آوای درون

   روزی یک ثروتمند. پسر بچه کوچکش را به یه ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنندچقدر فقیر هستند. انهایک روز ویک شب را در خانه محقر یک روستای به  سر  بردند.

در راه بازگشت ودر پایان سفر مرد از پسرش پرسید :نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟پسر پاسخ داد:عالی بود پدر

پدر پرسید:آیا به زندگی انها توجه کردی؟

 پسر پاسخ داد:فکر می کنم!

 وپدر پرسید چه چیزی از این سفر یاد گرفتی ؟

 پسر کمی اندیشیدو به آرامی گفت:فهمیدم ما در خانه یک سگ داریم وانها چهارتا .ما درحیاطمان یک فواره داریم وآنها رودخانه ای دارندکه نهایت ندارد.ما در حیاطمان فانوسهایی تزئینی داریم وانها ستارگان را دارند.حیاط ما به دیوارهایش محدود می شوداما باغ انهابی انتهاست!

 در پایان حرفهای پسر زبان مرد بند امده بود.پسر اضافه کرد: متشکرم پدرکه به من نشان دادن که ما چقدر فقیر هستیم!

۱۳۸٦/٥/۸ | ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

www . night Skin . ir