آوای درون

روز میلاد امیرالمومنین حضرت علی علیه السلام مبارک.

روز پدر به تمام پدران گرامی و روز معلم به تمام معلمان زحمت کش از جمله مادر گرامی ام و همسر مهربانم و الهام عزیزم و خانواده عزیزش مبارک.

پارسال اولین روز پدر غمناک بود. امسال دومین. دو سال پیش را خوب یادم مانده. جزییات خرید کادوی روز پدر. بعضی چیزها (مثلا جزییات همان خرید) همان موقع اهمیت چندانی ندارند و به نظر نمیرسد که در ذهن بمانند. اما ممکن است مدتها بعد در ذهن زنده شوند.... سه سال پیش در چنین شبی مهمان خدا بودیم در خانه امن اش و کنار زادگاه مولود یگانه آن خانه.

خدایا در این ماه مبارک حس و حال خوب به ما عطا کن.

۱۳٩٤/٢/۱٢ | ۳:٢۱ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

دو هفته از درگذشت غمبار پدر مهربانم می گذرد. پدری که در طول 29 سال زندگی ام برایم مهربان و دلسوز بود و فداکار و صبور و پرتلاش. از جمله محاسن اخلاقی اش این بود که کینه ای از کسی به دل نمی گرفت و اگر از کسی ناراحت می شد به زبان نمی آورد و پشت کسی حرف نمی زد. پرتلاش بود و کم توقع. هیچ وقت برای خودش چیزی نمی خواست و تنها آرزویش برای خودش این بود که به سفر حج مشرف شود که سه چهار سال پیش محقق شد. بیش از قدر نیاز معمول دنبال مال دنیا نرفت. صبور و کم حرف بود و در طول مدت هشت ماه بیماری اش شکوه و شکایتی از او ندیدم. دلم برایش خیلی خیلی تنگ شده و خواهد شد. لطفا برای شادی روحش فاتحه و صلواتی بفرستید.

این مطلب به قلم خانم نفیسه مرشد زاده است که به مناسبت میلاد پر برکت پیامبر مهربانی ها با تاخیر تقدیم شما می کنم:

"- «من پسر زنی هستم که با دست هایش از بزها شیر می دوشید.»
این را به عرب بیابانی گفت. عرب بیابانی از هیبت پیامبری که همه ی قبایل به او
ایمان آورده بودند، لکنت گرفته بود. آمده بود جمله ای بگوید و نتوانسته بود و
کلماتش بریده بریده شده بود. رسول الله از جایش بلند شده بود. آمده بود نزدیک و
ناگهان او را در آغوش گرفته بود؛ تنگ تنگ. آن طور که تنشان تن هم را لمس کند. در
گوشش گفته بود:«من برادر تو ام»، «اَنَا اَخُوک» گفته بود فکر می کنی من کی ام؟
فکر می کنی پادشاهم؟ نه! من آن سلطان که خیال می کنی نیستم. «من اصلاً پادشاه
نیستم» «لَیسَ بمَلک» من محمدم. پسر همان بیابان هایی هستم که تو از آن آمده ای.
«من پسر زنی هستم که با دست هایش از بزها شیر می دوشید.» حتی نگفته بود که پسر
عبدالله و آمنه است. حرف دایه ی صحرانشینش را پیش کشیده بود که مرد راحت باشد.
آخرش هم دست گذاشته بود روی شانه ی او و گفته بود: «آسان بگیر، من برادرتم.» مرد
بیابانی خندید و صورت او را بوسید: «عجب برادری دارم»



- راستی هم عجب برادری بود. یک برادر با کارهای عجیب و غریب؛ مثل دوست های خجالتی.
از آن ها که صداشان در نمی آید. داشت می رفت مسجد. تو کوچه یک یهودی جلویش را
گرفت. گفت:«من از تو طلبکارم، همین الان باید طلبم را بدهی.» رسول الله گفت: «اول
این که از من طلبکار نیستی و همین طوری داری این را می گویی؛ دوم هم این که من پول
همراهم نیست، بگذار رد شوم.» یهودی گفت: «یک قدم هم نمی گذارم جلو بروی.» رسول
الله گفت: «درست نگاهم کن؛ تو از من طلبکار نیستی.» ولی یهودی همین طور یکی به دو
می کرد و بعد هم با حضرتش گلاویز شد. کوچه خلوت بود کسی رد نمی شد که بیاید کمک.
مردم دیدند پیامبر برای نماز نرسید. آمدند پی اش. دیدند یهودی ردای پیغمبر را لوله
کرده، دور گردن حضرت پیچانده و طوری می کشد که پوست گردن او قرمز شده. تا آمدند
کاری کنند از دور بهشان اشاره کرد که نیایید؛ گفت:«من خودم می دانم با رفیقم چه
بکنم.» رفیقش؟ منظورش همین رفیقی بود که با ردا او را می کشاند. چشمشان افتاد در
چشم هم. یهودی گفت: «بهت ایمان آوردم، با این بزرگواری، تو بی تردید، پیغمبری.»



- از همه قشنگ تر حال و روز او را علی توصیف می کند. علی می گوید: «رسول الله یک
طبیب دوره گرد بود.» دلش نمی آمد که خیلی با ابهت بنشیند آن بالا، مریض ها شرفیاب
حضور بشوند. لوازم معالجه اش را بر می داشت راه می افتاد دور شهر، پی مریض ها.

چی با خودش بر می داشت؟ یک دستش «مرهم» می گرفت یک دستش «وَسَم»؛ برای آن ها که
فقط زخم داشتند مرهم می گذاشت؛ ولی بعضی ها، دمل های چرکی داشتند، باید جراحی هم
می کرد؛ «وسم» مال همین کار بود. وسم یعنی داغ هایی که قدیم برای شکافتن استفاده
می کردند؛ جراحی سرپایی.

علی می گوید: «مرهم هایش کاری بودند، اثر داشتند. وسم هایش هم حسابی بودند.»



- اول فکر کردم از همه قشنگ تر را علی گفته؛ ولی الان یک جمله ی حتی قشنگ تر هم
یادم آمد که درست همین حال را بگوید. آن هم توصیف خدا است از او؛ «یک رسولی آمده
سراغتان که تحمل رنج شما برایش سخت است»

آخرش هم تقصیر همین دلش شد که در آن روایت گفت: «هیچ پیامبری به اندازه ی من سختی
نکشید.» حساب دو دو تایی اگر بخواهی بکنی نسبت به بقیه ی پیغمبرها خیلی هم اوضاع
برای او سخت نبود. در طائف سنگش زدند، در احد هم پیشانی و دندانش را شکستند. بقیه
هم از این جور مصیبت ها داشته اند؛ ولی از حساب دو دو تایی که بزنیم بیرون،اگر
حواست به حرف خدا باشد که «رنج های شما، رای او گران تمام می شود، طاقتش را می
برد.» این جوری اگر چرتکه بیندازی، راستی هم چقدر سختی کشیده! اندازه ی نادانی و
غل و زنجیرهایی که همه ی ما به خودمان بسته ایم اگر بخواهد رنج بکشد، اگر حرص بزند
که ما را به راه بیاورد، واقعاً هم چه کارش سخت است.



- آخرش این که خدا داشت تماشایش می کرد. بعد گفت «چه اخلاق شگرفی داری» انگار که
از دست پخت خودش در شگفت مانده باشد..."

 

 

 

یک سوال: قالب وبلاگم درست دیده می شود یا مشکل پیدا کرده؟

۱۳٩٢/۱۱/٥ | ٩:٥۱ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

امام حسین (ع) می فرمایند: بترس از ستم کردن بر کسی که جز خدا یاوری ندارد.

۱۳٩٢/۱٠/۳ | ٩:٥٠ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

ای خدای کعبه! ای خدای ابراهیم و اسماعیل! ای خدای مهربان جوشاننده زمزم به زیر پای اسماعیل کوچک! ای خدای بخشنده جان اسماعیل جوان به فرمانبرداری بی چون و چرای پدری پیر! ای خدای شکافنده دیوار خانه برای مادری به دنیا آورنده عزیزترین مهمان خانه! ای خدای عرفات و مشعر و کوه نور و غار حرا! ای خدای جود و کرم! ممنون که دعوتم کردی.

ای خدای خوبی و مهربانی! آرزویم آن است که باز مرا بخوانی به مهمانی خانه ات. آن قدر این سفر به بهت و ناآشنایی گذشت که نفهمیدم چه شد! مثل برق و باد گذشت.... خدایا! چشیدن طعم مهمان شدن در خانه ات آن قدر مبهوتم کرد که ندانستم چه کردم!!! کوتاه بود. خیلی کوتاه.حال که مهمانی تمام شده حسرت می خورم که قدر لحظات را ندانستم!

خدایا! چقدر پیامبرت غریب بود در خانه اش! چه دردآور بود مشرک خوانده شدن به خاطر سلام دادن به او... فرزندان پیامبرت چه مظلومانه آرمیده بودند در غریبانه ترین قبرستان زمین...

خدایا! کمکم کن انسان بهتری باشم... کمکم کن با پایی که به دور خانه ات طواف کرده به سوی گناه نروم. با دستی که به دیوار خانه ات کشیده ام کاری که تو نمی پسندی انجام ندهم. با چشمی که به خانه نورانی ات نگریسته و با زبانی که لبیک گفته پی گناه نگردم....

دلم تنگ شد برای گنبد سبز پیامبرت، برای دیوارهای بقیع، برای قدم گذاشتن در خانه امن تو، برای سعی کردن بین صفا و مروه، برای ایستادن پشت مقام ابراهیم و خواندن نماز عبودیت، برای گذشتن از کنار حجرالاسود..... دلم تنگ شده است....

اللهم ارزقنی حج بیتک الحرام. فی عامی هذا و فی کل عام....

۱۳٩۱/۳/۳٠ | ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

خداوند به حضرت موسی وحی فرستاد که من شش چیز رادر شش جا قرار دادم اما مردم آنها را جای دیگرجستجو می کنند :

آرامش را در بهشت اما مردم آن را در دنیا می جویند.

علم را در غربت و گرسنگی اما مردم آنرا در سیری و وطن می جویند.

عزت را در نماز شب اما مردم آن را نزد پادشاهان می جویند.

بی نیازی را در قناعت اما آن را در جمع آوری ثروت می جویند.

بزرگی را در تواضع اما مردم آن را در تکبر و خودبینی می جویند.

استجابت دعا را در لقمه حلال اما آن را در لقلقه زبان می جویند.

۱۳۸٩/۸/٥ | ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

امام علی علیه السلام می فرماید:

 خداوند ذکر خودش و یاد خودش را مایه جلا و روشنی دلها قرار داده، به این وسیله گوش، باز و چشم، بینا و دل،مطیع و آرام می گردد.''

چه خوش باشد که با یاد خداوند، تمام لحظه ها دل گیرد آرام....

۱۳۸٩/٢/٢٠ | ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

برترین درجه عقل معرفت انسان به نفس خویشتن است.

امام رضا (ع)

۱۳۸۸/۱۱/٢٧ | ٧:٥٦ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

اسماء نوزاد را پیچیده بود توی یک پارچه سفید.محمد(ص) نوزاد را از او گرفت.در گوش راستش اذان گفت و در گوش چپش اقامه.اسمش را گذاشت شبیر.شبیر به عربی می شود حسین.نوزاد، پسر کوچک علی بود و علی برای محمد، مثل هارون بود برای موسی.شبیر پسر کوچک هارون بود.
 *****
نصیحت کننده ها خیلی بودند.
می گفتند:نرو.
می گفت:خدا می خواهد مرا کشته ببیند.
می گفتند:لااقل زن و بچه ات را نبر.
می گفت:خدا می خواهد آنها را هم اسیر ببیند.کار این امت درست
نمی شود مگر با کشته شدن من و اسیر شدن خانواده ام.
  *****
حج را ناتمام گذاشت.حرکت کرد سمت کوفه.قبل از رفتن نامه نوشت.از حسین بن علی به محمد بن علی و از طرف او به بنی هاشم:هر کس با من بیاید شهید می شود و هر کس بماند پیروز نمی شود.والسلام.
 *****
جنگ که به پا شد انگار صدایی رسید به گوش حسین یا ندایی به گوش دلش:پیروزی بر دشمنان یا ملاقات پروردگار؟انتخاب کن.
انتخاب کرد، اما نه پیروزی بر دشمنان را.
  *****
1400سال،شاید هم کمی بیش تر گذشته ومحرم ها انگار سال اول،
اشک ها به یادش جاری می شود. به رغم همه ی نگذشتن ها،به یاد حسین.
 
*برگرفته از کتاب" آفتاب بر نی"زینب عطایی

۱۳۸٧/۱٠/۱۸ | ٥:٤٥ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

عقل گفتا بنوش که تشنه لبی / عشق گفتا مگر تو بی ادبی

عقل گفتا بنوش که جان بر تاب و تب است / عشق گفتا که حسین تشنه لب است

به دریا پا نهاد و تشنه لب بیرون شد از دریا / مروت بین جوانمردی نگر همت تماشا کن

۱۳۸٧/۱٠/۱۸ | ٥:۳٧ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

خداوند در قلب های ماست، پس آنجا کعبه پاکی ها و زیبایی هاست....

قربانی های نفست قبول،تولد دلت مبارک!

۱۳۸٧/٩/۱٩ | ٢:۳۳ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

سلام بر کفش های کهنه ات که مایه کرامت شیعه اند.

سلام بر عبای پر وصله ات که سبب شرافت شیعه اند.

سلام بر دست های پینه بسته ات که بوسه گاه ملائک مقرّب خداست......
سلام بر بازوان تنومند ت وقتی خیبر را از جای برکندی.


سلام بر تو وقتی که در حلقه کوچک دستان کودکی یتیم جای می گرفتی !
سلام بر دستان یداللّهی ات وقتی در خندق،" عمر بن عبدود" را به خاک افکندی و بر سینه او نشستی .

سلام بر تو وقتی برای دلخوشی طفلی بی سرپرست ،مرکب او شدی و او را بر دوش خود نشاندی !

سلام بر تو وقتی در "لیلة المبیت" در بستر محمد(ص) خوابیدی و به استقبال مرگ رفتی و مرگ از ابهت تو گریخت.

سلام بر تو وقتی ریسمان به گردن به مسجدت می بردند و تو برای رضای خدا خاموش بودی!
سلام بر تو وقتی از هیبت ذواالفقارت دشمنان دونت برهنه شدند تا در پناه سپر حیا یت حیاتشان محفوظ بماند.

سلام بر تو وقتی همسرت را پیش چشمانت سیلی زدند و ذوالفقارت برای حفظ دین محمد(ص) در غلاف بود !

سلام بر تو وقتی در مشرق دستان پیامبر خدا در غدیر بوسعت عالم طلوع کردی
سلام بر تو وقتی استخوان در گلو و خار در چشم یک ربع قرن آفتا ب خانه ات بودی !

سلام بر تو وقتی اوّلین گرویده به دین محمد (ص) بودی
سلام بر تو وقتی چهارمین خلیفه بعد از محمد(ص) شدی !

سلام بر تو وقتی چشم فتنه را در آوردی در حالیکه هیچ کس دیگری قادر بر آن نبود
سلام بر تو وقتی در کوچه های کوفه توشه نان و خرما بر دوش طعام درماندگان را شبانه قسمت می کردی !

سلام بر تو وقتی داماد رسول خدا شدی
سلام بر تو وقتی نگین انگشتری حضرت خاتم (ص) را شبانه در خاک تیره پوشاندی !

سلام بر تو وقتی که جهان اسلام در چمبره حکومت عدالت پرورت بود
سلام بر تو و قتی در دادگاه اسلامی کنار مرد مسیحی نشستی و قاضی رأی بر ضد ّ تو داد وتو بی هیچ مقاومتی به حکم او تن در دادی !

سلام بر تو وقتی خزانه دار اموال جهان اسلام بودی
سلام بر تو وقتی که آهن گداخته در دست برادر نیازمند ت عقیل گذاشتی تا بسوی بیت المال دراز نشود !

سلام بر تو وقتی که مشعل عدالت را بر افروختی
سلام بر تو وقتی شمع بیت المال را خاموش کردی !

سلام بر آه

سلا بر چاه

سلام بر نان جو

سلام بر نمک

سلام بر فدک........

یا مجمع الاضداد

سلام بر تو روزی که در کعبه، زاده شدی و روزی که در محراب، زندگی فانی را وداع گفتی و روزی که "قسیم النّار والجنة" خواهی بود.

از مکه نسیمی به سماوات وزیده است

از کعبه خمی می به خرابات رسیده است

مقصود دعا روح مناجات رسیده است

از عرش خدا عین عبارات رسیده است

جز دست علی کیست نگهدار ضعیفان؟

نویسنده:دکتر مخبر دزفولی

به نقل از تابناک

۱۳۸٧/٤/٢٥ | ۸:٥٠ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

در کشورمان شخصیت‌هایی هستند که تقدیرشان تجلیل و تحسین است؛ اما هیچگاه خوانده نمی‌شوند. بیش از آنکه با افکار و آرایشان آشنا باشیم، نام و چهره آنها زینت‌بخش کوچه و خیابانهای ماست. به درستی که تاریخ محصول کنش قهرمانان است و هیچ ملتی در تاریخ ماندگار نمی‌شود، مگر آنکه بزرگانی مسیر حرکت آن را تعیین کرده‌اند. ادامه حیات یک ملت نیز تنها در سایه تجدید خاطرات گذشته و تصویر جاودانه‌ای برای آینده مسیر است. به علاوه اینکه مفاهیم متعالی چون عشق، وطن دوستی، آرمانگرایی و ... به خودی خود بی‌معنایند و تنها آنگاه معنی می‌یابند که برخی با ایمان بدانها معنا می‌بخشند.


      باده از ما مست شد، نی ما از او               عالم از ما هست شد، نی ما از او

۱۳۸٧/٤/۱ | ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

بدون اینکه توضیحی بدم:

http://www.iranhall.com/news/shownews/?newsid=3459

۱۳۸٦/۱۱/۳٠ | ۸:۱٠ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

من دیشب یه پست گذاشته بودم که امروز به صورت کاملأ اشتباهی با دست های خودم(!!!) حذفش کردم!! بنابر این یه بار دیگه:

 

 

 

 

 

آغاز امامت حضرت امام مهدی)عج (

 

بر تمامی دوست داران آن حضرت مبارک باد.

 

 

اون پست شامل یه چیز های دیگه هم می شد... بگذریم!

 

به جاش این شعر رو که سروده یه پسربچه سیاه پوست هستش و کاندید بهترین شعر سال 2005 بوده رو به شما تقدیم می کنم:

 

 

 

 

 وقتی به دنیا امدم سیاه بودم
وقتی بزرگتر شدم بازهم سیاه بودم
وقتی جلو افتاب میرم باز هم سیاهم
وقتی میترسم هم سیاهم
وقتی سردمه سیاهم
وقتی مریضم باز هم سیاهم
وقتی هم که بمیرم باز سیاه خواهم بود


 

تو ای دوست سفیدمن:
 وقتی به دنیا امدی صورتی بودی
وقتی بزرگتر شدی سفید شدی
 وقتی جلو افتاب میری قرمز میشی
وقتی میترسی زرد میشی
وقتی مریضی سبز میشی
وقتی هم که بمیری خاکستری میشی

                                      و تو به من میگی رنگین پوست؟!

 

راستی!! فردا سالروز ازدواج پیامبر اکرم (ص) و بانو خدیجه است. این روز بر تمامی شما مبارک باشه. مخصوصاً دوست عزیزم فاطمه که فردا مراسم عروسیش هستش!! مبارک باشه فاطمه جون! امیدوارم که همیشه شاد باشی!

 

 

۱۳۸٦/۱/۱٠ | ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

در دعای عدیله در مورد وجود گرامی حضرت حجت میخوانیم:

 

"ببقائه بقیت الدنیا و بیمنه رزق الوراء و بوجوده ثبتت الأرض و السماء"

خود آن حضرت می فرمایند:

ما در مراعات حال شما سهل انگار نیستیم و هرگز شما را فراموش نمی کنیم وگرنه سختی ها و تنگناهای فراوانی به شما می رسید و دشمنان شما را نابود می کردند.

 

 

و فروغی بسطامی چه عاشقانه می سراید:

 

 

کی رفته ای زدل که تمنا کنم تو را 

                                کی بوده ای نهفته که پیدا کنم تو را 

غیبت نکرده ای که شوم طالب حضور 

                               پنهان نگشته ای که پیدا کنم تو را 

 

با صد هزار جلوه برون آمدی که من

 

                               با صد هزار دیده تماشا کنم تو را

 

و امروز جمعه ای دیگر بود که تمام شد و گذشت و به غروبی تاریک منتهی شد و به شبی دیگر همانند دیگر شب ها پیوست و من این جمعه هم فرصت نزدیک تر شدن و سخن گفتن را با "او" از دست دادم و هنوز در روزمرّگی این زندگی غرق ام! 

 

 

از خودم خجالت می کشم. ایام جوانی ام، بهترین لحظات زندگی ام را صرف چه می کنم؟ چگونه می گذرانم؟ به بیهودگی! در خوابم! هرازگاهی به فلسفه زندگی خود می اندیشم و به این نتیجه می رسم که باید...بگذریم!! از فلسفه زیاد خوشم نمی آید!!!!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

۱۳۸٦/۱/۱٠ | ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

الهی ای گشاینده زبان مناجات گویان و انس افزای خلوتهای ذاکران و حاضر نفسهای رازداران .

الهی بنام تو زبانها گویا شده ، بنام تو جانها شیدا شده ، بیگانه آشنا شده ، زشتها زیبا شده ، کارها هویدا شده راهها پیدا شده .

خدایا  من کجا بودم که تو مرا خواندی ، من نه منم که تو مرا ماندی ، الهی مران کسی را که تو خود خواندی.

الهی روزگاری تو را میجستم خود را می یافتم ، اکنون خود را میجویم تو را می یابم ، ای محب را یاد و انس را یادگار ، چون حاضری این جستن به چه کار؟

الهی گاه گریم که در اختیار دیوم از بس تاریکی بینم ، باز ناگاه نوری تابد که جمله بشریت در جنب آن ناپدید بود.

خدایا گاه از تو میگفتم و گاه از تو مینیوشیدم ، میان جرم خود و لطف تو می اندیشیدم ، کشیدم آنچه کشیدم ، همه نوش گشت چون آوای تو شنیدم .

الهی آمدم با دو دست تهی ، سوختم به امید روز بهی ، چه باشد اگر بر این دل خسته ام مرهم بنهی!

 

 

۱۳۸٦/۱/۱ | ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

www . night Skin . ir