آوای درون

مشاهده یادداشت خصوصی

۱۳٩٦/٤/۱٠ | ۸:٥٧ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

۱۳٩٤/٥/٢۳ | ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

۱۳٩٤/٥/۱٠ | ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

۱۳٩٤/٤/۱٦ | ۱:٤۱ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

۱۳٩٤/۳/٢٩ | ۱:٢٦ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

۱۳٩٤/٢/٢۳ | ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

روز میلاد امیرالمومنین حضرت علی علیه السلام مبارک.

روز پدر به تمام پدران گرامی و روز معلم به تمام معلمان زحمت کش از جمله مادر گرامی ام و همسر مهربانم و الهام عزیزم و خانواده عزیزش مبارک.

پارسال اولین روز پدر غمناک بود. امسال دومین. دو سال پیش را خوب یادم مانده. جزییات خرید کادوی روز پدر. بعضی چیزها (مثلا جزییات همان خرید) همان موقع اهمیت چندانی ندارند و به نظر نمیرسد که در ذهن بمانند. اما ممکن است مدتها بعد در ذهن زنده شوند.... سه سال پیش در چنین شبی مهمان خدا بودیم در خانه امن اش و کنار زادگاه مولود یگانه آن خانه.

خدایا در این ماه مبارک حس و حال خوب به ما عطا کن.

۱۳٩٤/٢/۱٢ | ۳:٢۱ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

۱۳٩٤/۱/۱٩ | ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

۱۳٩٤/۱/۱ | ۳:۱٢ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

۱۳٩۳/۱٢/٢۸ | ۳:٠۸ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

۱۳٩۳/۱٢/۱۸ | ۳:٠٢ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

۱۳٩۳/۱٢/۱٧ | ٢:٥۸ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

۱۳٩۳/۱٢/۱٥ | ۱:۱٦ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

دوستان عزیزی که خواننده اینجا هستند و رمز ندارند لطفا برای من کامنت بگذارند. ممنونم.

۱۳٩۳/۱۱/۳٠ | ٢:٢۱ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

۱۳٩۳/۱۱/۳٠ | ۱:٢۳ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

۱۳٩۳/۱۱/٢٠ | ۱:۱٩ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

۱۳٩۳/۱۱/۱۳ | ٢:٤٥ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

۱۳٩۳/۱٠/٢٤ | ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

۱۳٩۳/۱٠/۱٠ | ٦:٥٦ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

۱۳٩۳/٩/٢٧ | ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

۱۳٩۳/٩/۱۸ | ٢:۳۱ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

۱۳٩۳/۸/٢۸ | ۱:۳٦ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

۱۳٩۳/۸/٢٤ | ۳:۳٦ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

۱۳٩۳/۸/۱٥ | ۳:٢٢ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

۱۳٩۳/۸/٤ | ٢:۳٥ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

۱۳٩۳/٧/۳٠ | ٦:٤٩ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

۱۳٩۳/٧/٢٩ | ٢:٢٢ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

۱۳٩۳/٧/٢٠ | ۱:٥٤ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

۱۳٩۳/٧/۱٠ | ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

۱۳٩۳/٧/٦ | ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

۱۳٩۳/٦/٢٩ | ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

دارم فایل های روی کامپیوترم در محل کار را مرتب میکنم. البته مرتب که نه! مرور میکنم. هیچ راهی هم برای نگه داشتن این فایل های دوست داشتنی ندارم. پورت های انتقال اطلاعات قفل هستند. کلی کتاب الکترونیکی و مقاله و ... دارم که دلم نمی آید دور ریخته شوند. خیلی چیزها دوست داشتم بخوانم و فرصت نشد. یاد دوران دانشجویی به خصوص دوره ارشد بخیر... یاد کتاب خواندن هایش بخیر... بعد از رفتن من احتمالا وسایلم و حتی پست سازمانی ام مصادره خواهد شد! کارهایم را تقریبا تحویل داده ام. کار زیادی نمانده. جز پیگیری تایید مرخصی ام توسط مدیر عامل و نهایی شدن چند تا کار رو به پایان. هم غم انگیز است و هم خوشحال کننده. هیچ اطمینانی نیست که دوباره برگردم به موقعیت و مکان و شرایط فعلی. از طرفی از اینجا خسته شده بودم. از آدم هایش. از کارهای بیخود. از زبان نفهمی مدیران. از حسادت و سخن چینی همکاران. هم دوستش داشتم. به خاطر فرصتی که به من برای مطالعه دست میداد. برای تنها بودنم با خودم. اما وقتش رسیده بود. وقت ترک کردن اینجا.

ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش/ بیرون باید کشید از این ورطه رخت خویش

خواهی که سخت و سست جهان بر تو بگذرد/بگذر ز عهد سست و سخن های سخت خویش

چاره ای نیست جز گذاشتن و گذشتن.

نمی دانم چرا یک دفعه یاد مرگ افتادم. میگویند تمام لحظات زندگی از جلوی چشم آدم رد میشه. چقدر سخته.... چقدر سخت! حسرت کارهای نکرده اگر همراه آدم باشه خیلی وحشتناک میشه.

کارهای مربوط به ساک بستن و آماده سازی منزل برای غیبت طولانی مان هنوز انجام نشده. تا آخر هفته سر کار میروم و از پنجشنبه ده روز فرصت خواهم داشت تا کارها را سر و سامان بدهم. کار دندان پزشکی ام را انجام دادم بعد از پنج سال!! دو تا ترمیم. کار مربوط به پزشک گوارش را انجام نخواهم داد. همین طور کار مربوط به مچ دستم. فعلا کار پزشکی در برنامه ام ندارم. چند تا خرید وقت گیر دارم که باید یکی دو روز خواهرم را خفت کنم!!! تا همراهی ام کند.

خداحافظی از اقوام و دوستان در برنامه است!!

دلم برای مادرم تنگ شده. 38 روز از آخرین دیدارمان می گذرد. فعلا ایران نیست. دعا میکنم کارهایش سامان بگیرد و قبل از رفتن ما برگردد. وگرنه دیدارمان می افتد به یک سال دیگر!! کاش خدا دلتنگی ام را ببیند و امکان برگشتن مادرم را قبل از سفر ما فراهم کند....

علیرضا یک هفته است که بیمار شده. داروها هنوز کارگر نشده اند. خودم هم افتان و خیزان با سرماخوردگی کنار آمده ام!!

 

۱۳٩۳/٦/۱٦ | ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

میلاد امام رضا (ع) را به شما تبریک میگم. هفت سخن زیبا از آن امام براتون می گذارم.

 

از حضرت امام رضا(علیه السلام) درباره خوشى دنیا سؤال شد. فرمود: وسعت منزل و زیادى دوستان.

سه چیز وابسته به سه چیز است: 1ـ سختى روزگار بر کسى که ابزار کافى دارد، 2ـ
محرومیت زیاد براى کسى که در صنعت عقب مانده باشد، 3ـ و دشمنىِ مردم عوام با اهل معرفت.

بر شما باد به رازپوشى در کارهاتان در امور دین و دنیا. روایت شده که « افشاگرى کفر
است» و روایت شده « کسى که افشاى اَسرار مىکند با قاتل شریک است» و روایت شده که « هر چه از دشمن پنهان مىدارى، دوست توهم بر آن آگاهى نیابد».

از اخلاق پیامبران، نظافت و پاکیزگى است.

اطعام و میهمانى کردن براى ازدواج از سنّت است.

از نشانه هاى دین فهمى، حلم و علم است، و خاموشى درى از درهاى حکمت است. خاموشى و سکوت، دوستى آور و راهنماى هر کار خیرى است.

از امام رضا(علیه السلام) درباره بهترین بندگان سؤال شد. فرمود: آنان که هر گاه
نیکى کنند خوشحال شوند، و هرگاه بدى کنند آمرزش خواهند، و هر گاه عطا شوند شکر گزارند و هر گاه بلا بینند صبر کنند، و هر گاه خشم کنند درگذرند.

 

 

پیوند ازدواج من و آقای همسر هم هفت ساله شد.... امروز هم تولد آقای همسر است و هم سالگرد نامزدی مان. ولادت امام رضا هم با سالگرد عقدمان همزمان است.....  :)




۱۳٩۳/٦/۱٦ | ٩:٢٦ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

۱۳٩۳/٦/۸ | ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

امام صادق می فرمایند: عند فناء الصبر یاتی الفرج. صبر که تمام بشود فرج می آید.....

صبر که تمام بشود......

۱۳٩۳/٦/٤ | ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

این را دوست داشتم:

کسی که همیشه هست

۱۳٩۳/٥/٢٢ | ٢:٢٩ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

سلام و صد سلام به دوستان خوبم.... عیدتون مبارک! طاعاتتون قبول حق. امیدوارم حال خوبی که در ماه رمضان پیدا کرده اید تا ماه رمضان سال آینده همراهتون باشه.

به لطف خدا تونستم حدود نیمی از روزهای ماه رمضان را روزه بگیرم. و جالب این بود که در روزهایی که روزه گرفتم وضعیت معده ام تقریبا خوب بود. اصلا فکرش را نمیکردم که بتوانم حتی یک روز هم روزه بگیرم....

اواخر ماه رمضان (شنبه گذشته) ویروسی نابکار به من حمله کرد!!! و چند روزی زمین گیرم کرد! در واقع از شنبه بعد از ظهر تا سه شنبه نالان و افتان و خیزان بودم! خدا را شکر که از چهارشنبه تقریبا خوب بوده ام و جز مشکل معده آن هم در حد قابل تحمل مشکل دیگری نداشتم.

روز عید راهی منزل پدری ام شدیم. از سه شنبه ظهر تا پنجشنبه صبح (البته صبح دیر و نه صبح زود!!!) را در منزل پدری بودیم. اقوام مادری هم به رسم عید اول به منزل پدری ام امدند و تا اواخر شب یکسره پذیرای مهمان ها بودیم. علیرضا هم نامردی نکرد!!! و اشک بچه های مردم را درآورد! من هم هنوز مریض احوال بودم و حوصله رفع و رجوع اشکهای طفل معصوم ها را نداشتم! (علیرضا در دادن اسباب بازی هایش خساست به خرج میدهد و هم ما را ناراحت میکند و هم بچه های دیگر را). علیرضا خان هم مرتب بین دو طبقه در رفت و آمد بودند و نه من و نه همسرم از پس ورجه وورجه هایش (!) بر نمی آمدیم (به علت زیادی مهمان ها آقایان در طبقه پایین و خانم ها در طبقه بالا مستقر شده بودند) در نتیجه این شیطنت هاعلیرضا هم از پنجشنبه گرفتار گلودرد و تب شد و لذا چهارشنبه به منزل زن دایی ام که پزشک است و 30 سال است مزاحم اش میشوم (!!) رفتم و زن دایی ام معاینه اش کرد و دارو تجویز کرد.... خلاصه اینکه امیدوارم میکروبها و ویروسها دست از سر ساکنان منزل ما بردارند و اجازه بدهند حداقل یک ماه نفس راحتی بکشیم از این به بعد! :))

تعطیلات طولانی ام (یکشنبه و دوشنبه را مرخصی استعلاجی گرفتم) از امروز تمام شده است و برگشته ایم به سنگر کار!! مرداد ماه برای من ماه پرکاری خواهد بود. امیدوارم اتفاقات خوبی در این ماه پیش روی من و آقای همسر و همین طور شما باشد.

۱۳٩۳/٥/۱۱ | ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

۱۳٩۳/٤/٢٩ | ٩:۳۱ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

سلام!

سومین تجربه آندوسکوپی را پشت سر گذاشتم! و باز هم مثل دفعه های قبل مورد خاصی نبود. دارم به این نتیجه میرسم که این روشهای تشخیصی به درد پول درآوردن پزشکان میخورد!! باز هم خدا را شکر که مشکلی دیده نشد. اما آیا لازم است بیمار این همه درد بکشد؟ با اینکه پزشکم حاذق و خوش اخلاق است ولی حرصم را در آورد!!! از این ناراحت هستم که چرا دستور آندوسکوپی داد! جالب است که پزشکان وقتی به هیچ نتیجه ای نمیرسند میگویند عصبی است! یا حتی بدتر! افسرده هستی!!!!!!! یکی نیست بگوید که وقتی بیمار کلی درد کشیده و هنوز چند دقیقه بیشتر از آندوسکوپی نگذشته انتظار دارید وقتی در مورد سن فوت پدرم سوال می فرمایید با لبخند جواب بدهم؟؟

خلاصه اینکه آزمایشهای گوناگون و آندوسکوپی مورد خاصی را نشان نداد و همه چیز طبیعی بود. به نظرم بهتر است از روش های طب سنتی استفاده کنم. در واقع در یکی دو هفته اخیر توصیه های مذکور را در حد ملایم (!!) رعایت کرده ام و کمی جواب گرفته ام! یعنی اوضاع معده ام بهتر شده است و امروز و دو روز قبل را روزه هم گرفته ام! البته طبع ام و مشکل ام را حدس زده ام و هنوز مراجعه حضوری نداشته ام. برای یک ماه دیگر وقت گرفته ام که انشاالله مشکلم بعد از 6-7 سال حل شود! :) اصلا دیگر دلم نمیخواهد پیش متخصصین داخلی بروم! یک بار هم طب سنتی را امتحان کنم ببینم چه میشود! با توجه به مطالعاتی که داشته ام به نظرم جالب می آید.

اندر احوالات ماه رمضانی ما هم همین بس که دچار کمبود خواب شده ایم! 12.5-1 شب میخوابیم و 3.5 تا 4.5 هم بیداریم و دوباره میخوابیم تا حدود 7.5. در نتیجه هم هر روز تاخیر میخورم (حدود 9 میرسم شرکت) و هم خوابالو هستم! :))

من را از دعای سحر و افطار خود فراموش نکنید پلیز!

 

۱۳٩۳/٤/٢۱ | ۱:٠٩ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

سلام!

سومین تجربه آندوسکوپی را پشت سر گذاشتم! و باز هم مثل دفعه های قبل مورد خاصی نبود. دارم به این نتیجه میرسم که این روشهای تشخیصی به درد پول درآوردن پزشکان میخورد!! باز هم خدا را شکر که مشکلی دیده نشد. اما آیا لازم است بیمار این همه درد بکشد؟ با اینکه پزشکم حاذق و خوش اخلاق است ولی حرصم را در آورد!!! از این ناراحت هستم که چرا دستور آندوسکوپی داد! جالب است که پزشکان وقتی به هیچ نتیجه ای نمیرسند میگویند عصبی است! یا حتی بدتر! افسرده هستی!!!!!!! یکی نیست بگوید که وقتی بیمار کلی درد کشیده و هنوز چند دقیقه بیشتر از آندوسکوپی نگذشته انتظار دارید وقتی در مورد سن فوت پدرم سوال می فرمایید با لبخند جواب بدهم؟؟

خلاصه اینکه آزمایشهای گوناگون و آندوسکوپی مورد خاصی را نشان نداد و همه چیز طبیعی بود. به نظرم بهتر است از روش های طب سنتی استفاده کنم. در واقع در یکی دو هفته اخیر توصیه های مذکور را در حد ملایم (!!) رعایت کرده ام و کمی جواب گرفته ام! یعنی اوضاع معده ام بهتر شده است و امروز و دو روز قبل را روزه هم گرفته ام! البته طبع ام و مشکل ام را حدس زده ام و هنوز مراجعه حضوری نداشته ام. برای یک ماه دیگر وقت گرفته ام که انشاالله مشکلم بعد از 6-7 سال حل شود! :) اصلا دیگر دلم نمیخواهد پیش متخصصین داخلی بروم! یک بار هم طب سنتی را امتحان کنم ببینم چه میشود! با توجه به مطالعاتی که داشته ام به نظرم جالب می آید.

اندر احوالات ماه رمضانی ما هم همین بس که دچار کمبود خواب شده ایم! 12.5-1 شب میخوابیم و 3.5 تا 4.5 هم بیداریم و دوباره میخوابیم تا حدود 7.5. در نتیجه هم هر روز تاخیر میخورم (حدود 9 میرسم شرکت) و هم خوابالو هستم! :))

من را از دعای سحر و افطار خود فراموش نکنید پلیز!

 

۱۳٩۳/٤/٢۱ | ۱:٠٩ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

سرم را انداخته ام پایین و دارم تایپ میکنم که یک دفعه میبینم زبان کیبورد را عوض
نکرده ام!
v,chki ih!!! ]i ;kl phgh fi kzv alh? :))

ماه رمضان هم فرا رسید و من در تمام خستگی ها احساس میکنم دستی از جانب خدا بر سرم سایه می اندازد که کمکم می کند.... روز اول ماه رمضان را به حمد خدا روزه گرفتم ولی از روز دوم به دلیل مشکل معده و یک اتفاق دیگر که عرض خواهم کرد پنچر شدم!

عصر روز اول ماه رمضان با زدن محکم در به پای خودم باعث ایجاد یک فاجعه کوچک (!!) در ناحیه انگشت پا شدم که منجر شد به رفتن به درمانگاه و انجام بی حسی و کندن بخشهای نابود شده ناخن که وارد گوشت پا شده بود.... خلاصه خوردن آنتی بیوتیک هم به برنامه روزانه ام اضافه شد! خدا به خیر کند! دفعه بعد به خاطر بی حواسی احتمالا دست یا پایی را قربانی خواهم کرد! فعلا که پایم در کفش نمیرود و دمپایی طبی پایم کرده ام!

علیرضا خان هم از چهارشنبه دچار یک بیماری ویروسی شد. از دیروز شروع کرده به بهبود یافتن... خدا را شکر....

سری چندم آزمایشهای مربوط به معده ام را هم انجام دادم و مشکلی پیدا نشد. خدا را شکر. اما پزشکم تقاضای آندوسکوپی و کولونوسکوپی داده. فعلا که انجام نداده ام.

ساعت کاری ام در ماه رمضان تغییری نکرده. کاش حداقل ساعت حذف شده ناهار را از ساعت کاری کم می کردند.... عملا کار چندانی انجام نمیشود در شرکت! با اینکه جمعیت روزه داران بیشتر از روزه نداران نیست!! عملا کار چندانی نداریم برای انجام دادن!

خیلی دلم می خواهد افطاری بدهم. اما توان جسمی اش را ندارم!!!

من را از دعای خیرتان فراموش نکنید....

 

۱۳٩۳/٤/۱٠ | ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

مشکل معده ام حل نشده باقی است همچنان!!!! راستش را بخواهید دیگر حوصله دکتر رفتن و دارو خوردن ندارم. در این 6-7 سال دو بار آندوسکوپی کرده ام و بارها و بارها دارو مصرف کرده ام. یک بار هم به طب سنتی مراجعه کردم که البته خودشان افتخار ندادند ویزیت کنند و شاگرد بی سوادشان ویزیتم کردند که اصلا و ابدا به درد نخورد!

پزشکی که در دو سه سال اخیر پیشش میرفتم تا یک ماه دیگه نیست و مسافرت رفته. ناراحت

چه کنم به نظر شما؟

۱۳٩۳/۳/٢٥ | ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

و خدا زنها را multi-task آفرید!! که بتوانند با یک دست بچه بغل کنند و با دست دیگر ظرف بشویند! و وسط ظرف شستن حواسشان به غذای در حال پخت هم باشد! و یک گوششان به سوالهای پسرک باشد و جوابش را بدهند! و با گوش دیگرشان برنامه تلویزیون را دنبال کنند!!! این چنین هستیم ما! خنده

این روزها سرم شلوغ است بیخودی!! هیچ اتفاق خاصی نیفتاده! اما همیشه کار انجام نشده ای هست!

علیرضا هم قد کشیده! البته با همان وزن قبلی و قبلی تر!!! شربت آلبالو و انگور یاقوتی دوست دارد شدید! بچه ام تابستانی است! عاشق شلیل است و ماه هاست که انتظار آمدنش را میکشد!  کولر و پنکه را دوست میدارد!! تا وقتی یخ نکرده است پتو را تاب نمی آورد! آب بازی را هم به شیطنت این روزهایش اضافه کنید! مخصوصا اینکه قد کشیده است و حتی از کابینت آشپزخانه هم خودش را بالا میکشد تا به سینک ظرفشویی و آب دست پیدا کند!!!

سوالهایش سخت تر شده! مثلا اینکه: چرا اینجای خیابان چراغ قرمز ندارد؟ هواپیما چطوری پرواز میکند؟! ... گاهی جوابهای نامربوط میدهم!

فردا تعطیل است. کاش بشود کمی استراحت کنم! شاید هم گردشی کوچک.

۱۳٩۳/۳/٥ | ۸:٢٧ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

اوضاع معده ام بهتر است خدا را شکر.... کیلوهای کم شده در حال بازگشت می باشند!!! من از آن دسته آدمهایی هستم که هییییچ وقت رژیم نگرفته ام! و کم شدن وزنم به خاطر شرایط جسمی و روحی ام بوده است و لاغیر! :)

چند بیت از سعدی!:

تو شبی در انتظاری ننشسته ای چه دانی/که چه شب گذشت بر منتظران ناشکیبت

تو خود ای شب جدایی چه شبی بدین درازی/بگذر که جان سعدی بگداخت از نهیبت

 

هیچ وقت از اشعار عطار و باباطاهر و مولانا خوشم نیامده! اما اشعار حافظ و سعدی و فردوسی را دوست میدارم! از بین جدیدترها هم شعرهای قیصر و مشیری را بیشتر از بقیه!

چقدر اردیبهشت زیباست. وقتی شبها هوا خنک میشود و صبحها با آواز پرندگان از خواب بیدار میشوی. وقتی بوته ها پر از گلهای رنگارنگ میشوند و آسمان زیباست....

دل نگران یکی از دوستانم هستم. دعا کنید مشکلش حل شود. کاری جز دعا از من برنمی آید....

علیرضا هم این روزها فقط به این امید غذاهایش را میخورد که بزرگتر شود و برایش دوچرخه بخریم!!! خیلی خوشحالم که آرزوی داشتن چیزی را میکند. تا حالا پیش نیامده بود!

۱۳٩۳/٢/٢۸ | ٩:۱۸ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

روز پدر را به آقای همسر و همه پدران دلسوز تبریک میگم.... امیدوارم سایه پدرها بالای سر بچه ها مستدام باشه.

امسال فقط به آقای همسر کادوی روز پدر دادم. کادوی پدر آقای همسر را هم گذاشتم به عهده همسر جان...

از اول سال تا به حال چند کتاب خوانده ام که مایه خوشحالی است! آخرینش دزیره بود و قبل از آن حمله هوایی به الولید. در حال حاضر هم احتمالا من زنده ام (اثر معصومه آباد) را دست خواهم گرفت چون نصفه کاره مانده.

چقدر در این هوای گرم تابستان هندوانه می چسپد....

۱۳٩۳/٢/٢٢ | ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

نمایشگاه کتاب هم تمام شد. بی آنکه هوس سر زدن به آن به سرم بزند.... یاد پدر بخیر! در غرفه مربوط به محل کارش تمام کارها را از ریز تا درشت سامان میداد. با اینکه رئیس یک قسمت بود تمام کارها را خودش انجام میداد! کارمندهایش هم در حال استراحت و گپ زدن و چای خوردن بودند.....

اوضاع در محل کارم جالب پیش نمیرود. آقای مدیر توقع دارد در کار دو گروه دیگر دخیل باشم! من هم کارهای مربوطه را به خود گروه ها حواله میدهم و جمع بندی و گزارشش را انجام میدهم!! گاهی هم به حرف آقای مدیر گوش نمیکنم و کاری که به نظرم بهتر است را انجام میدهم.

پنجشنبه و جمعه بسیار خوبی داشتیم. با آقای همسر و علیرضا رفتیم مشهد! با پرواز صبح پنجشنبه رفتیم و با پرواز جمعه شب برگشتیم. البته پرواز برگشتمان چهار ساعت (!!) تاخیر داشت و چون اتاق هتل را تحویل داده بودیم حسابی اذیت شدیم. اما به رفتنش می ارزید.... من و آقای همسر تجربه سفر کوتاه تر از این را هم داشتیم! یک بار شب رفتیم مشهد و شب تا صبح را در حرم بودیم و صبح برگشتیم تهران! آن زیارت خیلی هم چسپید. به هیچ کس هم نگفتیم!

اوضاع معده ام با این سفر حسابی به هم ریخت! کلا باید دور غذاهای غیر خانگی را خط بکشم. از بستنی و نوشابه و آبمیوه بگیر تا شکلات و مربا و آجیل و ساندویچ و ... جای شکرش باقی است که با نان و پنیر مشکلی ندارم! وگرنه آن ها را هم باید خودم تهیه می کردم!!

پست مربوط به علیرضا باشد برای بعد. الان معده ام خیلی درد میکنه!!!

۱۳٩۳/٢/٢٠ | ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

سلام. از کجا شروع کنم؟!!

بالاخره حدود سه هفته پیش رفتم آزمایش دادم و مشخص شد علت ناراحتی معده ام چیست! شاید یکی از علتهایش!! هشت روزی است که با داروها سر و کله میزنم و هنوز هم برایم سخت است تحمل کردن مصرف سیزده قرص در روز و رعایت زمان مصرفشان و حال بدی که به من میدهند! فعلا چاره ای ندارم. یک هفته بیشتر نمانده خدا را شکر.

آقای مدیر تصمیم گرفته اند به علت درخواست یک فرد خارج از دفتر برای منتقل شدن به دفتر ما تغییراتی در چارت کاری بدهند. قرار است خانم چ که 19 سال سابقه کار دارد و البته به لطف داشتن یک پدر کله گنده (!) و علیرغم رشته کاری نه چندان مرتبط استخدام شده اند، رئیس من بشوند!! این خانم چ از همان اول استخدام من به وضوح به من اعلام کرده که اصلا از من خوشش نمی آید. مجرد هستند و دغدغه بچه و همسر و ... ندارند و با پدر و مادرشان زندگی میکنند. تفریحش همین کار کردن است و مسئولیتی خارج از شرکت ندارد. لذا از اول وقت تا آخر ساعت اداری تشریف دارند مگر کاری برایشان پیش بیاید که خیلی وقتها برای کار شخصی هم ماموریت اداری می گیرند! و این برای منی که اولویت اولم خانواده و فرزند است و مرتب از مرخصی ساعتی و غیر ساعتی استفاده می کنم یعنی فاجعه. از طرفی قرار نیست کاری از کارهای مرتبط با گروه من را انجام دهند (چون بلد نیست اصلا و استعداد یاد گرفتن هم ندارد) و لذا فقط عنوان رئیس گروهی به ایشان میرسد و مزایای مربوطه و همچنان کار گروه قبلی خود را انجام خواهند داد. لذا تنها کار جدیدشان میشود تایید نکردن مرخصی های من!!! از طرفی آقای مدیر گفته اند بخشی از کارهای مربوط به گروه سوم را که افراد گروهشان قادر به انجامش نیستند را میخواهند به من بدهند.... یک همچین دفتر گل و بلبلی داریم ما!!!! یک همچین مدیر مدبری داریم ما!! هر دم از این باغ بری می رسد..... شرکت ما جای آدمهایی مثل من نیست. یا باید مثل افراد گروه سوم اهل داد و بیداد و دعوا باشی یا مثل افراد گروه اول بی استعداد و کار خراب کن و البته پر ادعا. من می مانم و گروه دوم که تنها عضوش خودم هستم و کارهایی که از دو گروه دیگر حواله می شود به من..... لازم نیست که بگویم چقدر عصبانی ام. راهکاری اگر به ذهنتان می رسد دریغ نفرمایید. البته نگرانی اصلی من مرخصی گرفتن است.

سعی می کنم در پست آینده در مورد علیرضا بنویسم.

۱۳٩۳/٢/۱٦ | ٩:۱٧ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

پارسال که خانم رئیس مستقیم بی خبر گذاشت و رفت (یکی دو ماه مرخصی گرفت که بره مسافرت. بعد از آن ور آب تقاضای مرخصی دوساله کرد. با اینکه قبل از مسافرت هم برنامه اش همین بود ولی به کسی اعلام نکرد) بدجوری مرا در مخمصه گذاشت! آقای مدیر که تازه مدیر شده بود و به کار دفتر ما آشنایی نداشت و به وجود من و کارهایم به شدت نیاز داشت ناچار با مرخصیهای من که به خاطر علیرضا و بودن در کنارش می گرفتم کنار آمد. یکی دو بار تقاضا کردم که پاره وقت شوم تا به خاطر مرخصی گرفتن نه خودم را آزار بدهم و نه او را. گفتم که تمام کار خودم و خانم رئیس مستقیم و شخص سوم را که بازنشسته شده بود را تمام و کمال انجام خواهم داد. اما موافقت نکرد. علی رغم اینکه حقوق ام به یک سوم کاهش پیدا می کرد. امروز به گوشم رسید که با اینکه جلوی رویم از کار من تشکر میکند پشت سرم گفته که اصلا از من راضی نیست و مدام نصفه کاره سر کار می آیم!!!! دلم خیلی ازش گرفته! من که تمام کارهای فوری و دقیقه نود دفتر را به نحو احسن انجام میدهم و به دادش میرسم که کارش زمین نماند آخرش این می شود!! هنوز هم به کارهای دفتر وارد نیست که بگوییم از حضور من بی نیاز شده. هنوز هم یک نفره کار سه نفر (یک گروه کاری در دفتر) را انجام میدهم بدون غر زدن و منت گذاشتن. کاری که دو گروه دیگر در دفتر به راحتی میکنند. فصل کار سنگین دفتر ما هم که در راه است (معمولا اردیبهشت تا مرداد کار دفتر ما سنگین می شود) چه کنم به نظر شما؟؟؟

۱۳٩۳/٢/۸ | ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

به خاطر مسائل کاری آقای همسر (ارائه مقاله در یک کنفرانس مرتبط) آخر تعطیلات (14 تا 17 فروردین) یک سفر کوتاه به استانبول داشتیم. استانبول شهری زیبا با طول حدود 200 کیلومتر در حاشیه تنگه بسفر و دریای مرمره قرار دارد. چهارمین کلانشهر دنیاست و حدود 12.6 میلیون نفر جمعیت دارد. تنها شهر دنیاست که در دو قاره قرار گرفته است! بخش آسیایی شهر بافت قدیمی را در خود جای داده است. حدود 2700 سال هم قدمت دارد!!

این توضیحات کلی به نظرم برای آشنایی کافی بود!

بعد از سفر عمره دومین سفر خارجی را تجربه کردیم. فرودگاه استانبول علی رغم پذیرا بودن خیل عظیم گردشگران بسیار مرتب و تمیز بود. منتهی صف چک پاسپورت اش به خاطر جمعیت زیاد گردشگر نسبتا طولانی بود.

ترک ها به زحمت انگلیسی بلد بودند! بیشتر عربی را میفهمیدند تا انگلیسی را!!! حتی در فرودگاه و هتل و مراکز گردشگری. غذاهایشان هم به هیجان انگیزی که فکر میکردم نبود! پلوهایشان هم بسیار شفته و چرب بود و اصلا هوس خوردن پلو نمیکردی!

بر خلاف تصورم افراد محجبه بسیار کمی در ترکیه دیدم. فکر میکردم بیشتر از این حرفها محجبه باشند! شاید هم به خاطر محل هتل و جاهای خاصی بود که رفتیم. غیر محجبه ها هم تقریبا 100 درصدشان موهایشان را رنگ کرده بودند. به نظرم آمد ترک ها علاقه زیادی دارند که اروپایی محسوب شوند و نه آسیایی. خانمها هم زیاد سیگار می کشیدند!!

علاقه زیادی هم به عثمانی ها داشتند!! در جاهای مهم شهرشان مجسمه سلاطین عثمانی به چشم میخورد. یکی از مهمترین مراکز گردشگری شان هم کاخ سلاطین عثمانی و حرمسرایش بود! (توپکاپی)

مکانهای دیدنی استانبول متعدد بود. از مسجد ایاصوفیه (که ابتدا کلیسا بوده و بعد با فتح استانبول توسط مسلمانان تبدیل به مسجد شده و بعدها هم به دستور آتاتورک به مکان گردشگری تبدیل شده است) و کاخ موزه توپکاپی و مسجد سلطان احمد که هر سه شان در یک محوطه تاریخی قرار گرفته اند بگیرید تا تنگه بسفر و کشتی سواری در آن و هفت جزیره تحت عنوان جزایر پرنسس و آکواریوم بزرگ استانبول و برج گالاتا و .... ما که فقط فرصت کردیم سه تای اول را ببینیم! اما خیلی دوست داشتم جزایر پرنسس و آکواریوم را هم ببینم که با توجه به همراه داشتن بچه و وجود کنفرانس مذکور و محدودیت وقت و البته علاقه به دیدن مراکز خرید (!!) وقت نشد بقیه را ببینیم.

هزینه رفت و آمد و خوراک در ترکیه بالاتر از چیزی بود که فکر میکردم. شاید هم ارزش پول ما خیلی پایین تر بود! همین طور بلیط ورودی مراکز دیدنی.

خرید لباس در ترکیه چندان هم آسان نبود. چرا که قیمت خرید تک حدود 4-5 برابر قیمت خرید عمده بود. لذا خرید برای گردشگران چندان به صرفه نبود مگر در مراکز آوت لت! آن هم اگر چیزی چشمت را می گرفت و سایز و رنگش هم مناسب بود....

من تا قبل از توضیحات تورلیدر (که فقط در مواقع خاص در دسترس بودند) نمیدانستم ترکیه هم در زمینه مد و لباس در دنیا مطرح است و جزو سه کشور اول به شمار می آید!

ترک ها هم مثل ایرانی ها قابلیت چانه زنی در نرخ کالا را داشتند. البته به جز در مراکز معتبر خرید و فروشگاه های زنجیره ای. بیشتر فروشنده ها هم در فروشگاه ها و پاساژهای بزرگ خانم بودند.

در خیابان های ترکیه ماشین های شخصی به نسبت کمی دیدیم. عموم مردم از اتوبوس و تراموا و مترو استفاده میکنند. نرخ تاکسی هم گران است!

راستی! باقلواهای ترکیه بر خلاف تعریف هایی که شنیدم زیاد خوشمزه نبودند!

اگر دوست دارید چیز دیگری بدانید بپرسید تا اگر میدانستم بگویم!

۱۳٩۳/۱/٢۳ | ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

بالاخره سال کاری جدید رسما شروع شد! البته من سه روز اول هفته را سر کار نرفتم! همان طور که همه در تعطیلات نوروز به مسافرت میروند، ما دو روز قبل از عید و نیز آخر تعطیلات را مسافرت رفتیم تا از هوای پاک تهران در ایام نوروز استفاده ببریم! نیشخند

شرح مسافرت یک پست جدا لازم دارد که شاید در آینده نزدیک (!) آن را نوشتم! هر دو تا مسافرت در عین کوتاه بودن خیلی لذت بخش بودند. مسافرت اول که سه روزه بود به منزل پدری (چقدر جای پدرم خالیست.....) و مسافرت دوم هم چهار روزه بود که شرحش را بعدا مینویسم انشاالله...

علیرضا هم بعد از بیست روز دیروز رفت به مهد کودک. البته با کلی نق زدن! دوران "این چیه؟" برای علیرضا چند هفته است که آرام آرام به دنیای "چرا؟" تبدیل شده! گاهی آن قدر پشت سر هم سوال میپرسد که تمام سعی ام را میکنم که جوری جواب بدهم که هم پاسخ درست داده باشم و هم سوالی از توی جوابم در نیاید. گاهی موفق میشوم گاهی هم نه! حتی سخت تر آن! گاهی "پس چرا...؟" هم میپرسد! از توی جوابهای قبلی من دنبال نقطه ضعف می گردد فسقل بچه!! به فکر پروژه از پوشک گرفتنش هستم. انشاالله از ابتدای اردیبهشت! نمیدانم چرا این پروژه عقب می افتد!!

با اینکه امروز 20ام فروردین است همچنان بعضی از همکاران در محل کارم تبریک عید میگویند!!

به دنبال تصویب قوانین جدید و واگذاری فعالیت بخشهایی از امور مربوط به شرکت ما به شرکتی دیگر احتمال دارد بخشهایی از شرکت ما منحل شود. البته حیطه کاری من دقیقا همان حیطه ای است که وظیفه اصلی شرکت است. اما چون سابقه کارم از 95 درصد پرسنل شرکت کمتر است و به دلیل مرخصی ها و تاخیرهای زیادم ناگفته پیداست که کشته مرده کار کردن در این شرکت نیستم (!!) کمی میترسم!

آقای همسر به شدت درگیر به سرانجام رساندن فعالیتهای کاری اش است. ممکن است (فقط ممکن است، هنوز چیزی معلوم نیست) در شش ماه آینده تغییرات چشمگیری در رابطه با یکی از این فعالیتها به وجود بیاید (چقدر مبهم نوشتم! شرمنده بیشتر از نمیتونم توضیح بدم!!)

مادرم  همچنان و بیشتر از قبل تنها و افسرده و غمگین شده. از طرفی هم پزشک متخصص قلب به دلیل اشکال کوچکی که در نوار قلبش دیده برایش درخواست تست ورزش داده. نگرانم برایش.

خواهرم از ابتدای ترم تحصیلی بهمن کار تدریسش را در یک دانشگاه علمی کاربردی (یا غیر انتفاعی؟ همیشه این دو تا را با هم اشتباه میگیرم!!) شروع کرده. سه تا درس اختصاصی به او سپرده اند. دانشجویان این سه درس فوووووق العاده دودر هستند گویا!

برادر جانم هم بعد از حدود سه هفته تعطیلات به شهر محل تحصیلش برگشت و امیدوارم تا تیر ماه لیسانسش را بگیرد و قال قضیه را بکند و برگردد پیش مادرم.

هر دو تا عینکم شکست! یکی شان اوائل تعطیلات و یکی شان هم در سفر آخر تعطیلات. من مانده ام و لنزهایی که پدر چشمانم را در آورده اند! یکی از عینکها را داده ام تعمیر و منتظر آماده شدنش هستم. آن یکی هم قابل تعمیر نیست.

از عید دیدنی هایی که میخواستیم در نوروز برویم چند تایش مانده. برای آنها هم باید برنامه ریزی کنم....

هوای این روزها را دوست دارم. مخصوصا اینکه از شر لباسهای گرم راحت شدیم!! امیدوارم باران هوا را لطیف تر کند...

 

۱۳٩۳/۱/٢٠ | ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

امروز صبح با سرویس شرکت رفتم سر کار! و قبل از طلوع آفتاب وارد محل کار شدم!! ساعت 5:57 به ساعت انگشت زنی (!! سیستم ثبت حضور در شرکت محل کارم با اثر انگشت کار میکند) یا همان 6:57 به ساعت رسمی وارد شرکت شدم و تا 1 ساعت بعد از آن هم همه جا سوت و کور بود و حتی آبدارچی طبقه مان هم هنوز نیامده بود! چرا دو هفته اول سال را تعطیل نمیکنند تا هزینه ها هم کمتر شود؟ در شرکت ما که حدود 20 اتوبوس و 3 سواری به عنوان سرویس فعالیت میکنند همه سر کار هستند! چون در سرویس صبح در مسیر من که فقط سه نفر سوار شدند.....

الان هم که ساعت حدود 10 است، کسی کار خاصی برای انجام دادن ندارد و اکثر افراد معدودی که آمده اند مشغول عید دیدنی هستند. و من چقدر از این عید دیدنی صوری بدم می آید! آدمهایی که چشم دیدن همدیگر را ندارند و پشت همدیگر حرف میزنند، به مناسبت شروع سال جدید لبخندهای گنده الکی به هم تحویل می دهند و شیرینی و شکلات تعارف میکنند و این هفته و هفته بعد و روز اول هفته بعدش صرف همین کار می شود!!!

بعد از رفع شدن قطعی برق پریزهای اتاق (که به دلیل پریدن فیوز در روزهای تعطیل، تا حدود ساعت 9 قطع بود) نشستم پشت سیستم و شروع کردن به سرچ های بهداشتی سلامتی!! (کاری که به آن علاقه دارم و گاهی انجامش میدهم) و هر کس از جلوی در اتاق رد میشود چپ چپ نگاهم میکند که این دیگه چه کار میکنه روز پنجم فروردین!!! :)) چه کنم که اصصصلا حوصله عید دیدنی به این شکل را ندارم....

خلاصه این هم از اولین روز کاری در سال جدید....

۱۳٩۳/۱/٥ | ۸:٤٦ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

سعی میکنم امروز دیگه آخرین آپم باشه!!!

قوی بودن سخته ولی سخت تر از اون اینه که وانمود کنی قوی هستی.... الان احساس میکنم گریه های نکرده روی قلبم سنگینی میکنه.... دلم برای پدرم خیلی تنگ شده

 

قالب جدیدم چطوره؟

۱۳٩٢/۱٢/٢٦ | ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

نمیدانم چرا امروز این قدر حس نوشتنم می آید!

یعنی تو محل کار هیچ چیز بهتر از این نیست که هم اتاقی نچسپ ات ساعت 9-10 صبح برود ماموریت و بدانی که تا آخر امروز نمیبینی اش! نمیدانم چرا نمیتوانم تحملش کنم!!! شاید چون مدام پای تلفن است و با صدای بلند حرف میزند و مسائل زندگی شخصی اش را با خاله و دوست و خواهر و ... واکاوی میکند. شاید هم چون تو این هوای ملس و دلچسپ فن را روشن میکند و کاری میکند که از گرما حالم بد شود. یا شاید هم چون در تمام طول یک سال یک مانتو میپوشد آن هم نشسته و به رنگ سیاه چسپان!!! شاید هم چون کفشهایش خیلی تق تق میکند و روی اعصابم است! نمیدانم کدامشان!!! در هر صورت هیچ چیز در محل کار به اندازه نبودن این هم اتاقی حالم را بهتر نمیکند!!!!!

هوا بدجوری دلنشین شده! دلم چندتا گلدان میخواهد. یکی چینی باشد و یکی چوبی و یکی هم سفالی.... که توی آنها قلمه هایم را بکارم...

از یکی از شرکتهایی که با آنها داد و ستد اطلاعاتی و محاسباتی داریم زنگ زده اند و گفته اند بعد از این چند سال یادشان افتاده که نرم افزارشان فایل های ما را به این دلیل درست و کامل قرائت نمیکند که فرمت سال را به جای مثلا 1383، 83 وارد کرده ایم! آن وقت فایل دیتابیس اولیه را خودشان طراحی کده بودند و من داده ها را توی آن وارد کرده ام. و تا آخر امروز باید به صورت دستی اطلاعات را درست کنم!!!! به خاطر همین چیزهاست که اوضاع مملکت این جوری می ماند!! از بس ندانم کاری زیاد است.

آقای مدیر وسط امضا کردن برگه های مرخصی ام یادش افتاده در مورد مشکلاتی که با یکی از گروه های دفتر دارد صحبت کند! از اینکه سیم کارت هایی که برای کار دیگری خریداری شده بود دست آنهاست و استفاده شخصی میکنند و ... . نمیدانم این چیزها به من چه ربطی دارد که به من می گوید! گویا حتی یکی از سیم کارت ها دست مدیر عامل شرکت است و زورمان نمیرسد پس بگیریم!! ظاهرا تمام افراد دفتر از اموال اداری برای کارهای شخصی استفاده میکنند و فقط من این کار را نمی کنم!!! به خاطر همین هم برای من تعریف میکند این مشکلاتش را!

۱۳٩٢/۱٢/٢٦ | ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

امروز داشتم به صفحات اولیه وبلاگم نگاه می کردم و البته کامنت هاش. چقدر وبلاگ آن موقع هایم با الان متفاوت بود.... یاد روزهای اول آشنایی ام با آقای همسر افتادم! خلاصه اینکه وبلاگم روز اول سال، هفت ساله می شود. چه زود گذشت... آن موقع ها آخر هر سال آروزهایم را برای سال بعد می نوشتم و بابت چیزهایی که در آن سال بدست آورده بودم از خدا تشکر می کردم.... الان هر چی فکر میکنم درست یادم نمیاد آرزوهام دقیقا چی بودند! آرزوهایم در فراز و نشیب و حوادث زندگی گم شدند....

هفته گذشته کمی خانه تکانی کردم. یک کارگر خانم گرفتم که یک روز آمد و از ساعت 9 صبح تا 4 عصر مشغول تمیز کردن دیوارها و در و پنجره ها بود. خودم هم دو سوم کابینت ها و یک چهارم کمد های دیواری و نیز کمد علیرضا را تکاندم. بقیه کارها مانده و احتمالا می ماند برای سال آینده!!! البته اگر عمری بود و هنوز در این خانه ساکن بودیم! البته خیلی دلم میخواهد تا اواسط فروردین بقیه کمد دیواری و کابینت ها را هم مرتب کنم. باید تلاشم را بکنم ببینم چه میشود! همین جا از همراهی آقای همسر در نگهداری علیرضا و از کمک هایی که در آینده نزدیک در راستای انجام کارهای باقیمانده به من میکند تشکر فراوان میکنم!

خانمی که برای نظافت به خانه ام آمده بود از من فقط دو سال بزرگتر بود. پنج (!!!!) فرزند داشت و همسر افغانی اش حدود سه سال پیش و در حالی که باردار بوده رهایش کرده و برگشته افغانستان و دیگر خبری از او نشده!!! اولین فرزندش را پانزده سالگی به دنیا آورده. یکی دو سال پیش بچه هایش را برداشته و غیر قانونی رفته ترکیه تا انجا به عنوان مهاجر زندگی کند. از رفتار و برخورد مردم ترکیه خییییلی تعریف می کرد. در نهایت به دلیل آنکه بچه هایش در فراگیری زبان ترکی موفق نشده اند و به خاطر تحصیل فرزندانش دوباره به صورت غیر قانونی برگشته ایران!!! خانواده اش ساکن خراسان هستند و خودش در تهران منزل کوچکی اجاره کرده و از طریق کارگری در خانه های مردم امرار معاش میکند. خلاصه اینکه وضعیتش خیلی عجیب و غریب بود....

هم اتاقی ام شلخته و نامرتب است! و امروز معلوم نیست آفتاب از کدام طرف درآمده که دارد کشوهایش را مرتب میکند! آن قدر نامرتب و کثیف است که دلم نمیخواهد چشمم به روی میز و وسایلش بیفتد....

انشاالله چهارشنبه میرویم منزل مادرم و جمعه برمی گردیم و بعدش کل تعطیلات را تا سیزدهم تهران هستیم و بعدش هم چهاردهم تا هفدهم میریم مسافرت!!!! یعنی آن وقتی که همه دارند از مسافرت برمیگردند ما داریم میرویم!!!! دیروز فرمهای مرخصی ام را هم پر کردم و در مورد کارهای انجام شده با مدیرم صحبت کردم و دو تا کاری که از من خواست را هم فوووووری انجام دادم که با خیال راحت دیگر نبینمش انشاالله مگر برای تبریک سال جدید!!!!

خرید عید هم تقریبا منتفی است! فقط یک جفت کفش گرفتم که آن هم از روی نیاز بود و نه سال جدید. اگر توانستم (وقت پیدا کردم) کمی برای علیرضا خرید میکنم. و دیگر هیچ! خریدهای لازم را گذاشته ام برای بعد از عید!

امیدوارم سال جدید برای همه شما و خانواده هایتان سال خوب و سرشار از سلامتی و شادی و البته زیاد شدن اموال (!!) باشه! اگر دیگر آپ نکردم تبریک سال نو را از همین خطوط از من پذیرا باشید.

۱۳٩٢/۱٢/٢٦ | ٧:۳٧ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

پریروز مجبور شدم سوار مترو شوم. کسی نمی تواند تصور کند چه خاطرات بدی از مترو دارم... خیلی بد بود! بیچاره خواهرم که خیلی بیشتر از من سوار مترو می شود... ناراحت

بعد از اتمام سرماخوردگی نوبت به عود کردن مشکل معده رسید!!! و دو روزی خانه نشین شدم. شکر خدا که این بار خیلی وحشتناک نبود آخ

مقدار خیلی کمی خانه تکانی  کرده ام! یعنی یک چهارم کمدهای دیواری به انضمام کمد علیرضا. فقط همین! امیدوارم امسال بتوانم کمدها و کابینت ها را تمیز کنم افسوس

به طرز خیلی عجیبی بستگان همکارانم در شرکت محل کارم فوت میکنند!!!! در سه ماه اخیر حداقل 10 نفر از بستگان همکارانم فوت کرده اند. البته این غیر از 4 نفری است که از خود کارکنان شرکت در طول سال به رحمت خدا رفته اند! گریه

توجه علیرضا به اطرافیانش بیشتر شده. مثلا وقتی دارم با کسی صحبت میکنم خیلی دوست دارد بداند که دقیقا چه می گویم! اگر نزدیکم نباشد می آید به من می گوید مامان چی میگی؟! از وقتی هم در یکی از کتاب داستان هایش با چراغ راهنمایی آشنا شده، در خیابان دنبال چراغ راهنمایی می گردد و اگر سبز باشد می گوید پس چرا قرمز نداره! قرمز بشه! کمی هم شعر یاد گرفته پسر کوچولوی من... قلب

روزهای آخر سال را اصلا دوست ندارم. شلوغی و ترافیک اش و ولع خرید کردن مردم را هم دوست ندارم. اصلا درک نمیکنم چرا وسایلی که در تمام طول سال می شود خرید را می گذارند آخر سال می خرند!! من خودم شخصا هر وقت به چیزی نیاز داشته باشم خرید میکنم. راستش را بخواهیدحوصله عید دیدنی هم ندارم اصلا. از همین الان غصه دو هفته اول سال را می خورم که چطوری گذرانشان کنم!!!! بجز قسمت رفتن به شهرستان که آن هم احتمالا یک و یا نهایتا دو روزه است بقیه اش چنگی به دل نمی زند. مرخصی هایم هم ته کشیده اساسی!! در نتیجه احتمالا کل روزهای کاری دو هفته اول سال را بروم سر کار. آن هم وقتی تاکسی به زحمت گیر می آید!

داشتم فکر می کردم چه آرزوهایی برای سال جدید دارم... اما واقعیت این است که در چند سال اخیر به ندرت پیش آمده که به آرزوهایم برسم. این بار باید اساسی از خدا قول بگیرم حداقل یکی دوتایشان را برآورده کند! وگرنه باهاش قهر میکنم! نیشخند

 

۱۳٩٢/۱٢/٧ | ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

بالاخره شرایط غیرعادی (!) تموم شد و از این هفته برگشتیم به شرایط عادی! منظورم اینه که سرماخوردگی طولانی من و علیرضا تموم شد و از اول هفته علیرضا را بردیم مهدکودک. تعداد مرخصیهایی که امسال گرفتم خیلی زیاد شده. علاوه بر مرخصیهای امسال، نصف مرخصیهایی که در چهار سال ذخیره کرده بودم هم تمام شد!

یکی از دوستان دوره لیسانسم حدود سه هفته پیش فرزند دومش را به دنیا آورده. از همین جا بهش تبریک میگم. مادر دوبله بودن خییییلی سخته! دعا میکنم موفق باشه و بتونه فوق لیسانسش را هم بگیره.

تو مدتی که علیرضا سرما خورده بود خیلی لاغر شده بود. خوشبختانه در یک هفته اخیر کمی وزن گرفته.

کلی کارهای پزشکی دارم که باید انجام بشه. بالاخره دیروز رفتیم چشم پزشکی و هر سه تامون ویزیت شدیم. وقتی علیرضا از پشت دستگاه بینایی سنجی آمد پایین تازه یادش افتاده بود چیزی ندیده! دلش میخواست یک بالن بزرگ ببینه مثلا!! :))

یک ذره کوچک خانه تکانی کردم!!! یکی از کابینتها را تکاندم!! به نظرتون تا عید میتونم آشپزخانه را تموم کنم؟ :))

خواهرم از اول این ترم در یک دانشگاه غیرانتفاعی تدریس میکنه و بسیار از رفتار دانشجویان و سطح سوادشون ناراضیه! امیدوارم بتونه جای مناسب تری پیدا کنه. کاش این همه دانشگاه سبز نمی شد! خیلی بده که کسی که از یک دانشگاه طراز اول مدرک گرفته و زحمت کشیده با کسی که شب امتحان کمی درس خونده و با پول مدرک گرفته همسطح حساب بشه!! مخصوصا الان که برای پیدا کردن کار پارتی داشتن حرف اول را میزنه.

برادرم هم واحدهای باقیمانده اش را در این ترم برداشته تا بالاخره لیسانس دار بشه! و البته برگرده پیش مادرم و از شر خوابگاه هم راحت بشه.

این روزها خیلی بی انرژی ام. دلم یک عالمه آفتاب میخواهد و یک هوای لطیف و یک پیاده روی طولانی. از این روزهای دلگیر و ابری خسته شده ام. حال و حوصله عید دیدنی هم ندارم که دلم به آمدن عید خوش باشد.

آخر هفته مراسم چهلم پدرم است....

۱۳٩٢/۱۱/٢٩ | ۱:٥۱ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

بالاخره دیشب تونستم یک سری وسایل پدرم را که خانه ما مانده بود جمع کنم و در ساکی بگذارم تا بعدا ببرم . کت و شلوار و پیراهن و یک جانماز کوچک و یک کتاب دعای کوچک و مسواک و این جور چیزها.... جیبهای پدرم را گشتم و دستمال و تسبیح اش را بو کردم... بوی خودش را میداد.... جانماز و کتاب دعای کوچکش را پیش خودم نگه داشتم....

خانه ام احتیاج به یک خانه تکانی درست و حسابی دارد. مخصوصا داروها و کتابها و خوراکی ها!! آن قدر داروهای استفاده نشده دارم که نمیدانم چکارشان کنم! خیلی وقتها تو داروخانه موقع تحویل نسخه دقت میکنم و چند آیتم را خودم حذف میکنم! چون میدانم استفاده نخواهم کرد! خوراکی ها را هم اگر جلوی چشمم نباشند به کل فراموششان میکنم! حتی چیزهایی مثل لواشک و الوچه را که دوست دارم! چه برسد به کیک و کلوچه و شکلات ... حوصله خانه تکانی دارم ولی وقتش را نه! اگر میشد دو سه روز مرخصی بگیرم و به خانه تکانی بپردازم چه خوب بود....  اصلا یکی از آرزوهای من این است که یک ماه مانده به عید خانه مان را عوض کنیم تا به اجبار همه جا تکانده شود!!!!

خرید عید هم از آن چیزهایی است که دوست ندارم انجام دهم! چون هیچ وقت چیزی که میخواهی پیدا نمیکنی و یا باید خیلی وقت بگذاری....

هم اتاقی ام روی اعصابم راه میرود با تماسهای تلفنی طولانی مدتش و کلی حرفهای خصوصی که پای تلفن میزند و البته صدای بلندش... اصلا از بچگی از آدمهای پرحرف و صدا بلند (!) گریزان بودم! اصولا هم موقع تماس تلفنی وارد جزئیات نمیشوم و همه حرفهایم شامل کلیات و نتایج است! بیشتر هم شنونده ام تا گوینده!

علیرضا هم به طرز حیرت آوری (البته برای ما و نه اطرافیان) بزرگ شده! گاهی برای خودش کتاب قصه میخواند!! مثلا می گوید گرگه میخواد شنگول منگول رو بخوره، دق! (یعنی میزنمش که میخواد این کارو بکنه!) علاقه زیادی هم به گرگ و قصه های دارای گرگ داره! از وقتی در یکی از کتابهایش با چراغ راهنمایی آشنا شده تو خیابان دنبال چراغ راهنمایی می گرده و از پیدا کردنشون خوشحال میشه.... علاقه مفرطش به سیم و وسایل برقی به حدی است که وقتی خوابش میرود باید برویم سیم و شارژر و .. را دستش در بیاوریم. صبح ها هم با سیمی در دست راهی مهد میشود که مربی اش در کیفش میگذارد.... دوست دارم پسرم سه عادت را از من به یادگار داشته باشد! یکی کتاب خواندن و دیگری مسواک زدن و در آخر هم منظم بودن. فعلا که فقط در اولی تا حدی موفق بوده ام. باید تلاش کنم دو تای دیگر را هم برایش نهادینه کنم....

 

۱۳٩٢/۱۱/٩ | ٢:٢٥ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

دو هفته از درگذشت غمبار پدر مهربانم می گذرد. پدری که در طول 29 سال زندگی ام برایم مهربان و دلسوز بود و فداکار و صبور و پرتلاش. از جمله محاسن اخلاقی اش این بود که کینه ای از کسی به دل نمی گرفت و اگر از کسی ناراحت می شد به زبان نمی آورد و پشت کسی حرف نمی زد. پرتلاش بود و کم توقع. هیچ وقت برای خودش چیزی نمی خواست و تنها آرزویش برای خودش این بود که به سفر حج مشرف شود که سه چهار سال پیش محقق شد. بیش از قدر نیاز معمول دنبال مال دنیا نرفت. صبور و کم حرف بود و در طول مدت هشت ماه بیماری اش شکوه و شکایتی از او ندیدم. دلم برایش خیلی خیلی تنگ شده و خواهد شد. لطفا برای شادی روحش فاتحه و صلواتی بفرستید.

این مطلب به قلم خانم نفیسه مرشد زاده است که به مناسبت میلاد پر برکت پیامبر مهربانی ها با تاخیر تقدیم شما می کنم:

"- «من پسر زنی هستم که با دست هایش از بزها شیر می دوشید.»
این را به عرب بیابانی گفت. عرب بیابانی از هیبت پیامبری که همه ی قبایل به او
ایمان آورده بودند، لکنت گرفته بود. آمده بود جمله ای بگوید و نتوانسته بود و
کلماتش بریده بریده شده بود. رسول الله از جایش بلند شده بود. آمده بود نزدیک و
ناگهان او را در آغوش گرفته بود؛ تنگ تنگ. آن طور که تنشان تن هم را لمس کند. در
گوشش گفته بود:«من برادر تو ام»، «اَنَا اَخُوک» گفته بود فکر می کنی من کی ام؟
فکر می کنی پادشاهم؟ نه! من آن سلطان که خیال می کنی نیستم. «من اصلاً پادشاه
نیستم» «لَیسَ بمَلک» من محمدم. پسر همان بیابان هایی هستم که تو از آن آمده ای.
«من پسر زنی هستم که با دست هایش از بزها شیر می دوشید.» حتی نگفته بود که پسر
عبدالله و آمنه است. حرف دایه ی صحرانشینش را پیش کشیده بود که مرد راحت باشد.
آخرش هم دست گذاشته بود روی شانه ی او و گفته بود: «آسان بگیر، من برادرتم.» مرد
بیابانی خندید و صورت او را بوسید: «عجب برادری دارم»



- راستی هم عجب برادری بود. یک برادر با کارهای عجیب و غریب؛ مثل دوست های خجالتی.
از آن ها که صداشان در نمی آید. داشت می رفت مسجد. تو کوچه یک یهودی جلویش را
گرفت. گفت:«من از تو طلبکارم، همین الان باید طلبم را بدهی.» رسول الله گفت: «اول
این که از من طلبکار نیستی و همین طوری داری این را می گویی؛ دوم هم این که من پول
همراهم نیست، بگذار رد شوم.» یهودی گفت: «یک قدم هم نمی گذارم جلو بروی.» رسول
الله گفت: «درست نگاهم کن؛ تو از من طلبکار نیستی.» ولی یهودی همین طور یکی به دو
می کرد و بعد هم با حضرتش گلاویز شد. کوچه خلوت بود کسی رد نمی شد که بیاید کمک.
مردم دیدند پیامبر برای نماز نرسید. آمدند پی اش. دیدند یهودی ردای پیغمبر را لوله
کرده، دور گردن حضرت پیچانده و طوری می کشد که پوست گردن او قرمز شده. تا آمدند
کاری کنند از دور بهشان اشاره کرد که نیایید؛ گفت:«من خودم می دانم با رفیقم چه
بکنم.» رفیقش؟ منظورش همین رفیقی بود که با ردا او را می کشاند. چشمشان افتاد در
چشم هم. یهودی گفت: «بهت ایمان آوردم، با این بزرگواری، تو بی تردید، پیغمبری.»



- از همه قشنگ تر حال و روز او را علی توصیف می کند. علی می گوید: «رسول الله یک
طبیب دوره گرد بود.» دلش نمی آمد که خیلی با ابهت بنشیند آن بالا، مریض ها شرفیاب
حضور بشوند. لوازم معالجه اش را بر می داشت راه می افتاد دور شهر، پی مریض ها.

چی با خودش بر می داشت؟ یک دستش «مرهم» می گرفت یک دستش «وَسَم»؛ برای آن ها که
فقط زخم داشتند مرهم می گذاشت؛ ولی بعضی ها، دمل های چرکی داشتند، باید جراحی هم
می کرد؛ «وسم» مال همین کار بود. وسم یعنی داغ هایی که قدیم برای شکافتن استفاده
می کردند؛ جراحی سرپایی.

علی می گوید: «مرهم هایش کاری بودند، اثر داشتند. وسم هایش هم حسابی بودند.»



- اول فکر کردم از همه قشنگ تر را علی گفته؛ ولی الان یک جمله ی حتی قشنگ تر هم
یادم آمد که درست همین حال را بگوید. آن هم توصیف خدا است از او؛ «یک رسولی آمده
سراغتان که تحمل رنج شما برایش سخت است»

آخرش هم تقصیر همین دلش شد که در آن روایت گفت: «هیچ پیامبری به اندازه ی من سختی
نکشید.» حساب دو دو تایی اگر بخواهی بکنی نسبت به بقیه ی پیغمبرها خیلی هم اوضاع
برای او سخت نبود. در طائف سنگش زدند، در احد هم پیشانی و دندانش را شکستند. بقیه
هم از این جور مصیبت ها داشته اند؛ ولی از حساب دو دو تایی که بزنیم بیرون،اگر
حواست به حرف خدا باشد که «رنج های شما، رای او گران تمام می شود، طاقتش را می
برد.» این جوری اگر چرتکه بیندازی، راستی هم چقدر سختی کشیده! اندازه ی نادانی و
غل و زنجیرهایی که همه ی ما به خودمان بسته ایم اگر بخواهد رنج بکشد، اگر حرص بزند
که ما را به راه بیاورد، واقعاً هم چه کارش سخت است.



- آخرش این که خدا داشت تماشایش می کرد. بعد گفت «چه اخلاق شگرفی داری» انگار که
از دست پخت خودش در شگفت مانده باشد..."

 

 

 

یک سوال: قالب وبلاگم درست دیده می شود یا مشکل پیدا کرده؟

۱۳٩٢/۱۱/٥ | ٩:٥۱ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

سال 2014 هم شروع شد، با یک برف زیبا.... :)

امیدوارم این سال برای همه سرشار از شادی و سلامتی و موفقیت باشه... و همه دانشجویان در انتظار فراغت از تحصیل، از رساله خود دفاع کنند و  خانم دکتر شوند(مخصوصا مخاطبان خاص!! :P ) و مشکلات شغلی من و آقای همسر هم مرتفع بشه و خیلی آرزوهای دیگه...

علیرضا امروز برای اولین بار برف را درک کرد! پارسال کوچکتر از آنی بود که درست و حسابی بفهمد که برف از آسمان می آید! آن قدر بامزه حرف می زند که بعضی وقتها به او میگویم : علیرضا! بزرگ نشی ها! همین قدری بمون!!! گاهی آن قدر خاطراتش را با جزئیات یادآوری میکند که تعجب میکنم! مثلا همین امروز صبح که با آژانس راهی مهد کودک بودیم، از جلوی پمپ بنزینی که چند وقت پیش در آن بنزین زدیم رد شدیم. و علیرضا برایم تعریف کرد که: یادته بابا به ماشین بنزین داد علیرضا نگاه کرد؟ یادته آب سیب خوردم و بقیه اش را دادم به مامان؟!!!! :) هر وقت در مورد خودش حرف میزند به جای استفاده از ضمیر من از اسم کوچکش استفاده میکند! :)) یک نکته جالب هم اینکه صبحها با غرغر راهی مهد می شود اما به محض رسیدن دیگر مرا فراموش میکند و حتی جواب خداحافظی ام را هم نمیدهد و میپرد تو بغل خانم مربی!!

بچه ها آن قدر زود بزرگ میشوند که پدر و مادرها حیرت میکنند! حتی اگر در فرآیند بزرگ شدن بچه پدرشان درآمده باشد!!!

۱۳٩٢/۱٠/۱۱ | ٩:۳۳ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

۱۳٩٢/۱٠/۳ | ٩:٢٩ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

۱۳٩٢/٩/۱٥ | ۸:۱۸ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

۱۳٩٢/٩/۱۳ | ۳:۱٢ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

۱۳٩٢/٩/٢ | ٩:٠٢ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

۱۳٩٢/۸/٢۸ | ٩:٥٤ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

بعضی وقتها از مرتب بودن خانه ناراحت می شوم و ترجیح می دهم مثل اکثر روزها خانه شبیه جایی باشد که در آن بمب ترکیده!! ترجیح می دهم که بابت خوابیدن علیرضا و بازی درآوردنش موقع خواب با او کلنجار برویم تا اینکه ساعت 8-9 شب در آرامش و سکوت در بغلم لم بدهد و خوابش ببرد!!! ترجیح می دهم غذایش را روی سفره خالی کند و ریخت و پاش کند تا اینکه ساکت و آرام زل بزند به اسباب بازیها و حتی انرژی بازی کردن نداشته باشد. دوست دارم ساعت 12 شب خسته و خوابالو در حال مرتب کردن خانه باشم تا در حال چک کردن درجه حرارت بدن لاغر شده اش. ترجیح میدهم به من و حرفهایم بی محلی کند تا اینکه حوصله راه رفتن نداشته باشد و بخواهد مدام بغلش کنم و هر جا میروم به من چسپیده باشد....

از سه شنبه شب تبش شروع شد و تا جمعه ادامه داشت. الان دیگر خوب شده و فقط مانده گرفتگی صدا و افت وزن کاملا محسوس... در این اوضاع در حال دندان درآوردن هم هست عزیزکم!

بعضی وقتها شلوغی و نامرتبی، شنیدن صدای جیغ و نافرمانی!، خستگی، عصبانیت از بی توجهی به حرفها و محل نگذاشتن، برای آدم شیرین می شود و وقتی سکوت و نظم برقرار میشود آدم دلش بدجوری میگیرد!

راستی! دوران "این چیه" در حال کمرنگ شدن است و دوران "چه جوریه؟!" شروع شده است!!

یک سوال! آنهایی که مهد های کودک و پیش دبستانیها و مدارس ابتدایی را تعطیل کرده اند انتظار دارند بچه های 9 ماهه تا 12 ساله خودشان اموراتشان را در منزل راست و ریست کنند و والدینشان در محل کار باشند؟؟؟

و آیا افراد خارج از این رده سنی باید این آلودگی وحشتناک هوا را تحمل کنند؟

۱۳٩٢/۸/۱٩ | ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

چند روزی است دوران "این چیه؟!" علیرضا شروع شده و گاهی آن قدر مورد چیزهای جزئی سوال می کنه که چند ثانیه ای باید فکر کنم تا برای آن شیئ اسم پیدا کنم!!! از الان باید به فکر دوران "چرا" باشم!! جمله های خیلی بیشتری می سازد و گاهی ضمائر را هم درست به کار می برد... گاهی هم با خودش آواز می خواند! کمی هم شعر یاد گرفته و خلاصه بعضی وقتها دلم می خواهد قورتش بدهم! یا فریزش کنم که در همین سن بماند!

بعدا نوشت: راستی! چند روز پیش 29 ساله شدم. کاش این یک سال آینده تا سی سالگی دیر بگذره... احساس می کنم تحمل بار سنگین سی ساله شدن را ندارم! چهل ساله شدن که دیگر خیلی برایم وحشتناک است!!

بعدا بعدا نوشت: یادم رفت بگم از وقتی که خانم رئیس رفتی بود تو اتاقم در محل کار تنها بودم. چند روزی هست که یکی از خانمهای دفتر که بسیار نچسپ و غیر قابل تحمل است به دلیل مشکلاتی که در اتاق قبلی خودش به وجود آورده و البته مشکلاتی که هم اتاقی قبلی اش هم ایجاد کرده (و تصمیم به جدا کردنشان گرفته اند) را منتقل کرده اند به اتاق من!!! من مانده ام از تز مدیریتی آقای مدیر چه بگویم! و جالب اینجاست که این خانم قبل از آمدن به اتاق من و در حین هماهنگی جهت نزول اجلالشان با من درگیر شدند که جوابشان را دادم و ساکت نماندم. و جالبتر اینکه سعی کردند به محض ورود به اتاق با من دوست شوند که خیلی سرد برخورد کردم. تنها رابطه مان در طول مدت روز سلام اول وقت و خداحافظ آخر وقت. البته از صحبتهای بسیار چیپ و اعصاب خرد کنشان و ظاهر نامناسبشان و انواع و اقسام سر و صداهای مربوط به تماسهای مکرر و کفش پاشنه بلند و .. مستفیض میشدیم که آن را هم به وسیله هدفون تا حدودی برطرف ساختیم!!! خلاصه این هم از شرکت گل و بلبل ما و مدیران بسیار لایق اش.

ناراحتی معده ام چند هفته است که عود کرده و دست از سرم بر نمیدارد! هنوز جرات نکرده ام به نارنگی و پرتقال لب بزنم! انار هم در حد خیلی کم! :(

۱۳٩٢/٧/۳٠ | ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

دل آدم ...چه گرم می شود گاهی ساده... به یک دلخوشی کوچک...

به یک احوالپرسی ساده...
به یک دلداری کوتاه ...
به یک "تکان سر"...یعنی...تو را می فهمم...

... به یک گوش دادن خالی ...بدون داوری!
به یک همراهی شدن کوچک ...
به حتی یک همراهی کردن ممتد آرام ...
به یک پرسش :"روزگارت چگونه است ؟"

به یک دعوت کوچک به صرف یک فنجان قهوه !
...
به یک وقت گذاشتن برای تو...

به شنیدن یک "من کنارت هستم "...
به یک هدیه ی بی مناسبت ...
به یک" دوستت دارم "بی دلیل ...

به یک غافلگیری :به یک خوشحال کردن کوچک ...
به یک نگاه ...
به یک شاخه گل...
_دل آدم گاهی ...چه شاد است ...
به یک فهمیده شدن ...درست !

به لبخند!
به یک سلام !
به یک تعریف به یک تایید به یک تبریک ...!!!

۱۳٩٢/٧/۱۳ | ٤:٠٩ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

این دو هفته برای ما (من و آقای همسر) پر بود از مناسبت! از تولد آقای همسر و سالگرد نامزدی و نیز ششمین سالگرد ازدواجمان گرفته تا تولد علیرضا. خلاصه اینکه کلی مناسبت داشتیم برای کادو دادن و جشن گرفتن....

دیشب هم تولد دو سالگی علیرضا را با حضور خانواده آقای همسر و خانواده خواهرم برگزار کردیم و علیرضا که از تولد یک سالگی اش درک درستی نداشت دیشب در آسمان سیر می کرد... خیلی بهش خوش گذشت و کم مانده بود تا صبح کنار اسباب بازی های جدیدش بخوابد! امروز صبح هم به محض بیدار شدن سراغ ماشین جدیدش را گرفت و صبحانه اش را سوار بر ماشین خورد!

ترسم از این است که هفته ای یک بار انتظار جشن تولد داشته باشد!!!

۱۳٩٢/٦/٢٩ | ٤:٢٧ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

گر چه چهار سال از اتمام دوره دانشجویی ام می گذرد (هنوز هم آرزو دارم در فضای درس و دانشگاه باشم) ولی باز بوی پاییز و فصل درس برایم خاص و دوست داشتنی است. ذوق خرید کردن و بوی کتابهای نو، کفش های واکس خورده، جورابها و مقنعه های رنگارنگی که هر کدام با یک مانتو ست شوند، خودکارهای رنگی... همه شان را دوست دارم! یادش بخیر وقتهایی که با مادرم برای خرید مانتو و کفش می رفتیم و اعصابش از دستم خرد می شد!! هر چیزی که می پسندید می گفتم این؟؟ خیلی زشته! و خودم هم چیزی نمی پسندیدم!!! دلم برای خرید کردن با مادرم تنگ شده... اصلا دلم برای خود مادرم تنگ شده. برای پدرم نیز هم.

خانم رئیس مستقیم بالاخره از یک دانشگاه معتبر کانادا پذیرش گرفتند و رفتند. من ماندم و کلی کار که قبل تر ها سه نفری انجامش می دادیم و یک مدیر زبان نفهم!

آخر هفته انشاالله یک مسافرت سه چهار روزه می رویم، با همسر و علیرضا و خواهر جانم و همسرش.... احساس می کنم این تابستان از فرسایشی ترین فصلهای زندگی ام بود!!!

علیرضا کوچولوی من ده روز دیگر دو ساله می شود و من ناباورانه بزرگ شدنش را تماشا می کنم... جمله های نصفه نیمه اش را با تمام وجود می بلعم و آرزو می کنم کاش از این به بعد کندتر بزرگ شود!!!

این روزها گرفتار خودسانسوری شدیدی شده ام!!! حرفهایم در دلم و گاهی در گلویم و حتی در زبان و قلمم گیر می کند....

راستی! قالب جدیدم چطور است؟

۱۳٩٢/٦/۱۸ | ۱:٢۳ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

عیدتون مبارک! امیدوارم روحیه خوبی که در ماه رمضان کسب کرده اید تا سال آینده همراهتان باشد....

زمان آدم ها را دگرگون می کند اما تصاویری که از آنها داریم ثابت می ماند، هیچ
چیز دردناک تر از تضاد میان دگرگونی آدمها و ثبات خاطره ها نیست. ( مارسل پروست)

این روزها درگیر این تضاد دردناک هستم! مخصوصا دیروز.... پدرم خیلی ضعیف و نحیف شده. کاش حداقل از آن آدمهایی بود که دردهایش را بیان می کرد.... برای سلامتی پدرم دعا کنید....

۱۳٩٢/٥/٢٠ | ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

۱۳٩٢/٥/۱ | ۱:٢٢ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

پریروز در راه برگشت به خانه در سرویس شرکت خوابم برد! و وقتی بیدار شدم از ایستگاه مورد نظرم رد شده بودیم. در یک خیابان یک طرفه که در لاین مقابل فقط اتوبوسها اجازه تردد داشتند پیاده شدم. اول کمی به سمت بالای خیابان پیاده روی کردم. چون به هیچ ایستگاه اتوبوسی نرسیدم برگشتم سمت پایین خیابان. وقتی رسیدم به ایستگاه اتوبوس تازه یادم افتاد که ایستگاه مترو فاصله کمی با محل فعلی داره! لذا راهی ایستگاه مترو شدم تا فاصله یک ایستگاهی تا مقصد را با مترو طی کنم (از اتوبوس متنفرم!). در ایستگاه مترو مقصد به جای در اول از در دوم خارج شدم و لذا مجبور شدم یک دور قمری بزنم! آن هم در آن گرمای ساعت 3.5-4 عصر.... جالب تر میشود اگر بدانید خیابان و ایستگاه مترو مربوطه کاملا برایم آشنا بودند و اصلا ناآشنا به منطقه نبودم!

دیروز هم وقتی آقای همسر مرا رساند شرکت فهمیدم کیف پولم در ساک مهد علیرضا جا مانده!!!! یک نمایشگاه کتاب در شرکت برگزار شده بود و من چند تا کتاب برداشته بودم و به فروشنده دادم تا مبلغ را حساب کند که فهمیدم هیچ پولی ندارم!

امروز هم که روز اول ماه رمضان است سحری خواب ماندم!

این بود ماجرای خستگی بیش از حد من در روزهای اخیر!!!

۱۳٩٢/٤/۱۸ | ٢:۳٦ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

گر چه در تقویم پارسال و امسالم کارهای جدید علیرضا را تا حد زیادی یادداشت کرده ام (قبلا بیشتر و این روزها کمتر) ولی امروز که به وبلاگ خودم نگاهی انداختم و یادداشت های مربوط به چند ماهگی علیرضا را خواندم دلم تنگ شد برای تک تک روزهای گذشته اش.... حتی برای روزهای طاقت فرسای نوزادی اش، که درد جراحی و ضعف ناشی از طولانی شدن دوران بهبودی و بی خوابی های شبانه و نگرانیهای زیاد در مورد وزن گرفتن و شیر خوردنش امانم را بریده بود. امروز دلم خواست دوباره از علیرضا بنویسم.

حالا که 21-22 ماه از مادر شدنم (حدود 29-30 ماه با احتساب دوره بارداری) می گذرد میفهمم چرا به فرزند میگویند میوه دل... میوه دلم چند هفته ای است که بوس کردن را یاد گرفته. البته به لطف و آموزش خاله جانش! اوائل از دور بوس میفرستاد وبعد یاد گرفت که هر وقت حوصله اش را داشت یا برای گرفتن شکلات و ... صورت را ببوسد و در آخرین ورژن یاد گرفته برای عذرخواهی بوس کند. دیروز به خاطر کار بدی که کرده بودباهاش قهر کردم. چند دقیقه ای گذشت. توی آشپزخانه مشغول کاری بودم که آمد و دستم را بوس کرد.... چه حس خوبی بود.... تو ابرها بودم! البته ناگفته نماند که تا وقتی منافعش ایجاب نکند حاضر به عذرخواهی نمیشود!!

در هفته های اخیر غذا خوردنش هم پیشرفت کرده و سعی میکند با قاشق غذا بخورد. البته من هم در مورد کثیف شدن لباس و ... حساسیت نشان نمیدهم و میگذارم کیف کند. در خوردن غذاهای پلویی پیشرفت خوبی داشته ولی هنوز مایعاتی مثل ماست و سوپ را نمیتواند خوب بخورد. ناگفته نماند که در بین قاشق هایی که خودش در دهان می گذارد (که البته نصفه و نیمه هستند!) خودم غذا در دهانش میگذارم تا گرسنه نماند!

کتاب خواندنش هم قبل از خواب خیلی دوست داشتنی است. از آنجایی که خودم
دوست دارم قبل از خواب کتاب بخوانم او هم کتاب مورد علاقه اشکه عکس هایی از بچه ها در حال غذا خوردن و بازی و ... دارد را می آورد تا عکس هایش را با هم بخوانیم.... اگر هم کتابم را جایی ببیند می آورد و می گذارد زیر بالشم!!

بقیه کارهایش هم باشد برای بعد!

۱۳٩٢/٤/۱۱ | ۱:۳٧ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

۱۳٩٢/٤/٩ | ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

علیرضا از نظر صحبت کردن خیلی پیشرفت کرده و تعداد کلمه هایی که یاد گرفته روز به روز بیشتر میشود. البته در تلفظ حروف اشکالات زیادی دارد. بعد از تمام شدن دوره بیماری اش وضعیت وزن گیری اش هم بهتر شده... عاشق شلیل است و وقتی شلیل هست چیز دیگری نمی خورد!

مشکل نگهداری علیرضا در ماه رمضان بدجوری ذهنم را درگیر کرده. خواهرم در ماه رمضان برای نگهداری علیرضا نمی آید. مجبورم یا بگذارمش مهد یا مرخصی بگیرم. امکان هم دارد مهدش را عوض کنم....

ماه رمضان در راه است. پارسال که علیرضا کوچکتر بود از ساعت 8-8.5 میخوابید و ما در آسایش افطار میکردیم و بعدش هم برای سحری آشپزی میکردم.... امسال چه کنم با این وروجکی که تا 11.5-12 بیدار است و تا چشم ازش بر میداری یک خرابکاری ای میکند؟؟؟

آخر هفته انشاالله به دیدن پدر و مادرم  میرویم. یک ماهی هست که نرفته ایم، آن هم در این شرایط بیماری پدرم.... بعضی آدمها سرنوشتشان این است که هیچ وقت کنار پدر و مادرشان نباشند، از جمله من!! البته شاید هم نشود گفت سرنوشت، این نتیجه انتخابهای خودم در زندگی است. انتخابهایی که میشد جور دیگری باشند!!

خاله ام به همراه پسر و عروسش و نیز پسر عمه و دختر عمویم چند روزی است که آمده اند ایران. ولی هیچ کدامشان را ندیده ام هنوز. خاله ام را که بناست آخر هفته ببینم اما برای دیدن پسر عمه و دختر عمویم (زن و شوهر هستند و کم سن و سال!!) هنوز برنامه ای ندارم. 

از خانم رئیس مستقیم هنوز خبری نیست.... باید بهش ایمیل بزنم و ببینم برمیگردد یا کانادا ماندنی شده!

میخواهم برای خواهرم که زحمت نگه داشتن علیرضا را برای مدتی کشیده کادو بگیرم. نظری دارید؟

فردا ششمین سالگرد آشنایی من و آقای همسر است.... البته قبل از آن هم همدیگر را میشناختیم ولی من نمیدانستم که او چه قصدهایی دارد!! یادش بخیر... آخرین امتحان دوران تحصیلم را داده بودم و چند شب بود درست نخوابیده بودم و حسابی خسته بودم. بعد از ظهر یک روز گرم تابستانی بود و فکرم درگیر جمع و جور کردن و ارائه سمیناری بود که چند روز بیشتر برایش وقت نمانده بود.... چه ماجراهایی داشتیم قبلش و البته بعدش....

امروز در راه شرکت رادیو ماشین روشن بود و یک کارشناس مذهبی داشت میگفت امام سجاد در دعاهایش از خدا خواسته به او اوقات فراغت عطا کند تا کارهایی که برای آنها خلق شده را انجام دهد. من هم باید دستبه دعا شوم برای اوقات فراغت... برای بودن با همسرم. برای بودن با پسرم و پدر و مادرم.... برای استراحت... برای رسیدگی به سلامتی خودم و برای خیلی چیزهای دیگر که مدتهاست در لیست کارهای انجام نشده جا خوش کرده اند....

۱۳٩٢/٤/۸ | ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

عموی آقای همسر که حدود 6 هفته پیش در بیمارستان بستری شده بود، فوت کردند. این روزها درگیر مراسم ختم و ... هستیم. قرار بود جشن عروسی پسر دومش را امروز برگزار کنند که شد مراسم سوم اش....

عمو محمد از آن آدمهایی بود که میتوانستی همیشه روی حرفش حساب کنی. از آنهایی که وقتی شرایط سخت میشد پیدایش میشد و کار را راه می انداخت. از آنهایی که لبخند زیبایی بر لب داشت و اخمو نبود. از آنهایی که شکوه و شکایت در کارش نبود... از آنهایی که حدود 20 سال در یکی از بهترین دبیرستانهای تهران معلم بود و کلی از آدمهای متخصص کشور شاگردش بوده اند... مثل عموی خودم برایم عزیز بود. همیشه از رفتن به خانه شان خوشحال میشدم  و کنار خانواده خوب و صمیمی اش کلی بهم خوش می گذشت. بیشتر از هر کس دیگری در میان بستگان آقای همسر قبولش داشتم...

در مراسم عقد ام برای اولین بار با دو دخترش آشنا شدم و چقدر برخوردشان گرم و صمیمی بود. وقتی آقای همسر تصمیم گرفته بود با من ازدواج کند اولین کسی که از او پشتیبانی کرد همین عمو محمد بود.

ماجرا از یک سوزش در سینه و بستری شدن در یک بیمارستان کوچک خصوصی شروع شد. در بیمارستان اول تشخیص انسداد عروق قلب دادند و منتقلش کردند به بیمارستان دوم برای آنژیوگرافی. با آنژیو مشخص شد که انسداد عروق زیاد است و نیاز به عمل قلب باز است. بنابراین به مرکز قلب تهران منتقل گردید. و در آنجا بود که یک میکروب ناشناخته وارد بدنش شد (احتمالا! چون پزشکان هیچ وقت نتوانستند تشخیص قطعی بدهند!!) و اوضاع مدام بدتر شد و مرکز قلب تهران حتی یک پزشک داخلی خوب هم نداشت که به اوضاع رسیدگی کند و اوضاع آن قدر بد شد که منتقلش کردند به بیمارستان مسیح دانشوری که ویژه تخصص داخلی است. در آنجا هم پزشکان هر روز حرفی جدید برای گفتن داشتند و کاری از پیش نبردند و نهایتا آمبولی ریه و افت شدید فشار و ......

روحش شاد.

۱۳٩٢/٤/٢ | ٩:٥۱ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

دو هفته پیش (از دیر آپ کردن خودم شرمنده شدم الان) تصمیم گرفتیم بریم مشهد! تعطیلات 14 و 15 خرداد بود دیگه! (هیچ وقت با این دو روز تعطیلی کنار نیامدم! وصله ناجور اند انگار! مگر در فصل امتحانات که میشوند روزهای نجات!) نتیجه اش این شد که 14 خرداد را تهران ماندیم و صبح روز 15 ام رفتیم پیش پدر و مادرم و صبح 16 ام برگشتیم تهران و عصر همان روز کارهای قبل از سفر را انجام دادیم و صبح روز هفدهم (که جمعه بود) با پرواز ساعت 9:15 رفتیم مشهد و صبح روز 19ام با پرواز 5:15 برگشتیم تهران! دقت کنید که به مناسبت تعطیلات میخواستیم بریم مسافرت!! نتیجه اش هم این بود که بهمان خوش گذشت ولی یکشنبه روز خیلی خسته کننده ای شد و در تمام ساعت کاری گیج بودم و نزدیک بود نامه ای را به جای اسم مدیر با اسم خودم بفرستم!!!

از سفر هم بگویم... از اینکه تصمیم گرفتیم سفرمان تا جایی که میشود کوتاه باشد خوشحالم. نگه داشتن علیرضا اصلا کار ساده ای نیست مخصوصا در جایی خارج از منزل!

از پدرم ... حالش خوب است... اما کم خونی شدید پیدا کرده و ضعف و بی حالی و باز هم کاهش وزن.... فکر کنم با اینکه قدش 20 سانتی از من بیشتر باشد وزنش از من کمتر باشد! در ضمن وزن من کاملا نرمال است و خیلی زیاد نیست!

در مورد آقای همسر... بالاخره کار استخدام آقای همسر تا حد زیادی انجام شد و کارت پرسنلی اش صادر شد...

از علیرضا هم بگویم! دو روز بعد از سفر مشهد بیماری ویروسی علیرضا شروع شد. از حدود 10 روز قبل از سفر هم مشکلاتی داشت که به دندان در آوردن مربوط میشد و تغذیه اش دچار اشکال شده بود. این بیماری ویروسی هم منجر به تب شدید و بی اشتهایی و ... شد. سه چهار روزی است که بیماری اش رفع شده و درحال تجدید قوای از دست رفته و برگرداندن وزن کم شده است اما هنوز به وضعیت سه هفته پیش برنگشته....

دایره لغت علیرضا هر روز بیشتر میشود... امروز مادرم به علیرضا گفته بیا برویم زنگ بزنیم به دایی احمد بهش بگو دایی درست رو بخون! علیرضا هم پای تلفن گفته: «امد! درس!». چند تا فعل هم یاد گرفته البته با ادبیات خودش! مثلا وقتی بخواد که یک جایی بنشانیمش به آنجا اشاره میکند و میگوید بشین! یا وقتی از دست کسی عصبانی یا ناراحت میشود میگوید بوء یعنی برو!

مادرم دیروز آمد پیش ما تا علیرضا را نگه دارد. به خاطر بیماری علیرضا چند روزی مرخصی گرفته بودم. مادرم امروز برمی گردد تا با برگشتن برادرم به خوابگاه جهت ادامه امتحانات پایان ترم، پیش پدرم باشد.

اما از خودم! در حال کلنجار رفتن با خودم هستم که آیا از شغلم استعفا بدهم یا نه! اوضاع کاری اصلا خوب نیست و شاید برای مدت طولانی از کار بیکار شوم. از طرفی از کار فعلی ام ناراضی ام و برای نگهداری علیرضا نیز به مشکل خورده ام و دیگر دلم نمی خواهد از کسی کمک بگیرم. از طرفی دلم میخواهد تا جایی که میشود برای علیرضا وقت وانرژی بگذارم وبا هم باشیم و از طرفی اگر استعفا دهم همین چند خط کتاب خواندن و اینترنت و ... هم تعطیل میشود. خلاصه با خودم درگیرم....

۱۳٩٢/۳/٢٩ | ٢:۱٠ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

خانم رئیس مستقیم (!) دو هفته ای هست که رفته آن ور آب! به بهانه دیدار
خواهرشان و به دنبال گرفتن پذیرش از یک دانشگاه. تا اواسط تیر ماه مرخصی گرفته.
ولی خودش میگفت که اگر هم آنجا ماندنش جور نشود و مجبور شود برگردد، به احتمال
زیاد از شرکت ما می رود و در جای دیگری مشغول به کار می شود. خلاصه اینکه تمام
کارهای گروهمان افتاده گردن من و من وااااااقعا حوصله هیچ کدامشان را ندارم. من
مانده ام و حوض ام! حوض بدون آب.حوض بدون فواره و ماهی قرمز
!!

چقدر عصرهای تابستان را دوست دارم (قبلا دوست داشتم!!!) چقدر لذت بخش است
که زیر کولر دراز بکشی و یک ملافه هم روی خودت بکشی و یک کتاب رمان (از آن مدل
رمانها که من دوست میدارم! مثلا بلندیهای بادگیر یا ربکا!) دستت بگیری و آن قدر
بخوانی تا خوابت ببرد.... یا در فراغ بال و بی خیالی بستنی یخی لیس بزنی... یا یک
قاچ هندوانه گاز بزنی... حالا که دیگر جزو آرزوها شده این جور کارها
!!!

روزهایی که خواهرم می آید خانه ما که علیرضا را نگه دارد فرصتی است برای
من! چرا که هم مستقیم میام خونه و لازم نیست اول بروم دنبال علیرضا و بعد با آژانس
بیام خونه، هم موقعی که میرسم خونه علیرضا خوابه و فرصتی میشه که اگر شانس بیاورم و علیرضا کمی بیشتر بخوابه من هم آبی به سر و رویم بزنم و بعد با خواهرم پفیلا یا پفک یا بستنی یخی بخوریم! ممکن هم هست که خیلی خوش شانس باشم و قبل از بیدار شدن علیرضا نیم ساعتی استراحت کنم.... خدایا به خاطر داشتن خواهرم ازت متشکرم
! خیلی زیاد!

ناراحتی معده ام گاه و بیگاه عود میکند. امروز هم....

۱۳٩٢/۳/۱۳ | ٢:۱٠ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

چقدر من این نم نم باران شبهای اردیبهشت را دوست میدارم! و صاحبان کارواشها نیز! بیچاره اتومبیل ما که نه سقفی دارد که شبها از گلی شدن در امان بماند و نه صاحبش وقت و حال و حوصله دارد که تمیزش کند!

همسایه طبقه پایینمان آنقدرررررر بیکار است که هر روز اتومبیلش را برق می اندازد و روی داشبوردش روزنامه می اندازد که مبادا گرد و خاک رویش بنشیند! واقعا حرصم را در می آورد! دلم میخواهد به او بگویم حداقل یک روز در میان ماشینت را تمیز کن! احساس بیهودگی نمیکنی از این همه سابیدن؟!!

۱۳٩٢/٢/۳٠ | ٩:٤٢ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

۱۳٩٢/٢/٢۳ | ٢:۳٢ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

به وبلاگم که نگاه میکنم میبینم از تولد علیرضا به بعد تبدیل شده به شرح بزرگ شدن
علیرضا و نگرانیهایم از بابت او. در مورد مسائل دیگر سکوتم زیاد شده! مسائل خودم و
نگرانیهای مربوط به مسائل خودم و آقای همسر و ... رفته تو پرده سکوت! سعی میکنم
این طور نباشه (گرچه این جوری هم بدک نیست) اما تا نگرانی هایم بابت علیرضا و ...
را بنویسم ذهنم آزاد نمیشود و آن موقع هم دیگر از نوشتن خسته شده ام!! البته من که در دنیای غیر مجازی (!!) هم کم حرفم در مورد خودم...

برنامه نگهداری علیرضا (که از مشغولیتهای ذهنی بزرگ من بوده و هست) به این شکل شده: شنبه ها تا ساعت 2 همسرم نگهش میدارد ومن دو ساعتی مرخصی میگیرم وبرمیگردم خانه، یکشنبه ها و سه شنبه ها مادر همسرم نگهش میدارد و دوشنبه و چهارشنبه خواهرم می آید و نگهش میدارد. گاهی هم که مشکلی پیش می آید و برنامه به هم میریزد من مرخصی میگیرم...

بالاخره پروژه مهد کودک کلید خورد! با توجه به بیماری مادر همسرم، و اینکه نگهداری علیرضا کار راحتی نیست و مدام شیطنت میکند و به خصوص وقتی حوصله اش سر میرود از در ودیوار بالا میرود، تصمیم بر این شد که دو روزی که در هر هفته میبریمش منزل مادر همسرم،
صبح تا ظهر در مهد کودک باشد. پس از بررسی چند تا مهد کودک در نزدیکی منزل مادر
همسرم، یکی ازمهدها انتخاب شد. هفته قبل علیرضا دو روز به مدت 2-3 ساعت با همراهی مادر همسرم رفت مهد کودک. تنها مشکل قابل ذکر صبحانه نخوردن علیرضا است که پنیر و کره مربا نمیخورد... برنامه روزانه مهد را انتخاب کردیم که انعطاف زیادی دارد و هر روزی که بخواهیم با اطلاع قبلی میتوانیم علیرضا را ببریم مهدکودک.... صبح ها علیرضا را میگذاریم مهد، ظهرها پدر همسرم میرود دنبالش و در منزل آنها ناهار
میخورد (نمیخورد!!) و دو ساعتی میخوابد و بعد که بیدار میشود من میرسم و ناهارش را میدهم وبرمیگردیم خانه. هوا آن قدر این روزها خوب شده که حیفم می آید برویم خانه. اطراف خانه کمی پیاده روی و خرید میکنیم و بعد میرویم خانه...

راست می گویند که وقتی آدم صاحب فرزند می شود تکه ای از قلبش برای همیشه بیرون سینه می تپد... وقتهایی که علیرضا در مهد است بیشتر این حس را دارم....

خواهرم در اثر یک بی احتیاطی کف دستش را برید و چند تا بخیه خورد و تا حدود دو هفته نمی تواند برای نگهداری علیرضا کمکم کند...

برنامه
زندگی مان خیلی پرمشغله شده! شبها که علیرضا میخوابد گاهی قبل از او غش میکنیم
ازخستگی....

علیرضا
هم شروع به حرف زدن کرده. قسمت خییییییلی هیجان انگیز و فوق العاده اش این است که
من و آقای همسر را با لفظ ماما و بابا صدا میکند... شیرین ترین و زیباترین قسمت
بچه داری تا الان همین بوده است... کلماتی که میگوید شامل عَسَ (عسل)، آش، بع و جی
جی و هپ (صدای گوسفند و گنجشک و سگ!!)، حَس (حسن)، آب، هام(غذا)، جی جی (چیزی که
پدر و مادر وقتی از بیرون می آیند به عنوان باج تنها گذاشتنش باید بدهند!!) مَس
(ماست)، کَش (کفش)، شی (شیر)، شَ (شکلات)، عَم (عمو)، دادا (ددر! بیرون رفتن!)،
نینی، آبپیز (آبپز!) عصا، ... است. بسیاری از کلمات را هم سعی میکند بگوید ولی فقط
حرف اولشان را میگوید....

فردا
روز مادر است و من باز دلم می گیرد که کنارش نیستم... هنوز برای مادر همسرم و مادر
خودم کادو نگرفته ام...

از
امروز پدرم برای نمایشگاه کتاب می آید تهران... خوشحالم. امیدوارم مثل پارسال
بیشتر شبها پیش ما بیاید...

از
همین روزها تحمل گرما برایم سخت شده. مخصوصا در ساعات صبح که سر کار هستم. گرچه
همه جوره تابستان را به زمستان ترجیح میدهم. هم روزها بلند است و هم مجبور نیستم
لباس گرم استفاده کنم و هم آلودگی هوا و ترافیک کمتر است و هم آقای همسر برنامه اش
خلوت تر است (البته امیدوارم!) و هم احتمال مسافرت رفتن بیشتر می شود!

۱۳٩٢/٢/۱٠ | ۱:۱٧ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

۱۳٩۱/۱٢/٢٦ | ۱:٥٦ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

۱۳٩۱/۱٢/۱٢ | ٩:٤٢ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

این پست اختصاصی در مورد کارهای جدید علیرضا است!

اول اینکه برایش جا انداخته ام که "من" هر چه قدر دلم بخواهد او را می چلانم و در بغل می فشارم و میبوسمش! البته گاهی بد اخلاقی میکند ولی کمتر از قبل! با این کارهایم کنار می آید تا حدی!

کم کم دارد یاد می گیرد مرا ببوسد! البته فقط در حد اینکه وقتی صورتم را به لبهایش میزنم آرام بماند و گازم نگیرد و مخالفتی نکند!!! کمی هم نازم می کند اما گاهی ناز کردن هایش تبدیل به چنگ زدن می شود!

قدش حسابی بلند شده، به علاوه یاد گرفته که برای مدت طولانی تری روی پنجه هایش بایستد. بنابراین دسترسی عمودی اش خیلی بیشتر شده و وسایلمان در امان نیستند!

از اینکه تلویزیون تماشا کنم عصبانی می شود و خاموشش می کند! دوست دارد تمام توجهم را داشته باشد.

اخیرا تمایل پیدا کرده که با غذا بازی کند و حتی تکه های کوچک را با دست بردارد و بخورد، و گاهی در دهان من هم بگذارد! قاشق را در ماست فرو میبرد و به صورت بر عکس بالا می آورد که  من ماست بخورم!!!

فوق العاده کنجکاو است و خیلی ناراحت میشود که در کمد دیواری را باز و بسته کنیم و او داخلش را به هم نریزد!

کشوهای دراور بیچاره ام را باز می کند و پس از تخلیه طبقه ما قبل آخر، با بالا رفتن از آن به ادکلن ها و وسایل دیگری که روی دراور دارم دسترسی پیدا میکند!

از بازی کردن با اتو و دسته جاروبرقی و .. خیلی لذت میبرد و مدتهاست استفاده از این وسایل در حضور علیرضا ناممکن شده...

اخیرا بد غذا شده... اگر راه حلی در این مورد دارید خوشحال میشوم بدانم!

(این پست به دلیل مرحمت همیشگی پرشین بلاگ نصفه کاره ثبت شد!!)

۱۳٩۱/۱۱/۱۸ | ٢:٢٠ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

۱۳٩۱/۱۱/٧ | ٩:۱٦ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

۱۳٩۱/۱٠/٢٦ | ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

قرار بود از خودم بگم و از علیرضا....

حدود 3 ماه پیش یک روز صبح که آقای همسر من را جلوی در شرکت محل کارم پیاده کرد متوجه نگاه سنگین یکی از همکاران خانم شدم و بعد از چند روز متوجه شدم که حدسم درست بوده و چشم خورده ام!!!! از زانو درد و بعدش سرماخوردگی و بعد از آن گردن درد شدید شروع شد و به معده درد شدید رسید!! طوری شد که در یک روز دو بار راهی اورژانس شدم!! مشکلات زانو و گردن هر کدام چند روز بیشتر طول نکشید و خود به خود خوب شد ولی مشکل معده منجر شد به مصرف چندین دوره دارو... طوری شد که همیشه کیف دستی ام به خاطر داروها سنگین بود! مجبور بودم همه جا دارو همراهم داشته باشم تا به محض شروع درد و جهت جلوگیری از اورژانسی شدنش دارو سر بکشم!! آندوسکوپی هم کردم و خوشبختانه ضایعه قابل توجهی مشاهده نشد و نتیجه گیری پزشک این بود که: عصبیه! ... خوشبختانه چند روزی هست که درد قابل توجهی نداشتم و فعلا داروها را کنار گذاشته ام مگر در موارد اضطراری.

مدیر جدیدم هم چند وقتی است آمده. به کارهای دفتر آشنا نیست و کلی طول میکشد تا بفهمد هر کسی چه کاری انجام میدهد و که راست میگوید و که دروغ.... یک کار جدید هم به کارهایم اضافه کرده که هم وقتگیر است و هم ناجالب (!) و البته درست امروز که برای یک کار اضطراری دیر رسیدم شرکت سراغ مرا گرفته بود، آن هم برای یک کار پیش پا افتاده!

حدود دو هفته پیش یک به خاطر یک موضوع، استرس شدیدی برایم ایجاد شد که خوشبختانه چند روز بعد رفع شد. ولی هیچگاه این استرس را فراموش نخواهم کرد...

علیرضا هم 15 ماهش تمام شد و علیرغم تغییرات کم در جثه، شیطنتهاش بسی رشد کرده... در یخچال و فریزر را باز و بسته میکند و محکم به هم میکوبد و ناچارم قفلشان کنم. کابینتهای پایین آشپزخانه که چند ماهی است به کلی بسته و تعطیل شده اند! کشوها را هم باز میکند و محتویاتشان را پخش و پلا میکند. حتی داخلشان مینشیند و روی لبه شان می ایستد. بعضی کشوها را چسپ زده ام. تلویزیون را هم خاموش میکند... سیم برق تلویزیون را هم از پریز میکشد که چون کار خطرناکی است به خاطرش تنبیهش میکنم!! (روی میز پذیرایی 1-2 دقیقه می خوابانمش. اوائل بدش می آمد اما حالا بدش نمی آید و سعی میکند مرا بخنداند که بیشتر وقتها موفق میشود!!) اصلا نمیدانم معنی تنبیه را فهمیده یا نه!! گاهی در حین خواباندنش روی میز خنده ام میگیرد و برای اینکه نفهمد دارم میخندم سرم را میگذارم روی شکمش و سعی میکنم خودم را کنترل کنم و قیافه ام را اخمو کنم!

به تنهایی از مبل و میز پذیرایی بالا میرود و من قلبم می آید توی دهنم که نکند تعادلش را از دست بدهد و سرش به لبه ها بخورد...

بعضی وقتها اصرار میکند بغلش کنیم تا بتواند هود آشپزخانه و چراغها را روشن و  خاموش کند...

همچنان موقع غذا خوردن بازی در می آورد و تا وسیله سرگرم کننده وجدیدی به دستش ندهیم غذا نمیخورد... وقتی هم سیر شود شروع میکند به خرابکاری! ظرف غذا و سفره و هر آنچه متعلق به غذا خوردن است را واژگون میکند.... در نتیجه صبحانه را به صورت ساندویچ از شب قبل آماده میکنم و در راه محل کار توی ماشین میخوریم و شام را هم دیر وقت و بعد از خوابیدن علیرضا....

خواب روزش هم کم شده. یک بار حوالی ظهر میخوابد به مدت یک ساعت و ربع. شب هم حوالی 10 میخوابد تا 7.5 – 8 صبح...

با آمدن فصل سرما خیلی کم در محیط آزاد قرار می گیرد و لذا حوصله اش خیلی زود سر می رود... بعضی وقتها عصرها بیرون میبرمش اما در چند بار اخیر ترجیح داد در بغل من باشد!

منتظر بهار هستم تا باز با علیرضا پارک برویم و آنجابا بچه ها بازی کند. اما چیزی که
اصلا حال و حوصله اش را ندارم و نمیدانم چه کارش کنم خانه تکانی است! نه وقت اش را دارم و نه انرژی اش را. اما واقعا دوست دارم خانه ای که یک سال و نیم است درست و حسابی تمیز و مرتب نشده تکانده شود!

۱۳٩۱/۱٠/۱۳ | ٢:٢٦ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

مساله این است!: وقتی حال نوشتن داری وقتش را نداری، اگر وقتش را داشته باشی اینترنت قطع است! اگر اینترنت وصل شد یک کاری پیش می آید حتما!!! مثلا پسر کوچولو بیدار میشود!

وقتی هم وقت و موقعیت نوشتن داری حالش را نداری!

انار دلم به جای ترک خوردن آب لمبو شده فکر کنم!!! نمیدانم به خاطر گرفتگر هواست یا آلودگی هوا یا چیزهای دیگر...... فکر کنم چیزهای دیگر!

۱۳٩۱/۱٠/۱٠ | ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

مدتهاست
وبلاگ را بروز نکرده ام. شرمنده از تنبلی!!

عرض
شود که..... از کجا شروع کنم؟

باور
کنید از پست قبل منظور خاصی نداشتم. به یک قبیله آدم هم احتیاجی ندارم. فقط گاهی
خیلی خسته می شوم. گاهی هم این گاهی ها میشود تقریبا همیشه!! بودن با علیرضا برایم
لذت بخش بوده و هست. فقط کاش کارهای خانه خود به خود انجام میشد!! خستگی ام خیلی
کمتر میشد شاید. اجازه هست یک "آرزو" کنم؟! کاش مادرم پیشم بود... دلم
برای خانه پدری ام که فقط ماهی یک شبانه روز (شاید 3-4 ساعت بیشتر از یک شبانه
روز) آنجا هستم تنگ میشود.... ببخشید بابت غر زدن!

چهار
هفته پیش قراری داشتیم در شهر محل تولدم. در یکی از بوستان ها. قراری با بچه های
مدرسه. مدرسه ما اسم و رسم دار ترین مدرسه دخترانه شهر بود و ما دوره هفتم. از اول
راهنمایی تا آخر پیش دانشگاهی آنجا بودم و کلی خاطره تلخ و شیرین و شور و ملس دارم
از آنجا. از دوستان اول راهنمایی گرفته تا دوستان اول دبیرستان.... خلاصه کلی وقت
کمم را بالا و پایین کردم و رفتم و یکی دو ساعتی آنجا بودم. از دوره ما 4-5 نفر
بیشتر نیامده بودند و کلا شاید 30-40 نفر بودیم. اما میشد خبر بقیه را از حضار
گرفت.... مدیر اول مدرسه (منظورم مدیری است که از زمان تاسیس تا حدود 10 سال مدیر
مدرسه بود و بعدها به دلایل سیاسی (!!) جایگزینش کردند) و مشاور مدرسه (که هیچ وقت
نتوانستم حتی کمی دوستش داشته باشم!!) هم بودند.... چند نفری که آمده بودند سخت
درگیر بچه داری بودند وبه فکر بچه های بعدی!!! یکی از سال پایینی ها دو تا بچه
داشت و به فکر سومی بود!!!!!!!!!!!!! البته درصد مجردها هم کم نبود. چیزی که آزارم
میداد این بود که چرا بعضی از آن بچه های مستعد و پر تلاش درگیر خانه داری و بچه
داری شده اند فقط؟! یا حداکثر تدریس در یک دانشگاه سطح پایین غیر انتفاعی؟! بعضی
هایشان راضی بودند و بعضی هایشان هم ناراضی از کم همتی شان. بگذریم....

مدیر
جدید دفتر محل کارم نزول اجلال فرمودند و فعلا در حال پیاده روی روی اعصاب هستند.
از دادن بخشی از کارهای یک گروه دیگر به من شروع کرده اند و زمزمه هایی هم از
تغییر رئیس مستقیم من زده میشود... بعید میدانم سال آینده دور کاری ام تمدید شود.
کاش حداقل کمی روند کاری اعضای دفتر را میشناخت... هفته آینده هم یک دوره آموزشی
دارم که باید تا انتهای شمال شرقی تهران بروم....

یک
پست هم باید در مورد علیرضا و ... بنویسم!

 

۱۳٩۱/٩/٢٢ | ٢:۱٢ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

لطفا یک کف مرتب برای خودتون بزنین!

اگر از یک پیشخدمت یا پرستار بچه کمک بگیرید، آدم بزدلی نیستید!

اگر ناهار را همراه با یکی از دوستان تان در خارج از خانه بخورید و یا به یک کلاس ورزش بروید، آدم خودخواهی نیستید.

بسیاری از پدر و مادرها با همین احساس گناه، تیشه به ریشه ی خودشان میزنند.

بخاطر تمام کارهای خوبی که در حال انجامش هستید، به خودتان نمره خوبی بدهید و کمی هم به خودتان کمک کنید.

 

برای بزرگ کردن یک بچه، باید دهکده ای را به کار
گرفت.

ضرب المثل
آفریقایی

 

اینکه یک روز تمام از وقت خود را صرف سرگرم کردن کودک نورسته بکنی، بسیار دشوار است. پس چطور پدربزرگ ها و مادربزرگ های ما از عهده چنین کاری برمی آمدند؟ واقعیت این است که آنها چنین کاری نکرده اند. پیشینیان ما همیشه در قالب خانواده های گسترده زندگی میکرده اند. هزاران سال، پدرها و مادرها اهالی دهکده را وادار میکردند به آنها کمک کنند.

این جملات از یه کتاب فوق العاده است.
کتاب: شادترین کودک محله.

 

من این کتاب را نخوانده ام! این جملات را هم از یک وبلاگ دیگر برداشتم! اما واقعا نیاز دارم چنین کتابی را بخوانم. به خاطر احساس گناهی که حدود 14 ماه است که با من است. حتی یکی دو ساعت سپردن علیرضا به دیگران باعث میشود احساس گناه کنم! چرا؟!

۱۳٩۱/۸/٢٠ | ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

شهریور و مهرخوبی بود. سرشار از بیرون رفتنهای دو نفره با علیرضا و بازی کردن توی پارک. والبته تمام مناسبت های زندگی سه نفره مان به این دو ماه مربوط میشود!! از سالگرد نامزدیمان و تولد حامد که 16 شهریوره تا تولد علیرضا که 28 شهریوره و سالگرد عقدمان که روزمیلاد امام رضاست و امسال افتاده بود 7 مهر و سالگرد عروسی مان که 15 مهر بود و در نهایت تولد خودم که 19 مهر است. و از 19 مهر تا 16 شهریور سال بعد با فقدان مناسبت مواجهیم و مبادا فکر کنید که تو این مدت طولانی ما برای خودمان کیک خامه ای می خریم!!! اصلا کی کیک خامه ای میخوره؟! من که دوست ندارم! (آیکون پینوکیو)

معمولا برنامه دوشنبه ها و پنجشنبه هایم با پارک رفتن شروع میشه. علیرضا خان (که برای خودش خان بزرگی محسوب میشه!!) با التماسهای من صبحانه اش را در پارک میخورد و بعد هم تاب و سرسره بازی میکنیم و کمی میدود و با وسایل ورزشی بازی میکند (علاقه وافر به آنها دارد و نمیگذارد که من کمی ورزش کنم!!) و بعد هم در حالی که جیغ و دست و پا میزند در کالسکه نزول اجلال (!!) میکند و راهی خانه میشویم. البته سر راه به نانوایی میرویم و دو تا نان سنگک حسابی میخریم و بقیه خریدها را هم روانه بخش زیرین کالسکه میکنم و با کیف پول خالی (!!) بعد از یک ساعت و نیم پیاده روی میرسیم خانه. در خانه خریدهایم را سر جای خودشان میگذارم و میوه علیرضا را میدهم. کمی بازی میکند و کم کم خوابش میبرد. در فرصتی که خوابیده ناهار را آماده میکنم و خراب کاریهایی که از صبح کرده جمع و جور میکنم (مثلا پیدا کردن کرم مرطوب کننده ام ازتوی ماشین لباسشویی!! و جمع کردن شارژر موبایل و کتری و قوری و در قابلمه و ... از  اتاق پذیرایی و لباسهایی که توسط علیرضا خان به اطراف پرتاب شده اند و البته ماشین های کوچک و بزرگ و اسباب بازی هایی که هر کدام فقط چند لحظه سرگرمش میکنند) و اگر فرصت شد کمی استراحت میکنم. علیرضا که بیدار شد مجددا برنامه بازی و شیطنت را از سر میگیره و با هزار ترفند ناهارش را در دهانش میگذارم....

نمیدانم حالا که هوا سرد شده با این پسر بچه پر تحرک که از اولین دقایق تا آخرین لحظات بیداری در حال جنب و جوش است و زود حوصله اش سر میرود  چه کنم؟؟ اگر نشود بیرون برویم خیلی حوصله اش سر میرود و بی قراری میکند....

قدش هم بلند شده و به خیلی چیزها میرسد. حتی برسها و کرمها اگر لبه دراور باشند در امان نیستند. کابینت ها را هم میتواند باز کند.... و به زودی احتمالا کشوها را هم باز خواهد کرد و آن موقع نمیدانم باید چه کنم!!!

فهم و درکش هم بیشتر شده. چند بار بهش تذکر دادم که شومینه خطرناک است و دیگر نزدیکش نمیشود.... در صندلی خودش در اتومبیل مدت زمان بیشتری ساکت می ماند و خودش را بازی کردن و صدا در آوردن و خوردن نان باگت و بیسکویت سرگرم می کند...

اگر یک مادر دیدید که دست پسر بچه یکساله ای با شلوار جین آبی و ژاکت طوسی کفشهای صورتی و طوسی را گرفته و  با هم راه میروند شاید من باشم! مژده به تازه مادرها: از یک سالگی سختی های زندگی تان کمتر میشود! و لذتش بیشتر!

باور میکنید هنوز درست و حسابی باورم نشده مادر شده باشم؟!

 

ببخشید این دفعه پستم خیلی به هم ریخته شد. انشاالله دفعه بعد منسجم تر باشد!

 

۱۳٩۱/۸/٦ | ٢:٢٧ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

۱۳٩۱/٧/۱٥ | ٢:٢۳ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

۱۳٩۱/٦/٢٩ | ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

۱۳٩۱/٦/۱٥ | ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

۱۳٩۱/٥/۱٦ | ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

سلام. احساس می کنم خیلی وقتها راحت نیستم عمومی بنویسم. لذا دوستان قدیمی و دوستان جدیدی که وبلاگ دارند با دادن آدرس ایمیل و یا وبلاگ تقاضای رمز بفرمایند!!!

شاید خصوصی نوشتن باعث شد راحت تر باشم و زود به زود بنویسم!

۱۳٩۱/٤/۱٩ | ٩:٤٥ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

۱۳٩۱/٤/۱٩ | ۸:٥٧ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

ای خدای کعبه! ای خدای ابراهیم و اسماعیل! ای خدای مهربان جوشاننده زمزم به زیر پای اسماعیل کوچک! ای خدای بخشنده جان اسماعیل جوان به فرمانبرداری بی چون و چرای پدری پیر! ای خدای شکافنده دیوار خانه برای مادری به دنیا آورنده عزیزترین مهمان خانه! ای خدای عرفات و مشعر و کوه نور و غار حرا! ای خدای جود و کرم! ممنون که دعوتم کردی.

ای خدای خوبی و مهربانی! آرزویم آن است که باز مرا بخوانی به مهمانی خانه ات. آن قدر این سفر به بهت و ناآشنایی گذشت که نفهمیدم چه شد! مثل برق و باد گذشت.... خدایا! چشیدن طعم مهمان شدن در خانه ات آن قدر مبهوتم کرد که ندانستم چه کردم!!! کوتاه بود. خیلی کوتاه.حال که مهمانی تمام شده حسرت می خورم که قدر لحظات را ندانستم!

خدایا! چقدر پیامبرت غریب بود در خانه اش! چه دردآور بود مشرک خوانده شدن به خاطر سلام دادن به او... فرزندان پیامبرت چه مظلومانه آرمیده بودند در غریبانه ترین قبرستان زمین...

خدایا! کمکم کن انسان بهتری باشم... کمکم کن با پایی که به دور خانه ات طواف کرده به سوی گناه نروم. با دستی که به دیوار خانه ات کشیده ام کاری که تو نمی پسندی انجام ندهم. با چشمی که به خانه نورانی ات نگریسته و با زبانی که لبیک گفته پی گناه نگردم....

دلم تنگ شد برای گنبد سبز پیامبرت، برای دیوارهای بقیع، برای قدم گذاشتن در خانه امن تو، برای سعی کردن بین صفا و مروه، برای ایستادن پشت مقام ابراهیم و خواندن نماز عبودیت، برای گذشتن از کنار حجرالاسود..... دلم تنگ شده است....

اللهم ارزقنی حج بیتک الحرام. فی عامی هذا و فی کل عام....

۱۳٩۱/۳/۳٠ | ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

مادر بودن دریافتن است... دریافتن چیزهایی که تا مادر نباشی حسشان نمی کنی!

روز مادر را به همه مادران تبریک میگم، از جمله مادر خودم که ده سالیست روز مادر را کنارش نیستم ... و روز زن را به تمام زنان!!

امروز 3 ساعت دیرتر رفتم شرکت... دلم نیامد در روز مادر برای پسرم کمتر مادری کنم!!

علیرضا جانم بزرگ شده... 5 روز دیگر 8 ماهه می شود.. هر روز که می گذرد بیشتر دوستش دارم!

۱۳٩۱/٢/٢۳ | ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

سلام!

اندر احالات علیرضا خان: یک هفته است که چهار دست و پا رفتنش شروع شده و چشم از او نمیتوان برداشت! کنجکاوی اش در مورد چیزهایی که اجازه دست زدن به آنها را به او نمی دهیم بیشتر است و تا ما را از خود دور می بیند حمله می کند طرفشان! مثل کتاب داستان هایش که یکی شان را تکه پاره کرد! و یا لپ تاپ که فوق العاده دوست دارد روی مانیتورش بخوابد! البته کافی است کاری را چند بار امتحان کند تا از آن سیر شود! مثل پاره کردن روزنامه و کاغذ.... دندان در نیاورده هنوز! لثه هایش اذیتش می کنند. هویج و خیار خنک گاز می زند تا آرام شود.

از نظر تغذیه هم علاوه بر سوپ و حریره بادام و سرلاک، آب سیب و زرده تخم مرغ و ماست هم می خورد و دوست دارد...

به سفره و بساط چای و میوه هم حمله ور می شود!! دستش را هم به وسایل میگیرد و روی زانوانش می ایستد... خطرناک شده کارهایش!!!

اندر احوالات آقای همسر: خبر خاصی نیست... احتیاج به استراحت و خواب راحت دارد!! مثل من! علیرضا عادت کرده که حتی روزهای تعطیل هم حدود ساعت 7 بیدار شود! قبلا می توانستیم جمعه ها خستگی در کنیم!!

اندر احوالات خودم: قضیه درخواست دورکاری به جایی نرسید... با مدیرم هم به توافق نرسیدم برای ماموریت گرفتن و در منزل کار کردن حتی یک روز!!! مدیر بی خاصیتی است و اصولا این جور امکانات و تسهیلات و ... را برای کسانی قائل می شود که سر و صدایشان در شرکت بلند است و یا پدر جانشان قبلا در شرکت مدیر بوده... و یا همسرشان می آید و داد و قال راه می اندازد.... که خدا را شکر هیچ کدامشان را ندارم!!! در حال بازنشسته شدن است. دعا میکنم زودتر برود و کسی جایش بیاید که لااقل منصف باشد و مثل این یکی ترسو نباشد. امیدوارم بتوانم مدیر بعدی ار مجاب کنم.... یا شرایط جوری شد که توانستم استعفا بدهم! تحمل کردن این شرایط برایم خیلی سخت شده..... همیشه خسته ام... همیشه کارهای عقب افتاده دارم.... نمی توانم آن طور که دلم می خواهد با علیرضا وقت بگذرانم و بهش برسم.... خسته ام! آن طور که می خواهم نیست شرایط کاری ام! سعی ام را می کنم که بهترش کنم اما ...

سفری در راه است.... هنوز خوب باورم نشده! انشاالله اگر خدا بخواهد چهارم خرداد عازم سفر عمره هستیم....

واکسن نزده ایم هنوز. کمی هم خرید ها مانده... البته خریدی نکرده ام!! لباس های احرام پدر و مادرم را ازشان گرفتم.... و کلی جزوه و کتاب... ولی کو فرصت؟!! با تجربه ای که از سفر مشهد با علیرضا داشتیم احساس می کنیم سفر آسانی نخواهد بود... امیدوارم با دست و دلی پر برگردیم.. با تجربه های جدید... امیدوارم خستگی های روحی و جسمی ام در برود در این سفر 12 روزه ....

۱۳٩۱/٢/۱٦ | ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

www . night Skin . ir