خاطرات سفر به ایتالیا 12

عرض شود که.... !

روز اول ژانویه همکار آقای همسر که هندی می باشند با تاخیر زیاد تشریف آوردند. برای علیرضا چند بسته شکلات و برای من چند تا گردنبند بدل که کار دست خواهرش بود آورد. من هم به مناسبت سال نو کیک و مسقطی و .. درست کرده بودم که مورد پسند مهمان واقع گردید! علیرضا هم حسسسابی از سر و کولش بالا میرفت و با او بازی کرد. این آقای سشو یک نظر بامزه در مورد ادیان دارد و آن این است که اسلام بهترین دین است ولی پیروانش بدترین آدم ها هستند! چند تا خاطره بد هم در مورد مسلمانان هند دارد... کلا به ایرانی های مقیم هند از لفظ مسلم استفاده نمی شود و به آنها میگویند پرشین. ظاهرا مسلم برای آنها بار معنایی بدی دارد!! با صاحبخانه اش مشکل دارد. آقای همسر هم با ویلیام هماهنگ کرد و چند تا آپارتمان معرفی شد و نهایتا یکی از آنها را قرارداد بست.

در تعطیلات دو هفته ای کریسمس خیلی حوصله مان سر رفت! بعضی روزها هوا یخبندان بود و از خانه بیرون نرفتیم. آقای همسر قبل از تعطیلات چند تا فیلم دانلود کرده بود که شش تایشان را تا الان دیده ام و دو تایشان مانده. گاهی هم می رفتیم پیاده روی. چند بار هم رفتیم مراکز خرید و سوغاتی هایی که برای اقوام در نظر داشتیم خریداری کردیم که تمام آنها لباس زمستانی است!! برای خودمان هم کمی خرید کردیم. من یک ژاکت سفید خریدم که دوستش میدارم! ولی به طور کلی فقط خرید از حراج معقول است و در خارج از حراج قیمت ها بسیار بالا است. فقط یک دردسر کوچک داریم و آن هم این است که خریدهای مزبور به اندازه یک چمدان جاگیر هستند و از همین حالا به فکر اضافه بار و چمدان اضافه هستیم...

استاد آقای همسر برای سه ماه رفته بوداپست. ارتباطات کاری زیادی دارد و در بین هم رشته ای های خودش شناخته شده است. چیزی که برایم جالب است این است که اساتید دانشگاه های اینجا حتی در سن 50-60 سالگی هم کاملا از نظر علمی پویا هستند، بر خلاف اساتید ایران که حداکثر تا 35 سالگی به دنبال یادگیری و انجام کارهای ذقیق هستند. یک نکته دیگر هم همکاری صمیمانه و دوستانه و فعالانه چند دانشگاه در یک پروژه است، چیزی که اصلا در ایران دیده نمی شود.

راستی! تعطیلات رسمی ایتالیا خیلی کمتر از ایران است! در واقع فقط اول و ششم ژانویه در آن دو هفته تعطیل رسمی بود. دانشگاه هم دو هفته در ژانویه و سه هفته در تابستان تعطیل است.

دیروز هوا خیلی خوب بود و با علیرضا پارک رفتیم و دو ساعتی پیاده روی و بازی کردیم. اما هر روز پارک رفتن لطفی ندارد. امروز یک ساعتی بیرون بودیم. رفتیم سوپرمارکت خرید کردیم و برگشتیم و با کمک هم (!!) یکی از غذاهای محبوب علیرضا (استنبولی پلو) را درست کردیم. سعی میکنم در کارهای آشپزی او را دخیل کنم، هم برای خوشحال شدنش، هم برای احساس مفید بودنش، و هم برای سرگرمی اش. دیشب هم در درست کردن پیتزا با من همکاری کرد :)) این جور موقع ها احساس مسئولیت هم می کند. مثلا اگر کیک در فر باشد هر چند دقیقه یک بار میرود نگاهش میکند :)) گاهی برای سرگرمی علیرضا در تراس بازی می کنیم. تعداد زیادی چوب (شاخه خشک شده درختان) جمع کرده که آنها را در تراس می گذارم و با آنها بازی میکند.

کار بیمه پزشکیمان هم چند روز پیش درست شد، به مدد تنبلی کارمندان دانشگاه!!! خدا را هزاران بار شکر که در این مدت نیاز به مراجعه به پزشک پیدا نکردیم. امیدوارم هیچ وقت در اینجا نیازی به پزشک نداشته باشیم... داروها و آنتی بیوتیک های معمول را با خودم آورده ام.... در مورد درخواست اقامت من و علیرضا هم نیاز به ترجمه تایید شده عقدنامه از سفارت ایتالیا در تهران بود که به لطف و پیگیری پدر آقای همسر انجام شد و حدودا یک میلیون تومان برایمان هزینه داشت!! فعلا باید این را هم به پرونده درخواست اقامت اضافه کنیم...

بعضی وقتها فکر میکنم کاش زودتر برگردیم تهران، از تنهایی خسته شده ام. اما زود از آرزویم پشیمان میشوم. یاد استرس و ترافیک و آلودگی هوا و خستگی همیشگی و حسرت استراحت و آرزوی تفریح در تهران که میفتم دلم می خواهد همین روزهای کسل کننده و همین تنهایی و همین یکنواختی کشدار شود و تمام نشود.... گاهی فکر میکنم بهتر است دیگر به کار قبلی ام برنگردم. اما کار پاره وقت مناسب پیدا نمی شود. در خانه ماندن هم با شروع دوران مدرسه علیرضا خسته کننده خواهد بود. ولی واقعا انرژی شروع دوباره آن روزها را در خودم نمی بینم!!

/ 5 نظر / 3 بازدید
الهام

پس با یاد روزهای پردردسر و پر استرس تهران حسسسابی از تعطیلاتت لذت ببر..... فیلم ببین, کتاب بخون, بخواب, کدبانو گری کن, با پسرت وقت بگذار و خلاصه نذار بعدها حسرت این روزها رابکشی... عزیزم... از الان سوغات... کو تا 8 ماه دیگه؟!ژاکتت مبارک... حتما بهت میاد...رنگ خودت هم روشنه:) کلا کار تیمی تو ایران ضعیغه... زیرآب زنی و همه چیز را به نام خود زدن شده هنر....! من هم با کمک مهدیس شبها اسباب بازیهاشو جـمه جور(بقول خودش) میکنم و کلی کارهای خونه!وقتی حس مفید بودن میکنن خوووب کاری میشن بنده های خدا... :))) واقعا گاهی دلم میخواد باهاش بیشتر وقت بگذرونم و یه جوری هدایتش کنم ولی دیگه نمیدونم چکار کنم؟!

الهام

خمير بازي را تا حالا امتحان نكردم ولي لوگو و پازل داره و هر روز كمي از وقتمون صرف ساختن خونه، جاده، ميز و صندلي و... ميشه. مهديس خيلي به نقاشي علاقه داره چه خودش بكشه چه من. اينم كلي برنامست.ديگه كارتون و آشپزي و عروسك بازي و همينا ديگه. كارهاي پرتحركش هم يكي توپ بازيه كه معموله و يكي هم نرمش و رقص توامان!;))) كه معمولا يكيش تو برنامست.خلاصه روزها اينطور سپري ميشه....

الهام

خيلي تكراري شده... حداقل براي من ;))) البته روزهاي خوشمون رو به پايانه. كم كم اگه كار من درست بشه برنامه مهد بايد راه بيفته. اميدوار جاي خوبي بتونيم نزديك خونه پيدا كنيم فعلا 3-4 تا كانديد داريم.... انشالله اقامت شما هم درست ميشه. يه بار گفتي درست شد كه!

فاطمه

منم با نظر این آقای سشو موافقم. حیف دین به این خوبی که ما مسلمونا داریم اما از طرفی هم خب حالا که دینش خوبه چرا ما رو هم خوب نمیکنه! کلی فکر میکنم به این موضوع. به به. ژاکتت مبارک. با خوندن پاراگراف آخرت افکار شیطانی به سرم زد! بله بله منظورم بچه ی دوم است! تازه اگر نیاز مالی نداشته باشین به کار تو ادامه تحصیل هم برنامه خوبیه برای وقتی که بر میگردی

الهام

به آخرای ژانویه رسیدیم کجایی؟؟؟؟