آوای درون

سومین سالگرد پدر را برگزار کردیم. بدون حضور حتی یک نفر از اقوام پدری. مثل پارسال. همان بهتر! آرامش داشتیم. همانقدر که در روز خاکسپاری و مراسم سوم خون به جگرمان کردند برای هفتاد پشتمان بس بود!! فعلا که روابط حسنه و البته سرد است. من به سهم خودم ناراحتی هایم را از رفتارهایشان از قلبم بیرون کرده ام، خودشان چوب دل شکستن هایشان را خواهند خورد دیر یا زود. البته خاطره هایش تا ابد باقی خواهد ماند.

برای مراسم سالگرد، پنجشنبه صبح همراه با خواهرم و همسر و فرزندش با قطار رفتیم شهر پدری. جمعه صبح هم برگشتیم. علیرضا را نبردم، چون نمی خواستم تمام حواسم به مراقبت از او باشد، آخر سر هم سرما بخورد و بدهکار هم بشوم. هر بار که به خانه پدرم می آید آن قدر بین طبقات جابجا می شود و شیطنت می کند که مریض بر می گردد. مادرم هم با اینکه از ده روز پیش درگیر آماده سازی ها بود، به کمک نیاز داشت.

جمعه صبح می خواستیم برویم سر مزار، راه اصلی منتهی به مقصدمان بسته بود !!!! چون یک عده برای خودشان پیاده روی اختراع کرده بودند!!!! خیلی حرصم گرفت.

تا توانستم خواهرزاده ام را چلاندم! در حضور علیرضا نمیشود از این کارها کرد. کلی هم با من دوست است و خوشش می آید بخورمش! یک ماه دیگر تولدش است و دو تا دندان بامزه دارد.دارم فکر می کنم کادوی تولد چه چیزی برایش بگیرم؟

هم اتاقی محترم باز داشت پایش را از گلیمش درازتر میکرد، به صورت خیلی ملایم پایش را روانه گلیمش کردم!!

خستگی ام در نرفت آخر هفته. دلم مرخصی می خواهد. مشکل اینجاست که رفت و آمد علیرضا با من است و اگر نروم سر کار یا باید علیرضا هم بماند خانه یا باید بعد از ظهر بروم دنبالش! لذا قید مرخصی گرفتن را میزنم!

پسرم امروز صبح پیشنهاد داد آپارتمانمان را بفروشیم و مغازه بخریم و همبرگر فروشی بزنیم، ارزان بفروشیم تا مشتری زیادی داشته باشیم خنده فکر کنم دلش ساندویچ میخواد، پول داشتن را هم دوست دارد عینک

۱۳٩٥/٩/٢٠ | ۸:٤٩ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

www . night Skin . ir