آوای درون

با هم اتاقی ام دعوا کردم. برای اولین بار در شش سال گذشته. البته خیییلی خودم را کنترل کردم که زیاد شدید نباشه. روزم ساخته شد اصلا!! نگران با عصبانیت و سردرد و بالا رفتن فشار خون! آخرش بهم گفت من سابقه کارم از تو بیشتره باید بهم احترام بگذاری، من هم بهش گفتم این خبرا نیست، دارم زیادی تحملت می کنم.

بعد هم رفتم پیش مدیر و گفتم اگر بخواد پشت سر من چرت و پرت بگه، این دفعه تحمل نمیکنم و عکس العمل جدی نشون میدم. گفته باشم از همین الان! اون هم گفت خودتو بگذار جای من! چه کار کنم؟؟ با چند تا از واحدها حرف زدم که منتقلش کنم، هیچ کس نمی خواهدش، سعی کن عکس العملت را کنترل کنی!!! حالا باهاش حرف میزنم. من هم گفتم نمیخواد حرف بزنی فایده نداره. پشت سر شما هم چرت و پرت میگه. گفت میدونم! (من هم تو دلم گفتم پس بکش! حقته! بگذار هر چی میخواد پشتت بگه. وقتی این قدر بی عرضه ای!) آخرش گفت امروز دوباره با کارگزینی حرف میزنم که ببرنش یک واحد دیگه. من هم تو دلم گفتم یک سال و نیمه که داری همین کارو میکنی!! خنثی

متاسفانه تا پیمانه صبرم لبریز نشه تحمل می کنم، وقتی سرریز شد آتشفشان میشم... بالاخره یک روز این اتفاق می افتاد.

۱۳٩٥/٩/٧ | ٦:۳٧ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

www . night Skin . ir