سالی که گذشت...

سالی که گذشت یا بهتره بگم آخرین روزهاش داره میگذره سرشار بود از تجربه های جدید. تجربه هایی که به من یاد داد صبر و تحمل بیشتری داشته باشم و حتی از کمترین زمانها خوب استفاده کنم. در سالی که گذشت باور کردم که مادر شده ام!! گرچه علیرضا پارسال به دنیا آمد
اما تا مدتها باورم نمیشد که مادر شده ام!! بیشتر حس مسئولیت داشتم نسبت به یک
نوزاد که بر خلاف انتظار و چند هفته زودتر به دنیا آمده بود و با کم وزنی و
بیخوابی و زردی گرفتن و شیر نخوردن غافلگیرم کرده بود و صد البته حس دوست داشتن!
اما حس مادری کم کم در من پر رنگ تر شد... باید بگویم که انرژی ام نسبت به سالهای
قبل خیلی بیشتر شده. و حساسیتم نسبت به بعضی چیزها کمتر. شب که میشه (بهتره بگم
نیمه شب به بعد!) و میرم که بخوابم (پروسه خوابیدن خودش کلی طولانیه!!! از شستن
شیشه های شیر علیرضا و اتو زدن احتمالی و کشیدن غذا برای ناهار روز بعد در شرکت و
مرتب کردن مبلها (!!) و جمع کردن اسباب بازیها و باتریهایشان (که گاهی حتی داخل
ماشین لباسشویی قایم شده اند!) و کنترل تلویزیون و تلفن و ... گرفته تا کرم و
مسواک زدن) باورم نمیشه که چقدر در طول روز و بی وقفه کار انجام داده ام. به
عبارتی ساعتهای حضورم در شرکت ساعت استراحت محسوب میشود!

در سالی که گذشت یک
قورباغه قابل توجه قورت دادیم و آن هم انجام جراحی علیرضا بود. وضعیت شغل حامد هم
مشخص شد و از بلاتکلیفی در آمد.... البته هنوووز بعد از نه ماه حکم و قراردادی
برایش نزده اند و چند روز پیش خبر دادند که شورای جذب نیرو با استخدام او موافقت
کرده و برای تنظیم حکم به کارگزینی مراجعه کند! البته این تازه شروع پروسه اداری
استخدام است که باید توسط وزارتخانه مربوطه انجام شود. باید یک ماموریت یک ساله هم
برود (تا سه سال آینده) که خیلی دوست داریم در تابستان شروع شود و یک سالی را در
مکانی متفاوت سپری کنیم!! فعلا که هنوز این ماموریت یک ساله جور نشده و شاید بماند
برای سال 93.

دغدغه اصلی من برای
سال آینده هم ماموریت آقای همسر است و هم وضعیت نگهداری علیرضا. در حال حاضر که
مادر همسرم احتمالا توان نگهداری علیرضا را برای مدتی (احتمالا تا اوائل تابستان)
ندارد دست به دامان خواهرم شده ام و امیدوارم چند ماهی علیرضا را نگه دارد. البته نگهداری
علیرضا کار راحتی نیست و علاوه بر آن خاله جانش روزی 2.5-3 ساعت را در رفت وآمد
سپری میکند و حسابی خسته میشود و نیز به خاطر شیطنتهای علیرضا حسابی شرمنده اش
میشویم.... نمیدانم وضعیت کار کردنم به همین شکل خواهد ماند یا نه. دورکاری ام
(روزهای دوشنبه به مدت شش ماه دورکار یا به عبارتی بیکار بودم!!) تا آخر اسفند
تمام میشود و دوره بعدی دورکاری احتمالا از خرداد شروع خواهد شد که آن هم به
موافقت مدیر بستگی دارد وبا شناختی که از مدیر جدیدم دارم خیلی بعید است که موافقت
کند... به شدت به آن یک روز دورکاری در هفته احتیاج دارم... (خواهشمند است دست به
دعا شوید!!!)

یک مسئله دیگر هم
وضعیت شخصی خودم است!! کار فعلی ام به من احساس رضایت نمیدهد و فقط به خاطر سبک
بودن کار امکان مرخصی گرفتن در مواقع لازم و جلوگیری از خانه نشینی تحمل اش میکنم!
تا وضعیت ماموریت آقای همسر روشن نشود و علیرضا کمی بزرگتر نشود نمیتوانم به شغل
دیگر و یا ادامه تحصیل فکر کنم...در هر صورت با توجه به شرایط فعلی ام دوست دارم
در محل فعلی کار کنم (و البته دورکاری ام برقرار بماند). اما دوست دارم در آینده
(احتمالا دو سال دیگر) وضعیت ام را عوض کنم... در هر صورت و علیرغم تمام خستگی ها
و کمبود وقتها و عقب افتادن خیلی کارها، خانه دار بودن برایم قابل تحمل نیست! شاید
برای خیلی خانمها خانه داری مهم باشد و به خاطر نبودن در کنار فرزندم و نامرتب
بودن خانه ام ملامتم کنند اما با شناختی که از خودم دارم خوب میدانم که در خانه ماندن
فقط برای یک مدت کوتاه و به عنوان استراحت و رسیدگی به کارهای عقب افتاده و خوش
گذراندن و بازی با علیرضا برایم خوشایند خواهد بود و بعد از طی شدن آن مدت کوتاه
افسرده خواهم شد.... کسی که سالها عادت کرده باشد به دویدن شاید به ایستادن برای
استراحت احتیاج داشته باشد اما رکود او را افسرده و دلزده خواهد کرد و اعتماد به
نفس او را از بین خواهد برد...

اتفاق بدی که در
سال گذشته برایمان افتاد بیماری مادر همسرم بود که امیدوارم در سال آینده به طور
کامل رفع شود... کمبود وقت هم به شدت آزارمان داد... همیشه خسته بودیم و کلی کار
عقب افتاده داشتیم و مشغله ذهنی... من و آقای همسر هم به نسبت قبل وقتهای کمتری را
با هم گذراندیم که امیدوارم در سال جدید اینها هم رفع شود. یا حداقل تفریحات سه نفره
مان بیشتر شود...

در سالی که گذشت
انرژی زیادی را صرف  رسیدگی به علیرضا کردم.
در واقع شاید میشد که بیشتر با او بازی کنم و چیزهای بیشتری به او بیاموزم اما
واقعا بیش از این توان و وقت اش را نداشتم. شاید هم کمی کوتاهی کرده باشم (فقط
کمی). وجود علیرضا باعث شد همیشه کمبود وقت داشته باشم و همیشه لیستی از کارهای
عقب افتاده روی ذهنم سنگینی کند اما اتفاق خوبی که در این یکسال برایم افتاد (و تا
حد زیادی آن را مدیون حضور علیرضا هستم) کمتر شدن خصلت کمالگرایی ام بود. خصلتی که
گرچه محرک ام برای بهتر انجام دادن کارها بود اما خیلی وقتها هم اعتماد به نفس و
شادی ام را میگرفت. در سال آینده سعی خواهم کرد که باز هم روی این موضوع تمرکز کنم
و سعی کنم شاد تر باشم و اعتماد به نفسم هم بیشتر شود... که باور کنم که به اندازه
کافی "خوب" هستم. گرچه نباید فرصت را برای بهتر شدن از دست بدهم. گاهی
همین خصلت کمالگرایی باعث میشد خوبیهای خودم و دیگران را کمتر ببینم و ایرادگیر
باشم. اما در سالی که گذشت از این نظر بهتر شدم و سعی میکنم این روند را ادامه
بدهم...

یک اتفاق خوب
دیگرهم کم شدن وزنم بود! وزنم برگشت به زمان قبل از بارداری. و با گذشتن دوران
بارداری و شیردهی وضعیت پوست و مویم کمی بهتر شد. گرچه هنوز ریزش موی قابل توجهی
دارم و 20 سانت موهایم را کوتاه کردم تا بهتر شود ولی نشده! امیدوارم در سال آینده
بیشتر مراقب سلامتی ام باشم و کارهای پزشکی عقب افتاده فراوانی که لازم است انجام
بدهم را انجام دهم. از کارهای دندانپزشکی و مراجعه به پزشک زنان و چکاپ سینه گرفته
تا چشم پزشکی و پوست و مو. و البته گوش!! (اینجا نوشتم تا یادم نرود!!) اگر وقت
میکردم که به توصیه های طب سنتی و رژیمهای گروه خونی عمل کنم هم که خیلی خیلی خوب
میشد! جای شکرش باقیست هر سه تایمان گروه خونیمان یکی است!!! امتحان کردنشان ضرری
ندارد و در دراز مدت ممکن است تاثیر خوبی داشته باشند.

در سال آینده دوست
دارم مهربان تر و خوش اخلاق تر و شادتر باشم! (حالا پیش خودتان فکر نکنید که عبوس
و بد اخلاق بوده ام تا الان!! همیشه جا برای بهتر شدن وجود دارد!) آسان گیرتر باشم
در بعضی موارد! و خوب چند تا چیز دیگه که به خودم مربوط میشود!!! و البته بینهایت
احساس نیاز میکنم که ورزش کنم و با سبزیجات ومیوه ها دوست تر باشم! و البته دلم
برای زبان خواندن خیلی تنگ شده... و کتاب خواندن... و شعر خواندن... و فیلم
دیدن.... دلم هم برای تفریحات دوران دانشجویی تنگ شده. دیدار دوستان.. (متاسفم که
خیلی از آنها دیگر قابل دیدار نیستند مگر در فرصتهای خیلی کوتاهی که به ایران می
آیند)

دوست دارم یک بار
هم بنشینم و آرزوهایم را مرور کنم... تا چند سال قبل لیست بلندی از آرزوها داشتم!
به مرور زمان بعضی آرزوهایم برآورده شدند. بعضیهایشان هم حذف شدند! (یا به دلیل کم
شدن بلند پروازیهایم یا به دلیل واقع بین تر شدن و تعداد کمی هم به دلیل نا امید
شدن!) باید دوباره لیستشان کنم تا انگیزه و انرژی ام بیشتر شود!

برای همه شما
خواننده های معدود آرزوی شادی و سلامتی میکنم و امیدوارم سال بسیار خوبی پیش رو
داشته باشید...

/ 8 نظر / 2 بازدید
چیهیلک

سلام حورای عزیز! زندگیت همیشه پر شور و نشاط و رو به پیشرفت باشه الهی! سال نو مبارک!

فاطمه

چه پست خوبی بود. هوس کردم منم یکی بنویسم.چه سال پر ماجرایی بوده و درمجموع به نظرم سال خوبی بوده . خیلی خوشحالم و امیدوارم سال جدید هم برات سرشار از خیر و برکت باشه. راستی به کارای سال جدیدت دیدار با من و دخترم هم اضافه کن [چشمک][قلب]

بهناز

از اینکه سالی پر از تجربه رو پشت سر گذاشتی و لحپه به لحظه ی بزرگ شدن وروجکتو دیدی بهت تبریک میگم درسته که یه جاهایی خسته شدی ولی همین سربالایی ها هم قشنگه... نه؟ امیدوارم مادر همسری هم بهتر بشن... امسال سالی باشه که دغدغه هات از بین برن و بتونی توی مسیر پیشرفت بیشتری قرار بگیری ... سالی خوب و پر برکت و سلانتی در کنار خانوداه ی عزیزت برات آرزومندم حوراجون... پیشاپیش سال نو مبارک[گل][ماچ][گل]

صبورا

سلام اوا جون سال نو مبارک خوبین شما؟ نی نی چطوره؟ بزرگ شده ؟ از اون لیست بلند گفتین که منم داشتم و همیشه دارم [خواب] خوشحال شدم از خوندن نوشته هاتون دلم براتون تنگ شده بود

هستی

سلام عزیزم سال نو مبارک چقدر خوبه سال گذشته به خیلی چیزها رسیدی همیشه روزها هم غم داره و هم شادی امیدوارم سال جدید بیشتر روزهات پر از شادی باشه

nazanin

Hora goli che hame doost dashtam in postet ro! ba bazi jahash kheili hese hamzat pendari kardam mese oonjaha ke raje be hesse kamal garaee gofti va inke bazi vaghta hamin hes jeloye pishraft va talash adam ro migire... manam bayad roo in kar konam! cheghadr ham chiz yad gerefti to too in saal va che ghadr tajrobe andookhti khanoom! khosh be halet! omidvaram liste jadidet ro bezoodi amade koni va ba nagizeye bishtar be hamash beresi! sale no bazam mobarak! ishala ke hamishe tane har3toon salem bashe va ayyametoon be kaam! [لبخند]

بهناز

سلام حوراجون هرسری که میام نت به وبت سر میزنم... همه چی خوبه؟ چون خیلی وقته آپ نمیکنی دوستم...