حکایتی از کریم خان زند

مردی به دربار خان زند می رود و با ناله و فریاد می خواهد تا کریم خان را ملاقات کند. سربازان مانع ورودش می شوند. خان زند در حال کشیدن قلیان ناله و فریاد مردی را می شنود و می پرسد ماجرا چیست؟ پس از گزارش سربازان به خان، وی دستور می دهد که مرد را به حضورش ببرند.
مرد به حضور خان زند می رسد. خان از وی می پرسد که چه شده است این چنین ناله و فریاد می کنی؟
مرد با درشتی می گوید دزد همه اموالم را برده و الان هیچ چیزی در بساط ندارم.
خان می پرسد وقتی اموالت به سرقت میرفت تو کجا بودی؟
مرد می گوید من خوابیده بودم.
خان می گوید خب چرا خوابیدی که مالت را ببرند؟
مرد در این لحظه پاسخی می دهد آن چنان که استدلالش در تاریخ ماندگار و سرمشق آزادی خواهان می شود.
مرد می گوید : من خوابیده بودم چون فکر می کردم تو بیداری!
خان بزرگ زند لحظه ای سکوت می کند و سپس دستور می دهد خسارتش را از خزانه جبران کنند. و در آخر می گوید این مرد راست می گوید ما باید بیدار باشیم.

/ 13 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محمد

سلاااااااااااااااام لطف داری عزیزم تو خوبی که به خوبی نگاه میکنی همه چیز رو شادابی در وجودت پایدار باد[گل][ماچ]

محمد

سلاااااااااااام خیلی جالب بود پس آسوده بخواب که ما بیداریم[چشمک][خنده]

برده

خداوندگار یه انسانه[گل] نه پروردگار

چیهیلک

ایران در دوره ی کریمخان زند بهترین روزگار را داشت! پادشاه عادلی بود! از طرفی: چه انتقادپذیر!!!

زهرا

کاش الان هم میشد خوابید با این امید که آنهایی که باید، بیدار باشند...

روی رد رویاها ...

حکایت پرپندی ست آنچه رانده ای به سینه ی دفترت ... حست را ستایشی ...