می زنم اما فعلا بهتره پیشاپیش سال نو رو بهت تبریک بگم و آرزو کنم که سال پیش روت پر باشه از تحقق خواسته هات![قلب][قلب][قلب] [گل][گل][گل][لبخند]

فلامینگو

چه قدر حال کردیم از این شعر!

رضا و یاسمن

وای چقدر خاطرات مرده ام با این شعر زنده شد...مرسی[لبخند][گل]

فاطمه.ک.آ

سلام!گرچه گفته بودم دیگه قبل از عید نمیام اما دیدم حالا که هنوز وقت دارم ......... باز هم از اون تعارفات قشنگ!!!!!!!!!"عید شما مبارک!"[قلب]

روی رد رویاها ...

اینکه تبلور احساست را پاشیده ای به دستار دفترت ، مرا ملول و خوش ساخت ! حسی شبیه خوردن نان و ماه ...!

الف آدرنالین

رنگ متن شعر باعث میشه مطلب کامل معلوم نباشه بعد از این میام سر میزنم.از وبلاگت خوشم اومده[دست]

tohid

مرسی خیلی زیبا بود