روز ابری

با اینکه فاصله بین خونه ما تا نزدیک ترین میدان اصلی با تاکسی فقط ۵ دقیقه است، اما صبح ها برای من استرس آوره! آخه بعضی وقتا تاکسی پیدا نمیشه و اونقدر خیابون خلوته که می ترسم!  برای اینکه از سرویس شرکت جا نمونم مجبورم زودتر راه بیفتم تا خیالم راحت باشه که تاکسی گیرم میاد و به موقع میرسم میدون و سوار سرویس میشم.

امروز دم در شرکت که رسیدیم، خانمی که کنار من نشسته بود گفت: باز یه روز دیگه شروع شد! یعنی روزش از شرکت شروع میشه؟؟؟ به نظر من که حتی اون صبحانه ای که با خواب آلودگی میخورم هم جزو روز جدیدم حساب میشه!

دو_سه روزی هست که تابلوهای کوچک کنار در اتاق ها رو عوض کرده اند و تابلوهای جدید گذاشته اند. اسم کارمندهای اون اتاق و عنوان شغلی به طور مختصر روی آنها نوشته شده. کلید می اندازم و در اتاق رو باز میکنم. اول از همه کامپیوتر رو روشن می کنم.

آسمون بدجوری گرفته. هوای دلگیر و ابری رو اصلا دوست ندارم، افسرده ام می کنه.... یاد سال های اول و دوم دبیرستان می افتم، خیلی وقت ها روبروی پنجره می ایستادم و به کوه روبرو و درخت های حیاط پشتی مدرسه خیره می شدم. دلم برای اون موقع ها تنگ شده، دلم برای خیس شدن زیر بارون، در رفتن از مراسم صبحگاهی مدرسه، بی خیالی ها، کتابخونه بزرگ اما دنج مدرسه تنگ شده. اما بیشتر از همه دلم برای ساناز ( که نمی فهمیدم چرا اونقدر زیاد دوستش دارم)، اعظم (که از جشن عروسیم تا حالا ندیدمش و خیلی نگرانش هستم که بالاخره از همسر بی وفاش جدا شد یا نه)، حورا‌ (که الان لبنان زندگی می کنه و یک دختر کوچولوی خوشکل داره)، ام البنین (که شاعر بود و الان بحرین زندگی می کنه و حتی عکس پسر کوچولوش رو هم ندیدم)، صدیقه (که کمتر همدیگرو درک کردیم)، بهاره (که همیشه درگیر مسابقه های بسکتبال بود)، فاطمه (که بهم می گفت تو آب-زیر-کاه ترین آدمی هستی که تا حالا دیدم) و خیلی های دیگه تنگ شده.

روز آخر دوره راهنمایی همه با همه هم کلاسی ها قرار گذاشتیم که در تاریخ ٨/٨/٨٨ بیایم مدرسه و همدیگرو ببینیم. اون موقع همه مطمئن بودیم که میایم، اما الان چقدر دور از دسترس به نظر میاد.

دلم گرفته، بیشتر از این آسمون ابری.

/ 7 نظر / 5 بازدید
nadia

salam gahi fek mikonam kash hichvakh bozorg nemishodim ke gholamun range faramushi begire apam

نازنین

منم دلم گرفته عزیزم. چرا زندگی اینجوریه؟ چرا صبح جوونیمون اینجوری شروع میشه...

سونا

منم خوب که فکر می کنم می بینم آخرین باری که واقعآ شاگرد یک مدرسه بودم اول دبیرستان بودم خاطرات راهنمایی هم خیلی خوب بود هوای بارونی شمال و لهجه شیرین بچه ها با بوی بهار نارنج [لبخند] راستی من قصه گنجشک و خدارو نشنیدم تا حالا!

مامان ممل

بگذار آسمون دلت بباره! شاید کدورت ابرها آزارت نده!

زهرا

سلام... به نظر من که هیچوقت آب زیر کاه نبودی... من یکی که خیلی دوست داشتم... راستش همیشه همین طوره... گذشت زمان آدما رو از هم دور میکنه. وقتی دلها به هم نزدیک باشن حتی زمان هم نمیتونه زور نمایی کنه. راستی ما هم برگشتیم تو خط بلاگ!

مژگان

سلام دوست عزیز شاید یه جورایی تونستم شما رو درک کنم ولی من خیلی از این گذشته ام دور نشده ام و فقط گاهی دلم میخواد دوباره بچه بشم و با عروسکهام بازی کنم!!!! البته گاهی هم همین کار رو میکنم و باهاشون کلی حرف میزنم[خجالت] خوشحال میشم بهم سر بزنید دوست من [گل][گل][خداحافظ]

الهام

همش تفصیر هوابوده! میگی نه؟ پس چرا دلت واسه من تنگ نشده؟ بوده!؟!؟![شوخی]