خاطرات سفر به ایتالیا 21

سلام. امیدوارم سال جدید را به خوبی شروع کرده باشید و روزهای بسیار خوبی در انتظارتان باشد.

چند روز اول عید برای ما دلچسب نبود. فکر کنم در هفت روز اول فروردین من و علیرضا نهایتا هفت ساعت بیرون از خانه بودیم، به خاطر باران و سردی هوا. آقای همسر هم درگیر ارسال چند مقاله به یک کنفرانس بود و سرش به کار علمی گرم.

توافق اولیه هسته ای هم مبارک. گرچه هنوز به سر انجام نرسیده و هنوز هیچی نشده از تفاوت در فکت شیت ها صحبت می شود، اما تا همین جا هم جای امیدواری و شکرگذاری است که مذاکراتی انجام شده و امیدهایی هست... در اینجا هم با اینکه خیلی ها حتی نام ایران را به سختی شنیده اند و آن را با عراق اشتباه می گیرند اما نگرش مثبت به این موضوع وجود دارد.

در حال حاضر روزهای بعد از ایستر یا عید پاک را می گذرانیم. روزهای نیمه تعطیل و بی مزه! البته برای ما. وگرنه خود ایتالیایی ها در حال مهمانی و خوش گذرانی هستند! روز جمعه عصر به اطراف کلیسای بزرگ شهر رفتیم تا مراسم مربوط به این عید را ببینیم. جمعیت خیلی زیادی آمده بودند. چیزی شبیه نوحه خوانی هم داشتند!! یک تابوت نمادین از مرمر که مجسمه مسیح مصلوب را در بر داشت هم به حرکت در می آمد و مردم برای آن ادای احترام می کردند و گاهی اشک هم می ریختند. مراسم بوی غم می داد. افرادی هم بودند که برای امور خیریه شمع می فروختند. دسته های مختلف از افراد با لباس های متحد الشکل هم در جلوی تابوت حرکت می کردند که لباس های بلند به تن داشتند. افرادی که تابوت را حمل می کردند لباس مشکی به تن داشتند. گویا مراسم مشابه در روزهای مختلف در شهرهای اطراف هم برگزار می شود. در کل مردم ایتالیا مذهبی به حساب می آیند. حتی در مناطق روستایی هنوز پیرزنانی هستند که چیزی شبیه روسری مشکی به سر می کنند.

در روز یکشنبه که روز اصلی عید محسوب می شود قواعد خاصی در مورد خوردن گوشت رعایت می شود (در گذر زمان تغییر کرده است. از روزه گرفتن به مدت چند روز به روزه در یک روز و سپس به نخوردن گوشت و سپس به خوردن گوشت بره به جای گوساله!!) و همچنین تخم مرغ های شکلاتی به هم هدیه می دهند و کیک های سنتی هم می خوردند.... روز دوشنبه هم چیزی شبیه سیزده به در دارند!

خانواده آقای ک. که برای نوروز به هلند رفته بودند برگشتند. البته فقط فرصت شد به مغازه شان برویم و به آقای ک. تبریک عید بگوییم و سوغاتی هایمان را بگیریم :)) چون مادر آقای ک. برای دو ماه آمده اند اینجا و سر خانواده شان گرم است...

با یک خانم ایرانی آشنا شدیم که برای فرصت مطالعاتی آمده است اینجا. در شهر نزدیک ما اقامت دارد و دانشجوی فرانچسکو است (یکی از دوستان خانوادگی استاد آقای همسر، که در منزل استاد با آنها آشنا شدیم. خانواده پر سفر (!!) که حتی به ایران هم سفر کرده اند). خانم حکمت دانشجوی سال آخر دکتراست. گویا فرانچسکو خیلی کمکش کرده. هم در پیکاپ از فرودگاه و هم در اجاره کردن آپارتمان مشترک. با سه دختر دانشجوی ایتالیایی هم خانه است. آشنایی ما با خانم حکمت از طریق فضای مجازی (!) و با واسطه فرانچسکو بود. چند روز بعد، یعنی جمعه ساعت 12 شب!!، یک دفعه تصمیم گرفتم که زودتر همدیگر را ببینیم! لذا به او پیام دادم که فردا بیاید به شهر ما!! هماهنگی ها از بابت زمان قطارها و اتوبوس ها و ... انجام شد و شنبه ظهر ایشان را زیارت کردیم :) آقای همسر را فرستادم ترمینال دنبالشان. خلاصه چند ساعتی در خدمتشان بودیم و علیرغم اصرار ما برای اینکه شب پیش ما بمانند، با قطار عصر برگشتند شهر خودشان. از همان روز عصر هم هوا بارانی و سرد شد... آن قدر که بعد از چند روز گرم و دلچسب، دوباره رفتیم زیر صفر!!

از صحبت های جالبی که خانم حکمت داشتند، در مورد هم خانه ای هایشان بود و اینکه چقدر به عقاید و محدودیت های مذهبی او احترام می گذارند. و اینکه دوست پسرهای هم خانه ای هایش (که آخر هفته ها می آیند) چقدر روی دوست دخترشان غیرت دارند (برای من عجیب بود که روی پوشش و آرایش و ساعت برگشتن به خانه هم حساس باشند) و اینکه خانواده های عروس و داماد به نوعی جهیزیه می دهند... خلاصه اشتراکات فرهنگی ایتالیایی ها با ایرانی ها زیاد است :)) اما نوجوانان ایتالیایی سیگار کشیدن و ارتباط با جنس مخالف را خیلی زود و در 10-12 سالگی شروع می کنند که البته در ایران هم به این سمت و سو می رویم متاسفانه!!

در کل یک چیزی که برای من زیاد قابل هضم نبوده در این مدت، مهربانی ایتالیایی ها با ما است، مایی که خارجی و غیر هم کیش و جهان سومی هستیم. به جز دو سه مورد ناراحت کننده در روزهای اول، هیچ برخورد نامطلوبی در ذهن ندارم. برعکس، خیلی هم مهربان بوده اند با ما. مثلا توی اتوبوس، حتی پیرهایشان هم بلند می شوند تا علیرضا بنشیند. یا زمانی که کالسکه برده باشم، کمک می کنند تا کالسکه را سوار اتوبوس کنم. یا حتی یک بار که در ایستگاه اتوبوس منتظر بودم، وقتی علیرضا کیکش را انداخت زمین و شروع کرد به نق زدن، به او قول دادم که به محض رسیدن به پارک برایش کیک می خرم، اما خانمی که در ایستگاه نشسته بود بدو بدو به یک کافه رفت و برای علیرضا کیک خرید و آمد! کلی شرمنده شدم....

یک نکته جالب دیگر، تلاش و جدیت اساتید دانشگاه است. اساتید دانشگاه ها در ایران حداکثر تا چهل سالگی کار علمی انجام می دهند و در کارشان جدی هستند. اما در اینجا اساتید با جدیت مطالعه و کار می کنند و احساس بازنشستگی بهشان دست نمی دهد! با دانشجویان هم رفیق و دوست هستند. در عین اینکه استرس و عجله در کار ندارند و خونسرد هستند، جدی و منظم هم هستند. البته این را می توان در تمام مشاغل مشاهده کرد. خوشرویی را هم اضافه کنید!

علیرضا هم بزرگ شده در این چند ماه. هم جسمی و هم عقلی و روحی و احساسی. اعتمادش به حرفهای ما بیشتر شده و بیشتر وقتها میفهمد که خوبی اش را می خواهیم. البته شیطنت و جنب و جوش اش هم بجا است! ولی دیگر از بازی هایی که می کنیم خسته شده. از خمیربازی و خانه سازی و بادکنک بازی و پازل و ... آن هم در شکل های مختلف زده شده. البته من هم این روزها بی حوصله شده ام. شاید چون تفریحی ندارم، شاید هم چون دلم برای مهمانی و عید دیدنی تنگ شده، شاید هم از هوای بارانی و ابری که در این 5-6 ماه اخیر یک هفته در میان و حتی بیشتر، روزها را دلگیر می کند خسته شده ام. علیرضا دلش برای خانه خودمان و اسباب بازی هایش تنگ شده. از اینکه وقتی برگردیم نتواند با بچه های دیگر خوب رابطه برقرار کند نگران هستم (قرار است برود پیش دبستانی). گاهی به خودم می گویم این بچه کی این قدر بزرگ شد؟ واقعا من مادرش هستم؟!! رابطه عاطفی مان بهتر شده، اما روزی چند بار هم دعوایمان میشود!! برایش کتاب می خوانم، گاهی هم نقاشی می کشم که البته علاقه زیادی به نقاشی ندارد. عکس های پشت جلد کتاب هایش را نشان می دهد و انتظار دارد برای هر تصویر یک داستان تعریف کنم. خیلی وقت ها یادم کی رود قبلا چه داستانی ساخته ام و او حسابی ناراحت و عصبانی می شود!!! تا حالا 4 تا پازل 48 تایی برایش تهیه کرده ایم و با هر کدام مدتی سرگرم شده و بعد دلش را زده است. تعداد خمیر بازی هایی هم که گرفته ایم از دستم خارج شده، علاقه دارد که ریز ریزشان کند و طبیعتا جمع کردن آنها که به همه جا میچسبند برای من عصبانی کننده است!! وقت هایی هم که میبرمش برون، مثلا پارک، آن قدر به حرفم گوش نمی دهد و بدو بدو می کند به هر چیزی دست می زند که خسته می شوم!! فکرش را بکنید که یک خانم در خیابان یا پارک بدو بدو کنان دنبال پسر بچه 3-4 ساله باشد و به او نرسد! چقدر خنده دار است!!! در پارک هم تا حد ممکن به او اجازه و فرصت بازی با ترکه ها و برگ ها و خاک و گل را می دهم. اما گاهی بی هوا می دود تا چند سانتی نیمکتی که دختر و پسری مشغول بوس و ... هستند و آن موقع است که واقعا نمی دانم چگونه کنترلش کنم و حسابی کلافه می شوم.... گاهی با هم کیک می پزیم. اول کار همه چیز خوب است اما وسط های کار که میل به خرابکاری اش زیاد می شود دعوایمان می شود! می ترسم زیادی سختگیر باشم.... تا حد ممکن با او راه می آیم اما ذاتا سختگیر هستم و اعصاب خودم خرد می شود و در نهایت کار به دعوا میرسد! :)))

چقدر حرف زدم! دوست دارم برایم کامنت بگذارید! ممنون!

/ 3 نظر / 3 بازدید
مهسا

سلااااام. بالاخره نوشتید! سال نوتون مبارک. امیدوارم روزهای ابری دلگیر بگذره و روزهای آفتابی رو تجربه کنید که حالتون بهتر بشه. با تمام عشق و علاقه‌ای که به هوای ابری وبارانی دارم فکر می‌کنم من هم اگر چندین ماه در چنین شرایطی باشم افسرده بشم! اشتراکات فرهنگی که بهشون اشاره کردید به نظرم خیلی جالب بود. تجربه‌های باارزشی دارید کسب می‌کنید به نظرم :) امیدوارم زودتر برگردید و علیرضا به ثبات برسه و شما هم برگردید سر کارتون که حالتون بهتر بشه. خیلی خیلی خیلی ذوق کردم از خوندن پست جدیدتون. بیش‌تر بنویسید :) دوست دارم از حالتون باخبر باشم. :*

الهام

کم کم ولی زود زود اپ کن لطفا..... اخه من در مورد کدومشون بگم؟؟؟؟ خیلی خوشحالم که اپ کردی..... در مورد برنامه های فرهنگی و عیدشون که نوشتی برام خیلی جالب بودبخصوص این عید پاک که من هنوز مفهومش را دقیقا متوجه نشدم؟! در مورد علیرضا هم طبیعیه. بخاطر سنش... نگران نباش. برگردین فوقش یکی دوماه اول اذیت میشه از دوریت و دوباره عادت میکنه. پیش دبستانیش که خیلی مهم نیست... سال دیگش مهم و اصلیه. خیلی بهش فکرنکن. خودت هم چون تا الان همیشه درگیر درس و کار بودی الان خونه نشینی صرف بذات سخته.... منم اوایل تولد مهدیس از خونه نشینی و بچه داری صرف کلافه شده بودم. امیدوارم بعد از بذگشتتون اوضاع محل کار خیلی بهت فشار نیاره و همه چیز بعد از این 1سال استراحت همونی بشه که میخوای..... فعلا از روزای بهاری در کنار علیرضا حداکثر لذت را ببر.....

فاطمه

چه مدرسه ای می خوای بنویسی که دوسال پیش دبستانی میره؟ من دلم می خواد ستاره رو دولتی خوب بنویسم هم به خاطر هزینه هم برای اینکه زود توی قالب مدرسه نره. احساس میکنم توی مهد آزادترن. وای ستاره هم همه ش خمیر بازی ها رو ریز ریز میکنهو می چسبونه این ور و اونور. یوسف هم زحمت خوردنشون! رو میکشه. منم همه ش از این سوال های مادرانه از خودم می پرسم. اما هی هم به خودم دلداری میدم که خیلی هم خوبم :دی خیلی دلم میخواد برای ما هم فرصتی پیش بیاد که مدتی کشور دیگه ای زندگی کنیم. خیلی این تفاوت ها و تشابه های فرهنگی که میگی برام جالبه