خاطرات سفر به ایتالیا 6

وقتی بین نوشتن هایم فاصله زیادی می افتد نمی توانم تمرکز کنم که چه حرف هایی برای گفتن دارم!

اول از همه فرا رسیدن ایام شهادت اباعبدالله الحسین (ع) را تسلیت می گویم. البته با تاخیر. پارسال در روز عاشورا برای آخرین بار پدرم را در خانه دیدم... بعد از آن دیدارهایمان در بیمارستان بود. پدرم در روز 15 محرم در بیمارستان بستری شد.... هیچ وقت پزشک جراح پدرم را نخواهم بخشید. نه به خاطر اشتباه کاری اش. بلکه به خاطر غرور بسیار زیادش، به خاطر رها کردن بیمارش در روزهای بسیار سخت، به خاطر عدم صداقت و موش و گربه بازی اش، به خاطر آنکه موجبات آزار فراوان پدرم و همین طور مادرم را ایجاد کرد.... بگذریم. دلم خیلی گرفته بود.

روزهای خانه داری زود تکراری می شوند! اوائل که هوا هنوز گرم بود تقریبا هر روز می رفتیم پارک. در ابتدا که به مسیر اتوبوس ها آشنا نبودم پیاده می رفتم و پیاده برمی گشتم. تقریبا 50 دقیقه در راه بودم و 50 دقیقه هم در پارک که در کل خسته کننده می شد. بعد که مسیر و ساعت خطوط اتوبوسرانی را شناسایی کردم کار راحت تر شد. با اتوبوس خط 12 که ایستگاهش فقط 1 دقیقه یا کمتر با خانه فاصله دارد و 11:07 از آنجا رد می شود می رفتیم و پیاده برمی گشتیم. اتوبوس های خط 12 هر 40 دقیقه رفت و آمد می کنند. اگر زمان را تنظیم نمیکردم می رفتم در خیابان اصلی مجاور و از ایستگاهی که 5 دقیقه با خانه فاصله داشت استفاده می کردم و خط 2 یا 3 یا 5 را سوار می شدیم و حوالی خ گاریبالدی (اصلی ترین خیابان شهر) پیاده می شدیم و از آنجا تا پارک حدود 10 دقیقه پیاده راه است. علیرضا هم به محض رسیدن به پارک به سمت اسباب بازی های برقی که با سکه روشن می شوند می دوید.... دفعه اول که سوار اتوبوس شدم بلیطم را به راننده دادم و او هم با تعجب نگاه کرد و بلیط را پس داد! دفعه های بعد دیدم اصلا کسی بلیط ارائه نمی دهد! فقط به ندرت پیش می آید که کسی بلیط را در محل کشیدن بلیط بزند تا دستگاه بلیط را باطل کند!! خطوط اتوبوس در اینجا با تقریب خوبی در زمان تعیین شده از ایستگاه ها عبور می کنند. فاصله بین اتوبوس ها معمولا چیزی حدود 40 دقیقه است و لذا باید از قبل زمان حضور در ایستگاه را تنظیم کرد. یک بار هم پیش آمد که حواسم پرت شد و در ایستگاه مورد نظرم پیاده نشدم و تا به خودم آمدم گم شده بودم! خدا پدر گوگل مپ را بیامرزد!! که کمک کرد بفهمم کجا هستم! خلاصه اینکه گوگل مپ و گوگل ترنسلیت و یاهو وذر (!) و البته وایبر که پل ارتباطی من و آقای همسر است عصای دستمان هستند اینجا!!! بدون اینترنت فلج میشوم!

یک بار در ایستگاه اتوبوس با یک خانم بامزه (!) هم صحبت شدم! تا قیافه خارجی ام را دید گفت تونسی هستی؟ :)) بعد پرسید عرب هستی؟ :)) خلاصه اینکه به سختی نام ایران را شنیده اند مردم اینجا. اگر هم شنیده اند به خاطر مذاکرات هسته ای و عملکرد رییس ج. سابق است :)) کلی ذوق می کرد که من منظورش را تا حدودی می فهمم. انگلیسی بلد نبود. از پسر ده دوازده ساله اش کمک می گرفت که یکی دو کلمه انگلیسی بگوید.... مردم اینجا به خاطر خارجی بودنمان رفتار بدی ندارند. در واقع جز صاحب هتل که خدمتتان عرض کردم رفتار بدی ندیده ایم که هیچ، خیلی هم مهربان هستند و سعی می کنند کارمان را راه بیندازند.

یک مورد جالب دیگری هم که برایم پیش آمد برخورد پرسنل سوپر مارکت است. یک بار با علیرضا رفته بودیم خرید و بسته بادام زمینی بزرگی دست علیرضا بود. موقع حساب کردن اجناس در صندوق فراموش کردم بسته را از علیرضا بگیرم و به صندوقدار بدهم. دم در خروج بود که دیدم یادم رفته بادام زمینی را حساب کنم. در حالی که برای صندوقدار کاملا قابل مشاهده بود و می توانست حداقل سوال کند که حساب شده یا نه. در حالی که در مورد مشابهی در ایران با فروشنده سوپرمارکت دعوایم شده بود. ماجرا از این قرار بود که از یک سوپرمارکت برای علیرضا یک خوراکی خیلی کوچک خریده بودم و در هنگام عبور از جلوی یک سوپرمارکت دیگر که اتفاقا مشتری همیشگی اش بودیم یادم افتاد چیز دیگری لازم دارم که بخرم. موقع خروج از سوپرمارکت احساس کردم فروشنده زیاد حساب کرده. لذا برگشتم و از او خواستم مجددا حساب کند. درموقع خرید کردن من کس دیگری در مغازه نبود و فروشنده کار خاصی نداشت که حواسش را پرت کند یا سرش را شلوغ کرده باشد. دیدم که خوراکی علیرضا را هم حساب کرده. به او گفتم که خوراکی را از مغازه دیگری خریده ام و نباید حساب می کرده و حداقل باید سوال می کرده. گفت خیلی پیش آمده که بچه چیزی بردارد و شما حساب نکنی!!!!!! یعنی اوج احترام به مشتری دائمی!!!! نتیجه آن شد که یک دعوای حسابی بابت بی ادبی اش با او کردم و دیگر پایم را در مغازه اش نگذاشتم. دوست ندارم مقایسه کنم اما این گونه جزئیات خود به خود به ذهن متبادر می شود.

هفته قبل سرمای بدی خورده بودیم. در آن هفته من و علیرضا تقریبا تمام مدت در خانه بودیم و حوصله مان خیلی سر رفت. خدا را شکر با مصرف آنتی بیوتیک (که از ایران با خودم آورده ام) بهبود پیدا کردیم.

کار اقامت گرفتن آقای همسر در حال انجام است. من و علیرضا ویزای توریستی سه ماهه داریم که باید تمدید کنیم. آقای همسر هم شش ماه بعد از گرفتن اقامت می تواند برای ما درخواست اقامت کند که البته با توجه به زمان برگشتن مان و هزینه های مربوطه به زحمت اش نمی ارزد!! وقتی اقامت آقای همسر درست شود بیمه پزشکی مان برقرار می شود...

امروز رفتیم و علیرضا را در مهدکودک ثبت نام کردیم!!! البته ثبت نام در اداره ای مرکزی انجام می شد و اگر خدا بخواهد فردا علیرضا را به مهد می برم. حوصله اش در خانه سر میرود و احتیاج دارد با بچه ها بازی کند. مخصوصا اینکه زمستان در راه است و امکان پارک رفتن وجود نخواهد داشت. انشاالله من هم از فرصت دو سه ساعته به وجود آمده برای کتاب خواندن و ... استفاده خواهم کرد. با توجه به مسافت بین مهد و خانه در فاصله ای که علیرضا در مهد است همانجا خواهم ماند و کتاب و ... با خودم خواهم برد. خوبی اش این است که در آنجا علاوه بر مهدکودک، محل برگزاری دوره هایی است برای افرادی که درخواست اقامت می دهند. احتمالا با افراد غیر ایتالیایی برخورد خواهم کرد.شاید کسی را پیدا کنم که بتوانم چند کلمه ای با او صحبت کنم. احتمالا فاسی زبان پیدا نخواهم کرد. شاید عربی زبان یا انگلیسی زبان.... برای قضاوت و نظر دادن زود است. هنوز امتحان نکرده ام!! راستی! ثبت نام علیرضا خیلی ساده بود. قرارداد کاری آقای همسر و پاسپورت ها کافی بود. پرسنل اداری بسیار مهربان و کمک کننده بودند.مهدکودک های دولتی مجانی هستند.

خانه داری استراحت خیلی خوبی برایم بوده است. اضافه وزن پیدا کرده ام!!! تهران که بودیم گاهی از شدت خستگی نمی توانستم شام بخورم!!!! اینجا از شدت بیکاری مدام در حال خوردن هستم :)) خدا رحم کند!! اینجا آرامش و استراحت خیلی بیشتری دارم. اوقات مادر فرزندی هم اینجا خیلی بیشتر است!! خیلی بیشتر با علیرضا رفیق شده ام! بیشتر بازی میکنیم... البته خانه دار بودن خوبی ها و بدی های خودش را دارد!

عجب شلم شوربا نوشتم! ببخشید! دیر وقت است و تنها وقت من برای نوشتن همین نیمه شب ها است...

/ 4 نظر / 3 بازدید
مهسا

سلااااااااااااااااام :) هی میام خاطراتتونو می‌خونم خوشحال می‌شم:دی تجربه‌های خیلی جالبی دارین. خیلی حسش خوبه خاطرات داغ داغ بخونه آدم :دی خوب باشییییین با پسر کوچولوتون :) :*

زهرا

سلام حوراء جانم اميدوارم خوب و خوش باشى عزيزم.كلى به يادت هستم هميشه :)))خيلى از خوندن نوشته هات لذت ميبرم و قلمت رو خيلى دوست دارم... تا ميتونى از فرصتهاى ناب اين سفر استفاده كن.موفق و مؤيد باشى گلم:-*

الهام

:)) دسترسی به اینترنتت چطوریه؟ منظورم از نظر هزینه و سرعته که میگن خیلی وضعش بهتر از ایرانه. خوبه بازم نسبتا زود راه افتادی........مبارک مهد باشه..... حتما از تجربه مهد علیرضا برام بگو.... اینکه زبانشون یکی نیست و.... امیدوارم از خوبی های خانه داری حداکثر استفاده را ببری....... و در دوره هایی که میری دوستان خوبی پیدا کنی[لبخند]

الهام

عالم خانه داری برای کوتاه مدت خوبه ولی دراز مدتش...![کلافه] فکر کردم دوره ها را شرکت میکنی. بهر حال امیدوارم دوستان خوبی پیدا کنی. واقعا ازنظر روحی لازمه :)) چه شباهتی! گمونم ما هم برای اینترنت تقریبا 30 یورو میدیم. البته سالی[نیشخند] حالا خوبه درآمدتون به یوروه نه ریال[خنده] یادمه سارا رفته بود فرصت(تازه اون موقع دلار 1000 بود) میگفت یک دلار برای یه سیب بیمزه باید بدم و... البته بنظر میاد هم روی گوشی میتونین استفاده کنین اینترنت را هم خونه که خودش خیلی خوبه. :)