از همه چیز

دو هفته پیش (از دیر آپ کردن خودم شرمنده شدم الان) تصمیم گرفتیم بریم مشهد! تعطیلات 14 و 15 خرداد بود دیگه! (هیچ وقت با این دو روز تعطیلی کنار نیامدم! وصله ناجور اند انگار! مگر در فصل امتحانات که میشوند روزهای نجات!) نتیجه اش این شد که 14 خرداد را تهران ماندیم و صبح روز 15 ام رفتیم پیش پدر و مادرم و صبح 16 ام برگشتیم تهران و عصر همان روز کارهای قبل از سفر را انجام دادیم و صبح روز هفدهم (که جمعه بود) با پرواز ساعت 9:15 رفتیم مشهد و صبح روز 19ام با پرواز 5:15 برگشتیم تهران! دقت کنید که به مناسبت تعطیلات میخواستیم بریم مسافرت!! نتیجه اش هم این بود که بهمان خوش گذشت ولی یکشنبه روز خیلی خسته کننده ای شد و در تمام ساعت کاری گیج بودم و نزدیک بود نامه ای را به جای اسم مدیر با اسم خودم بفرستم!!!

از سفر هم بگویم... از اینکه تصمیم گرفتیم سفرمان تا جایی که میشود کوتاه باشد خوشحالم. نگه داشتن علیرضا اصلا کار ساده ای نیست مخصوصا در جایی خارج از منزل!

از پدرم ... حالش خوب است... اما کم خونی شدید پیدا کرده و ضعف و بی حالی و باز هم کاهش وزن.... فکر کنم با اینکه قدش 20 سانتی از من بیشتر باشد وزنش از من کمتر باشد! در ضمن وزن من کاملا نرمال است و خیلی زیاد نیست!

در مورد آقای همسر... بالاخره کار استخدام آقای همسر تا حد زیادی انجام شد و کارت پرسنلی اش صادر شد...

از علیرضا هم بگویم! دو روز بعد از سفر مشهد بیماری ویروسی علیرضا شروع شد. از حدود 10 روز قبل از سفر هم مشکلاتی داشت که به دندان در آوردن مربوط میشد و تغذیه اش دچار اشکال شده بود. این بیماری ویروسی هم منجر به تب شدید و بی اشتهایی و ... شد. سه چهار روزی است که بیماری اش رفع شده و درحال تجدید قوای از دست رفته و برگرداندن وزن کم شده است اما هنوز به وضعیت سه هفته پیش برنگشته....

دایره لغت علیرضا هر روز بیشتر میشود... امروز مادرم به علیرضا گفته بیا برویم زنگ بزنیم به دایی احمد بهش بگو دایی درست رو بخون! علیرضا هم پای تلفن گفته: «امد! درس!». چند تا فعل هم یاد گرفته البته با ادبیات خودش! مثلا وقتی بخواد که یک جایی بنشانیمش به آنجا اشاره میکند و میگوید بشین! یا وقتی از دست کسی عصبانی یا ناراحت میشود میگوید بوء یعنی برو!

مادرم دیروز آمد پیش ما تا علیرضا را نگه دارد. به خاطر بیماری علیرضا چند روزی مرخصی گرفته بودم. مادرم امروز برمی گردد تا با برگشتن برادرم به خوابگاه جهت ادامه امتحانات پایان ترم، پیش پدرم باشد.

اما از خودم! در حال کلنجار رفتن با خودم هستم که آیا از شغلم استعفا بدهم یا نه! اوضاع کاری اصلا خوب نیست و شاید برای مدت طولانی از کار بیکار شوم. از طرفی از کار فعلی ام ناراضی ام و برای نگهداری علیرضا نیز به مشکل خورده ام و دیگر دلم نمی خواهد از کسی کمک بگیرم. از طرفی دلم میخواهد تا جایی که میشود برای علیرضا وقت وانرژی بگذارم وبا هم باشیم و از طرفی اگر استعفا دهم همین چند خط کتاب خواندن و اینترنت و ... هم تعطیل میشود. خلاصه با خودم درگیرم....

/ 4 نظر / 41 بازدید
م

سلام خوشحال برای همسرتون انشالله این مشکل فراگیر کم کم حل بشه برای همه!

آ س م و ن ي

مرخصي بدون حقوق (سه ماهه مثلا) نمي توني بگيري؟ شايد كمي فرصت باشه تا نظم پيدا كنه زندگيت و كم كم فكر اساسي تر بكني براش...

مهسا

ای جانم وقتی از کوچولوتون حرف می زنید کلیییی ذوق میکنم.من عاشق نی نی ام! :) ان شاءالله پدرتون سلامت باشن... برای همسرتون هم تبریک :) ور درمورد کار هم همه همین دغدغه رو دارن :( همسایه ما کسیه که از IPM دکترای فیزیکشو با معدل 19.90 و خورده ای گرفته و تو جلسه دفاعش درجا توسط یکی از اساتید حاضر در جلسه برای هیئت علمی شدن در علم و صنعت دعوت شده ولی الان فعلا کار نمی کنه و داره از 2تا کوچولوش مراقبت می کنه و البته واقعا هم راضی نیست از اینکه بعد از این همه درس خوندن به جای پویایی نشسته تو خونه و ...ولی میگه چاره ای ندارم و این 2تا بچه کسی رو به جز من تو این دنیا ندارن... خیلی دوراهی بدیه :(

بهناز

سلام عزیزدلم در مورد پدر هم مطلبتو خوندم ... امیدوارم خیلی زود سرحال شن و بهبودی حاصل شه به امید خدا... در مورد علیرضای دوست داشتنی باید بگم که واقعا خدا بهت قوت بده که همه جوره این بچه توی این سنش رو بتونی ساپورت کنی... واقعا رسیدگی . انرژی میخواد... در مورد کار هم باید ببینی الویت هات کدومه.!چقدر از روز رو برای علیرضا میذاری!زمان کافی برای رسیدگی بهش رو داری! اگه این ها سرجاشه که عالیه به کارت هم ادامه بدی! مادر بودن و مسئولیت داشتن برنامه ریزی و انرژی میخواد الان که فکر میکنم خودمو جات میذارم... واقعا خدا قوت عزیزدلم در مورد آقای همسر هم تبریک میگم حوراجون[پلک] [بغل][قلب]