در آستانه آخر سال!

اول از همه از لذت ها ودردسرهای داشتن یک پسر بچه نوپا بگم!

پسر کوچولوی ما یاد گرفته با قاشق به ما غذا بده!! و گاهی هم خودش بخوره! ولی بیشتر حالت دستور دادن داره! قاشق به طرف هر کس که دراز بشه بی برو برگرد باید خودش بیاد نزدیک و از دست ملوکانه غذا میل کنه!! خنده البته از لیوان آب خوردن را هم یاد گرفته ولی آن قدر هیجان زده میشه که بیشتر آب را روی لباسش میریزه... و من می مانم و خیلی عظیم از لباسهای خیس و کثیف شده از غذا.....

فکر می کنید اولین ارتباط کلامی پسر کوچولوی ما با ما چی باشه؟.... نه گفتن به غذا!! یک نه قشنگی میگه و سرشرا برمی گردونه که دوست دارم چندبار ازش بپرسم علیرضا .. می خوری؟ البته بیشتر از یکی دو بار جواب نمیده و من دلم برای صدای ظریف و قشنگش موقع نه گفتن تنگ میشه....

بعد از چند هفته تمرین نماز خواندن (!!) نماز خواندنش بهتر شده و البته گاهی هم ابزاری میشه!!! مثلا موقعی که دعواش میکنم و یا باهاش قهر میکنم شروع میکنه نماز خوندن تا دلم رابه دست بیاره و قربون صدقه اش برم.... البته قبله مشخصی برای خودش نداره هنوز!

در آستانه در آمدن یازدهمین و دوازدهمین دندان بد غذا شده و لاغریش بیشتر به چشم میاد... موقعیکه میره حمام دلم براش کباب میشه... یک پسربچه شیطون و پر جنب و جوش و لاغر و قد بلند که خیلی آب بازی دوست داره....

مسواک زدن را هم برایش شروع کردم. با مسواک انگشتی راحت تره تا با مسواک معمولی...

اغلب اوقات حوصله اش سر میره و میفته به جون وسایل خونه و یا لوازم شخصی من!! پدر لوازم آرایش ام را در میاره و سر ادکلن هام رو میکنه و در ماشین لباس شویی و فریزر را محکم به هم می کوبه.... دلم براش میسوزه.... خیلی دلم می خواد بهتر و بیشتر سرگرمش کنم اما تو فضای کم و با خستگی های روزانه ام کمتر میتونم باهاش درست و حسابی بازی های پسرونه بکنم.... در واقع زیاد بلد نیست پسرونه بازی کنم و چیزهایی مثل چیدن پازل و نقاشی کشیدن به نظرش لوس و بی مزه اند. احتمالا از بهار روزی یکی دو ساعت ببریمش مهدتا با بچه ها سرگرم بشه. به بچه های خیلی علاقه نشون میده و از دیدنشون ذوق میکنه. بگذریم از اینکه در آخریم مورد که با یک پسر بچه دو سال و نیمه همبازی شده بود چندین بار اون رو زد!!

و در آخر هم از مشکلات اخیر بگم!! مادر همسرم (که علیرضا را در نبود من
نگه میداشت) دچار سرطان سینه شده و پنجشنبه گذشته جراحی شد. طی روزهای آینده هم شیمی درمانی را شروع خواهد کرد. هم احتیاج به رسیدگی داره و هم حداقل تا مدتی نمیتونه علیرضا را نگه داره. شرایط داشتن یک مدیر زبان نفهم که اعتقاد دارد هر کس بیشتر در محل کار باشد حتما بیشتر کار انجام می دهد و از اینکه این اواخر چند روزی مرخصی گرفته ام و هفته ای یک روز هم دورکار هستم را هم به این وضعیت اضافه کنید. و همین طور داشتن یک همکار از نوع فاجعه!! که خانه اش چسبیده به شرکت است و هر روز یکی دو ساعت بعد از ساعت کاری پشت میزش می ماند و مگس می پراند تا دل مدیر را شاد کند و پشت ما بد بگوید را هم جمع بزنید به موارد فوق!!
خلاصه اینکه اصلا بعید نیست کارم را از دست بدهم یا شاید کارم مرا از دست بدهد!!
البته قرار است خواهرم چند روزی بیاید کارآموزی بچه داری تا ببینم چند مرده حلاج
است! فعلا که این هفته فقط چهار ساعت (شنبه صبح) در محل کار هستم تا ببینیم هفته آینده را چه کنم!! واضح و مبرهن است که در این شرایط بعید است جایی از خانه تکانده شود اما شاید بشود مختصر خریدی برای عید انجام بدهم.....

دلم مسافرت می خواهد. دلم یک صبح تا شب گردش دو نفره می خواهد.... دلم می خواهد چند ساعتی در طول هفته برای خودم خالی باشد، برای کتاب خواندن، برای قدم زدن، برای رسیدگی به قلب و روح و جسم خودم.... دلم خیلی چیزها می خواهد... البته مدام به دلم می گویم هییییس! فعلا خبری از این چیزها نیست! مگر وضعیت را درک نمیکنی!!!

برای سلامتی مادر همسرم دعا کنید.... دلم گرفته... برای دل من هم اگر خواستید میتونید دعا کنید! پذیرای همه جور دعاهای خوب شما هستم!

 

/ 5 نظر / 2 بازدید
آ س م و ن ي

اميدوارم هر چه زودتر سلامتيشون رو بدست بيارند... خيلي بده داشتن يك مريض توي خانواده... هم براي خودشون، هم براي اطرافيان... اين روزها هم مي گذره... پروژه مهد كودك رو (همون طوري كه خودت هم گفتي)، بهتره هرچه زودتر شروع كني. كمك مي كنه به نظم دادن اين روزهات...

هستی

سلام عزیزم امیدوارم خدا مادرشوهرت را شفا بده وای چقدر این پسرت نازه خدا حفظش کنه

بهناز

سلام دوست من... ای جانم از چیزایی که از پسری تعریف میکنی میشه یه پسری با نمک و وروجک تصور کرد... خدا حفظش کنه واست عزیزم خدا مادر همسرت رو هم شفا بده... راست میگی تو این شرایط آدم گاهی فرصت رسیدگی به خودش و روحشو کمتر پیدا میکنه... امیدوارم این زمان برسه واسه یه استراحت خوب ... برای محل کار و شرایطش هم امیدوارم تا بهبود شرایط مسیله ای پیش نیاد و نمیاد ... نگران نباش عزیزم انرزی بده به کارت... سلامتو شاد باشی....

nazanin

Hora kheili narahat shodam baraye mather shoharet! ishala ke hatman hatman khoob mishan. pesaret ham ke mashala hey dare bozorgtar mishe va sheytoon tar... say kon hamkaret ro igonre kon, az ina dam ha ke roo asab bashan hamishe be yek noee too zendegie adam vojood daran... mahalesh nazar.. omidvaram sale 92 saale kheili khoob bashi baraye to va khanevadat... eydet pishapish mobarak... ishala ke tatilat eid ham behet khosh begzare va aenergy taze begiri baraye sale bad :)[گل][لبخند]