آوای درون

۴٠٠ آجر را در اتاقی بسته بگذار.
 
کارمندان جدید را در اتاق بگذار و در را ببند.
 
آنها را ترک کن و بعد از 6 ساعت برگرد.

سپس موقعیتها را تجزیه تحلیل کن:
الف: اگر آنها آجرها را دارند می شمرند آنها را بخش حسابداری بگذار.
ب: اگر آنها از نو (برای بار دوم) دارند آنها را می شمرند، آنها را در بخش ممیزی بگذار.
ج: اگر آنها همه اتاق را با آجرها آشفته کرده اند،(گند زده اند) آنها را در بخش مهندسی بگذار.
د: اگر آنها آجرها را به طرز فوق العاده ای مرتب کرده اند آنها را در بخش برنامه ریزی بگذار.
ه: اگر آنها آجرها را به یکدیگر پرتاب می کنند آنها را در بخش اداری بگذار.
و: اگر آنها در حال خوابند، آنها را در بخش حراست بگذار.
ز: اگر آنها آجرها را تکه تکه کرده اند آنها را در قسمت فناوری اطلاعات بگذار.
ح: اگر آنها بیکار نشسته اند آنها را در قسمت نیروی انسانی بگذار.
ط:اگر آنها سعی می کنند آجرها ترکیبهای مختلفی داشته باشند و مدام جستجوی بیشتری می کنند و هنوز یک آجر هم تکان نداده اند آنها را در قسمت حقوق و دستمزد بگذار.
ی: اگر آنها اتاق را ترک کرده اند آنها را در قسمت بازاریابی بگداز.
ک: اگر آنها به بیرون پنچره خیره شده اند، آنها را در قسمت برنامه ریزی استراتژیک بگذار.
ل: اگر آنها با یکدیگر در حال حرف زدن هستند: بدون هیچ نشانه ای از تکان خوردن آجرها، به آنها تبریک بگو و آنها را در قسمت مدیریت ارشد قرار بده.

۱۳۸۸/۱/٢۳ | ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

اینجا چند تا داستان هست که به نظرم متن قشنگی دارن:

http://www.raavy.ir/weblog/hossein_ghaffari/000209.php

۱۳۸٧/۱٠/۸ | ٧:٥٩ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

در یک شب سرد زمستانی یک زوج سالمند وارد رستوران بزرگی شدند. آنها در میان زوجهای جوانی که در آنجا حضور داشتند بسیار جلب توجه می کردند. بسیاری از آنان، زوج سالخورده را تحسین می کردند و به راحتی می شد فکرشان را از نگاهشان خواند: «نگاه کنید، این دو نفر عمری است که در کنار یکدیگر زندگی می کنند و چقدر در کنار هم خوشبختند .» پیرمرد برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت. غذا سفارش داد ، پولش را پرداخت و غذا آماده شد. با سینی به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو به رویش نشست. یک ساندویچ همبرگر ، یک بشقاب سیب زمینی خلال شده و یک نوشابه در سینی بود. پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ در آورد و آن را با دقت به دو تکه ی مساوی تقسیم کرد. سپس سیب زمینی ها را به دقت شمرد و تقسیم کرد. پیرمرد کمی نوشابه خورد و همسرش نیز از همان لیوان کمی نوشید. همین که پیرمرد به ساندویچ خود گاز می زد مشتریان دیگر با ناراحتی به آنها نگاه می کردند و این بار به این فــکر می کردند که آن زوج پیــر احتمالا آن قدر فقیــر هستند که نمی توانند دو ساندویچ سفــارش بدهند. پیرمرد شروع کرد به خوردن سیب زمینی هایش. مرد جوانی از جای خو بر خاست و به طرف میز زوج پیر آمد و به پیر مرد پیشنهاد کرد تا برایشان یک ساندویچ و نوشابه بگیرد. اما پیر مرد قبول نکرد و گفت : « همه چیز رو به راه است ، ما عادت داریم در همه چیز شریک باشیم . » مردم کم کم متوجه شدند در تمام مدتی که پیرمرد غذایش را می خورد، پیرزن او را نگاه می کند و لب به غذایش نمی زند. بار دیگر همان جوان به طرف میز رفت و از آنها خواهش کرد که اجازه بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان سفارش بدهد و این دفعه پیر زن توضیح داد: « ما عادت داریم در همه چیز با هم شریک باشیم.» همین که پیرمرد غذایش را تمام کرد ، مرد جوان طاقت نیاورد و باز به طرف میز آن دو آمد و گفت: «می توانم سوالی از شما بپرسم خانم؟» پیرزن جواب داد: «بفرمایید.» - چرا شما چیزی نمی خورید ؟ شما که گفتید در همه چیز با هم شریک هستید . منتظر چی هستید؟ » پیرزن جواب داد: « منتظر دندانهــــــا !»

۱۳۸٧/۸/٢٠ | ٥:٠٠ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

روزی مردی به سفر میرود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه میشود که هتل به کامپیوتر مجهز است .

 تصمیم میگیرد به همسرش ایمیل بزند . نامه را مینویسد اما در تایپ ادرس دچار اشتباه میشود و بدون اینکه متوجه شود نامه را میفرستد .

 در این ضمن در گوشه ای دیگر از این کره خاکی ، زنی که تازه از مراسم خاک سپاری همسرش به خانه باز گشته بود با این فکر که شاید تسلیتی از دوستان یا اشنایان داشته باشه به سراغ کامپیوتر میرود تا ایمیل های خود را چک کند .

 اما پس از خواندن اولین نامه غش میکند و بر زمین می افتد . پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش میرود و مادرش را بر نقش زمین میبیند و در همان حال چشمش به صفحه مانیتور می افتد:

گیرنده : همسر عزیزم
موضوع : من رسیدم

میدونم که از گرفتن این نامه حسابی غافلگیر شدی . راستش آنها اینجا کامپیوتر دارند و هر کس به اینجا می اد میتونه برای عزیزانش نامه بفرسته . من همین الان رسیدم و همه چیز را چک کردم .

همه چیز برای ورود تو  روبراهه . فردا میبینمت . امیدوارم سفر تو هم مثل سفر من بی خطر باشه . وای چه قدر اینجا گرمه .

 

شیطان

۱۳۸٧/٥/۱٥ | ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

گویا پلیس فرودگاه توکیو، پایتخت ژاپن – کشور استعدادهای درخشان – دیروز یک گاف بزرگ داده است که خبرش تا مدتها به سوژه محافل خبری در چهارگوشه‌ی جهان بدل شده و می‌شود. ماجرا از این قرار بوده که مقامات امنیتی فرودگاه برای آگاهی از میزان آمادگی مأمورین خود، اقدام به جاسازی 142 گرم ماری جوآنا در کیف یکی از مسافران فرودگاه توکیو می‌کنند. امّا نه‌تنها هیچ یک از بازرسان پلیس نمی‌تواند آن کیف و مسافر را شناسایی کند (بخصوص که سگ هم داشته‌اند!)، بلکه کلاً آن کیف هم ناپدید شده و پلیسی که ماری جوآنا را در کیف یکی از مسافران جاسازی کرده بود، اعلام کرده: فراموش نموده که در کدام کیف و متعلق به کدام مسافر این عمل جاسازی را انجام داده است!
 
    حالا تصور کنید، آن مسافر بخت برگشته، شب برود خانه و شوهرش (اگر زن باشد) و یا بلعکس زنش (اگر مرد باشد) به صورت تصادفی آن مواد مخدر را در کیف همسر بخت‌برگشته و از همه جا بی‌خبر ببیند! فکر می‌کنید که چه اتفاقی خواهد افتاد؟!
    خلاصه اینکه باید به این پلیس‌های ژاپنی گفت: بابا آی کیو
۱۳۸٧/۳/۱۱ | ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

 

http://www.lady.mex.vg 

۱۳۸٧/۱/٢٥ | ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

بدون اینکه توضیحی بدم:

http://www.iranhall.com/news/shownews/?newsid=3459

۱۳۸٦/۱۱/۳٠ | ۸:۱٠ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

سلام! ممنون از نازنین عزیز! این لینک رو ببینین!

http://occasion. blogfa.com/ post-9.aspx

 

۱۳۸٦/۱۱/۳٠ | ٧:٢٩ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

www . night Skin . ir