آوای درون

      دیدیم که می​شناسیمش... و تصویرش را از این پیش در خاطر داشته​ایم. دیدیم که می​شناسیمش، نه آسان که دیگران را... و نه حتی آن سان که خود را. چه کسی از خود آشناتر؟ دیده​ای هرگز که کسی نقش غربت در چهره​ی خویش بیند و خود را نشناسد؟!
      دیدیم که می​شناسیمش، بیش​تر از خود... تا آنجا که خود را در او یافتیم، چونان نقشی سرگردان در آبگینه که صاحب خویش را بازیابد و یا چونان سایه​ای که صاحب سایه را... و از آن پس با آفتاب خود را بر قدمگاهش می​گستردیم و شب که می‌رسید به او می​پیوستیم.
      آن صورت ازلی را چه کس بر این لوح قدیم نقش کرده‌بود؟ می​دیدیم که چشمانش فانی است، اما نگاهش باقی؛ می​دیدیم که لبانش فانی است، اما کلامش باقی. چشمانش منزل عنایتی ازلی بود و دهانش معبر فیضی ازلی و دستانش... چه بگویم؟ کاش گوش نامحرمان نمی​شنید.
      پهندشت «حدوث» افقی بود تا «طلعت ازلی» او را اظهار کند و «زمان فانی»، آینه​ای که آن «صورت سرمدی» را. دیدیم که می​شناسیمش، و او همان است که از این پیش طلعتش را در آب و باد و خاک و آتش دیده​ایم؛ در خورشید آنگاه که می​تابد، در ابر آنگاه که می​بارد، در آب باران آنگاه که در جست​وجوی گودال​ها و دره​ها برمی​آید؛ در شفقت صبح، در صراحت ظهر، در حجب شب، در رقت مه و در حزن غروب نخلستان؛ در شکافتن دانه​ها و در شکفتن غنچه​ها... در عشق پروانه و در سوختن شمع.
      دیدیم که می​شناسیمش و آن «عهد» تازه شد. شمع می‌میرد و پروانه می​سوزد تا آن عهد جاودانه شود؛ عهدی که آتش او با بالهای ما بسته‌است. دیدیم که می​شناسیمش و دوستش می​داریم؛ آن​همه که آفتابگردان آفتاب را، آن​همه که دریا ماه را... و او نیز ما را دوست دارد؛ آن​همه که معنا لفظ را.
      دیدیم که می​شناسیمش، از آن جاذبه​ای که بال​ها را به​​سوی او می​گشود، از آن قبای اشک که بر اندامش دوخته بود، از آنکه می​سوخت و با اشک از چشمان خویش فرو می​ریخت و فانی می​شد در نوری سرمدی، همان نوری که مبدا ازلی آدم و عالم است و مقصد ابدی آن. آب می ​گذرد، اما این نقش سرمدی فراتر از گذشتن​ها برنشسته است. چشمانش بسته شد، اما نگاهش باقی ماند؛ دهانش بسته شد، اما کلامش باقی ماند.
      زمین مهبط است، نه خانه​ی وصل. در اینجا نور از نار می​زاید و بقا در فناست و قرار در بی​قراری. زمین معبر است و نه مقر... و ما می​دانستیم. پروانه​ای دوران دگردیسی​اش را به پایان برد و بال گشود و پیله​اش چون لفظی تهی از معنا، از شاخه​ی درخت فرو افتاد. رشته​ی وحی گسست و ما ماندیم و عقلمان. عصر بینات به پایان رسید و آن آخرین شب، دیگر به صبح نینجامید. در تاریکی شب، سیرسیرکی نوحه​ی غربت زمین را زمزمه می​کرد. خانه، چشم بر زمین و آسمان بست و در ظلمت پشت پلک​هایش پنهان شد. پرده​ها را آویختیم تا چشم‌مان به لاشه​ی سرد و بی​روح زمین نیفتد و در خود ماندیم و یتیمانه گریستیم.

مرتضی آوینی

۱۳۸٦/٥/۱۱ | ۱:۳٧ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

www . night Skin . ir