آوای درون

از اولین شب آذر ماه انگار زمستان در تهران شروع شد! البته بیشتر در قسمت های شمالی شهر که برف بارید. مدرسه علیرضا تعطیل شد. و من مجبور شدم زنگ بزنم به مادر همسرم و علیرضا را ببرم پیش او. و تا خودم را از وسط شهر به محل کارم برسانم دو ساعت طول کشید!!! باز جای شکرش باقی است که خانه مان را بردیم نزدیک منزل مادر همسرم. وقتی رسیدم شرکت بدنم کوفته شده بود خنده خلاصه اینکه دیروز، روز خنده داری بود. از طرفی از دست مدیر مدرسه عصبانی بودم که ساعت 6:15 در تلگرام اعلام کرده بود بچه های پایه های پیش دبستانی تا دوم تعطیل هستند، و این را سوء مدیریت تلقی می کردم، از طرفی خدا را شکر می کردم که علیرضا از شر ترافیک در امان است. از طرفی هم به خودم می گفتم چرا فقط وقتی علیرضا همراهم است آژانس میگیرم و وقتی خودم تنها باشم از تاکسی های خطی استفاده می کنم و پدر خودم را در می آورم! اصلا چرا نمیروم دست به فرمانم را خوب کنم که اتومبیل همسر خان را تصاحب کنم؟ اصلا چرا به ما مجوز طرح ترافیک نمی دهند که نگران جریمه شدن نباشم؟ اصلا چرا تا یک برف پنج سانتی در مناطق شمالی شهر می آید کل شهر به هم میریزد؟ اصلا آقای شهردار چرا سرگرم سی.ا.س.ی گری هستند؟ خلاصه بعد از کلی خود درگیری، به این نتیجه رسیدم که بهتر است در این جور مواقع مرخصی بگیرم و از یک روز تعطیل مادر و پسری لذت ببرم خنده

دیشب حدود ساعت 3 همسر جان از سفر برگشتند. خدا را شکر که سالم و خوب هستند...انتظار سوغاتی نداشتم ولی مقداری شیرینی مخصوص نجف برای من و مادرشان آورده اند. یک اسباب بازی هم از قبل تهیه کرده بودیم و در خانه قایم کرده بودم که به عنوان سوغاتی تقدیم پسر خان شود! گویا پسر جانم چندین بار به پدرشان سفارش کرده بودند که علاوه بر خودشان، حتما برای من هم سوغاتی بیاورند قلب

خیییلی خوابم میاد! از سه شنبه هفته قبل خواب درستی نداشتم....  دلم یک خواب گرم و نرم و بی دغدغه می خواهد، و بعدش یک سوپ خوشمزه! این هوس ها را باید تا آخر هفته عقب بیندازم...  امروز هم برف زیبایی در حال بارش است. خدایا شکرتتتتت

۱۳٩٥/٩/٢ | ٧:۱٦ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

www . night Skin . ir