پارسال در چنین روزی...

پارسال در چنین روزی... روی تخت بیمارستان دراز کشیده بودم. هنوز راه رفتن برایم عذاب آور بود. پزشک متخصص اطفال برای ویزیت نوزادان یک روزه آمد و گفت چون علیرضا با وزن کمتر از 2500 به دنیا آمده.... حامد رفته بود برای کارهای ترخیص... مادرم....

اصلا بگذارید از چند روز قبلش شروع کنم!

یکشنبه 20 شهریور 90. از پزشکی که یک سال قبل با تعریف یکی از دوستان و نیز یکی از همکارانم انتخاب کرده بودم و بارها ویزیتم کرده بود راضی نبودم. بدنم ورم کرده بود. شکمم زیاد جلو نیامده بود و با اینکه در ماه هشتم بارداری بودم مثل خانمهایی به نظر میرسیدم که شش ماهه باردار بودند. بار آخری که ویزیت شده بودم بر خلاف تمام آنچه از او شنیده بودم درخواست زیرمیزی کرده بود. قرار بود در یک بیمارستان خصوصی زایمان کنم و دلیلی نمیدیدم که به پزشک زیرمیزی بدهم. به خصوص که این اواخر حتی برایم یک سونوگرافی و آزمایش معمول اواخر بارداری هم درخواست نکرده بود. چند هفته ای مانده بود به زایمان (به خیال خودم!) به پیشنهاد همسرم از یک پزشک معروف که تعریفش را شنیده بودیم وقت گرفته بودم. وقتی رسیدیم مطب شوکه شدیم. اتاق انتظار مملو بود از خانمها. آقایان همراه هم در سالن دیگری منتظر همسرانشان نشسته بودند. دو ساعتی منتظر نشستم تا بالاخره منشی به دلیل باردار بودنم زودتر مرا فرستاد تو. دستیار پزشک فشار خون و وزنم را اندازه گرفت و شرح حال و علت تغییر دادن پزشک را پرسید و در پرونده یادداشت کرد. پزشک در دو اتاق داخلی که به اتاق خودش راه داشتند مشغول معاینه و سونوگرافی بود. وقتی پشت میزش نشست و پرونده ام را خواند مرا فرستاد تو اتاق سونو. وقتی سونوگرافی را انجام داد گفت بچه کوچیکه و اصلا خوب رشد نکرده! وزنش حدود 1900 هست. فشار خونت هم بالاست!! گفت احتمالا آخر هفته آینده سزارین ات میکنم!!! اینها را که شنیدم اشکم سرازیر شد.... حالم بد بود و شوکه شده بودم.... دکتر سعی کرد دلداری ام بدهد ولی گویا خودش از من نگران تر بود. خانمهایی که منتظر معاینه و سونو شدن بودند به من دلداری میدادند که بزرگ میشود، خودت را ناراحت نکن.... دکتر برای اطمینان بیشتر از نتیجه تشخیصش برایم آزمایش نوشت و همان ساعت (حدود 10 شب) مرا فرستاد به بیمارستان آتیه برای آزمایش. یک معرفی نامه هم برایم نوشت تا اگر جواب آزمایشم بد بود همان موقع بستری شوم.

از در مطب که بیرون آمدم و حامد را توی ماشین دیدم که منتظرم بود باز اشکهایم سرازیر شد. حامد حسابی ترسیده بود... کمی که حالم بهتر شد برایش توضیح دادم که دکتر تشخیص مسمومیت حاملگی داده و گفته اوضاع خوب نیست و احتمالا آخر هفته آینده باید سزارین شوم. تصمیم گرفتیم تا وقتی چیزی قطعی نشده به خانواده هایمان چیزی نگوییم... رفتیم بیمارستان. آزمایش دادم. یک آزمایش اولیه دادم و یک آزمایش 24 ساعته که جوابش بعدا معلوم میشد. یک ساعتی نشستیم تا جواب آزمایش اولیه معلوم شود. خوب نبود. اما ترجیح دادم فکر کنم جوابشان دقیق نیست و آزمایش 24 ساعته جواب دقیق تری دارد. صبح سه شنبه جواب آزمایش 24 ساعته را هم گرفتیم. آن هم خوب نبود. فشار خونم هم گاهی خوب بود و گاهی بالا.

یکشنبه 27 شهریور برای بار دوم به مطب پزشک جدید رفتم. دیگر به پزشک قبلی مراجعه نکردم. دلم می خواست یک دعوای حسابی با او بکنم که جان من و پسرم را به خطر انداخته بود. جواب آزمایش را که نشان دکتر دادم گفت تا آخر هفته نمیتونیم صبر کنیم. همین فردا صبح عملت میکنم!!!!! حسابی جا خوردم. گفتم نمیشه تا پنجشنبه عقب بیفته؟ گفت اگر میخوای تا پنجشنبه بمونی باید همین الان بری بستری بشی و تحت نظر باشی! ناچار قبول کردم که فردا صبح بروم بیمارستان برای سزارین.

ساعت 10.5 شب از مطب بیرون آمدیم. رفتیم خانه و شام خوردیم. حامد به مادر من و مادر خودش خبر داد که فردا قرار است سزارین شوم. مادرم هول کرده بود. حتی وقت نشده بود وسایلی که برای علیرضا خریده بود را در کمدش بچیند. تخت و کمد را تازه آورده بودند... قرار شد فردا صبح همه بیایند بیمارستان! مادر و خواهر من و مادر و پدر حامد...

بعد از شام دوش گرفتم. نیازی به ساک بیمارستان نداشتم. چون وسایل لازم را خودشان می دادند. هر دو استرس داشتیم و خوابمان نمی برد... باورمان نمیشد چند ساعت دیگر جدی جدی پدر و مادر می شویم...

صبح سریع آماده شدم. از شب قبل هیچ چیزی نباید میخوردم. حامد هم یک کیک و شیر گرفت و توی ماشین خورد. قسمت جدید سریال قلب یخی را هم برای من گرفته بود. (تا چند هفته بعدش نتوانستیم تماشایش کنیم!!)

وقتی رسیدیم بیمارستان رفتیم اتاق زایمان. خیلی شلوغ بود. من رفتم تو و حامد هم رفت برای کارهای پذیرش. لباس مخصوص جراحی را تنم کردند و یک سری کارهای اولیه را انجام دادند. پزشکم آمد و درخواست سونوی مجدد داد. حامد برای فیلم برداری هماهنگ کرده بود و خانم فیلم بردار هم آمد و از من فیلم گرفت و چیزهایی پرسید که الان یادم نیست. آن قدر استرس داشتم که نفهمیدم چه جوابهایی دادم(استرس کم بودن وزن علیرضا و اینکه نکند خدایی نکرده به دلیل ضعیف بودن خونرسانی جفت در مدت اخیر اتفاق بدی برایش افتاده باشد.... یک هفته آخر بارداری برایم عذاب آور بود.... سونویی که دکتر در مطبش انجام داده بود پر بود از اصطلاحاتی که نمیدانستم و با سرچ در اینترنت هم چیز خوبی در موردشان پیدا نکرده بودم.) هنوز هم بعد از یک سال دلم نخواسته آن قسمت ازفیلم که قبل از زایمان بوده را ببینم. شاید هیچ وقت تماشایش نکنم.

یک مشکل خنده دار هم نبود عینکم بود. کلی با پرستار بحث کردم که عینکم را نگیرد ولی قبول نکرد و کلی هم سر به سرم میگذاشت و شوخی میکرد بابت این مساله.

برای سونو باید میرفتم 5 طبقه پایین تر. همان پرستار مهربان با ویلچر مرا برد. حامد را هم صدا کرد که با ما بیاید. تو سالن انتظار حامد سعی میکرد به من قوت قلب بدهد و شوخی کند. از من عکس هم گرفت در آن وضعیت! سونوی مجدد هم همان نتیجه قبلی را نشان داد. خونرسانی ضعیف جفت و کوچک بودن جنین...

در اتاق زایمان که روی تخت دراز کشیده بودم و منتظر زمان عمل بودم (نفر آخری بودم که پزشکم جراحی کرد) پزشک قبلی ام را دیدم. او هم آن روز جراحی داشت. مرا ندید. اصلا حوصله نداشتم حتی یک کلمه با او حرف بزنم.

نوبت جراحی ام که شد نگران هیچ چیزی نبودم جز سلامتی علیرضا. روی تخت جراحی رفتم و درخواست بیهوشی عمومی دادم. پزشکم به دلیل کوچک بودن جنین و فشار خون بالایم قبول نکرد و پیشنهاد اپیدورال داد. قبول کردم. متخصص بیهوشی از من خواست بنشینم و سرم را بین زانوهایم بگذارم تا تزریق را انجام دهد. بعد هم دراز کشیدم و دستهایم را دو طرف تخت فیکس کردند و سرم و .. وصل کردند و پرده ای روبرویم کشیدند. جراحی که شروع شد حرکت تیغ را روی بدنم حس میکردم، ساعت حدود یکربع به دو بعد از ظهر بود..... لحظاتی بعد بیرون کشیده شدن علیرضا را فهمیدم و قلبم از جا کنده شد. صدای گریه اش نمی آمد چرا؟؟! چند لحظه بعد صدای گریه خیلی خفیفی آمد و .... صدای پزشک اطفال آمد که گفت سالم است! خدایا هزار بار شکرت.... واااای خدای من!! چقدر دلنشین بود.... علیرضا را چند لحظه ای کنارم گرفتند تا او را ببینم.... چقدر آسمانی و زیبا بود. یک فرشته کوچک سرخ و سفید که چهره اش را در هم کشیده بود و چشمانش بسته بود.... آن چند لحظه را با تمام وجود بلعیدم!

از لحظات بعدش چیز زیادی یادم نیست. جز آرامش و درد! کشیده شدن نخ بخیه و فشار یک باره شکم توسط جراح..... نیمه هوشیار بودم و درد زیادی داشتم. نمیتوانستم حرف بزنم. فقط گاهی چشمانم را باز میکردم. در ریکاوری بودم. دو نفر بودیم. بقیه را منتقل کرده بودند به بخش...

دقایقی بعد پرستارهای بخش آمدند برای بردن من. حامد را بالای سرم دیدم و مادرم را.... خوشحال بودند....

توی یک اتاق عمومی بستری شدم. اتاق های خصوصی از قبل رزرو شده بود. اصلا وقت نشده بود دنبالش برویم... پنج نفر بودیم که امروز زایمان کرده بودیم، همه سزارین. گویا نسل زایمان طبیعی در حال انقراض است!

همه ملاقات کنندگان رفته بودند جز همراهان من که منتظر انتقال من به بخش بودند. پدر همسرم را بیرون کردند! هنوز علیرضا را ندیده بود. بقیه هم با اصرار مانده بودند که چند لحظه ای علیرضا را ببینند. فقط حامد را برده بودند بخش نوزادان تا پسرش را ببیند. وزنش از آنچه دکتر حدس زده بود بیشتر بود. 2190. قدش اما بلند بود. 47 س. گویا از همان دقایق اول داشته پا میزده! حامد میگفت. بالاخره او را آوردند پیش من. در یک تخت کوچک آبی. با لباس و پتوی آبی. پرستار نوزادان آمد برای آموزش شیردهی. علیرضا برای اولین بار شروع کرد به مک زدن... خدایا چه احساس خوبی.... شیر خورد. بعد هم حامد اذان و اقامه در گوشش گفت. خواهرم و مادر حامد رفتند و مادرم پیشم ماند.

شروع مادر شدن من بود و پدر شدن علیرضا. شروع دوران جدید والد بودن. شروع سال اول زندگی برای یک نوزاد....

/ 8 نظر / 2 بازدید
صدیقه

آخی! چه نوشته دلنشین اما استرس آور و تلخی بود! چرا از اون دکتر بی وجدان شکایت نکردین؟ هنوزم می تونین شکایت کنین اگه نتیجه تشخیص های هر دو دکتر رو نگه داشته باشین! حتی اگه به دلیل رابطه و رشوه و.. بتونه تبرئه شه، بازم ممکنه جریمه شه یا لااقل بترسه سر کسی دیگه همچی بلایی نیاره! شاید بقیه به اندازه تو و علیرضا خوش شانس نباشن.... اما واقعا خوشحالم که همه چیز خوب تموم شد و الان شاد و سلامتین[لبخند][قلب]

الهام

چه استرس وحشتناکی رو تجربه کردی.... خدا رو شکر همه چی به خیر و خوبی گذشت..... ایشالا همیشه سالم و سلامت و شاد کنار هم باشین... [ماچ]

بهناز

سلام عزیزم خدارو شکر که همه چی به خیر و خوبی ختم شد... ایشاا... شاهد تمام لحظه های رشد و بالندگی گل پسرت باشی عزیزم... چقدر با شکوه و زیبا لحظه ی ورود این فرشته کوچولو رو توصیف کردی ... یه لحظه حالم منقلب شد... خدا واست حفظش کنه گل بانو[گل][قلب]

هستی

سلام گلم چقدر زیبا نوشته بودیو چقدر زیبا حست را توصیف کردی مبارکه گلم امیدوارم همیشه زیر سایه تو حامد باشه و شاد باشید[ماچ]

nazanin

che khoob ke neveshti in khaterat ro! :) che tarsnak boode vali! khoda ro shokr ke be khoobi tamoom shod :)

سحر

اولا تولد پسرت رو تبریک میگم! [لبخند] ثانیا امیدوارم همیشه سالم و سرحال در کنار پدر و مادر مهربونش باشه [ماچ]

سحر

مرسی عزیزم. خوبم [لبخند] مشکلات کار رو که خودت میدونی بهتره اینجا سر درد دل رو باز نکنم! [چشمک] اما درس خوب هست شکر خدا. [ماچ]

فاطمه

حورااااااااااااااااااا اشکم در اومد اما نه از سختی و فشارش از معجزه ی تولد از اینکه اون همه اتفاق بد ختم میشه به یه فرشته ی سرخ و سفید و ناز از دست این دکترای پولدوست و دو در به خدا اگه بیشتر مواظبت کنن و حداقل به اندازه ی ویزیتی که میگیرن هواتو داشته باشن این چیزا اتفاق نمی افته