آوای درون

مهر به نیمه رسید! علیرضا شروع خوبی در پیش دبستانی داشت و به نسبت سال قبل استقلال خیلی بیشتری از خودش نشان داد. مخصوصا در هنگام خداحافظی دم در مدرسه! پارسال چند دقیقه طول می کشید تا از من جدا شود. به نظر می رسد هم به دلیل بزرگتر شدن و هم به دلیل آشنایی قبلی با محیط مدرسه، علیرغم تغییر کل کادر پیش دبستان، روزهای شادتری را گذرانده. البته روز اول مدرسه حضور بچه ها فقط به مدت سه ساعت و با همراهی مادران بود و این برنامه مادر-فرزندی که شامل درست کردن کاردستی و سالاد الویه و داستان نویسی و بازی بود در خوب شروع کردن مدرسه تاثیر زیادی داشته. البته امسال اجازه نمی دهند که مادران بدون وقت ملاقات قبلی وارد فضای اختصاصی پیش دبستان شوند و با مربیان صحبت کنند و هنوز از مربیانش شناختی ندارم. تعداد مربیان هم نسبتا زیاد است و من حتی اسمشان را هم درست و حسابی نمی دانم! علیرضا هم زیاد تعریف نمی کند که چه کار کرده و چه خبر بوده است! یک کارگاه اصلاح رفتار والدین هم برگزار شد و با روانشناس مدرسه (که چندین سال است با مدرسه همکاری دارد و از پارسال علیرضا را می شناسد) صحبت کردم و از شیطنت های علیرضا برایم تعریف کرد و خیالم راحت شد که علیرضا در مدرسه گوشه گیری نمی کند و علیرغم اینکه زیاد تعریف نمی کند که چه کارهایی انجام داده، شیطنت هایش سر جایش است! امسال برای ناهار مدرسه ثبت نام نکردم و خودم طبق برنامه ناهار برایش غذا تهیه می کنم که کمی برایم وقتگیر است. صبحانه را در مدرسه می خورد که باعث می شود صبح ها استرس صبحانه نخوردن اش را نداشته باشم. هر شب ناهار و میوه هر سه نفرمان و لقمه صبحانه خودم و همسر را بسته بندی میکنم که کمی خسته کننده است! غذای ارائه شده در محل کار من و همسر از نظر کیفیت قابل اطمینان و مطلوب نیست ولی شاید از ماه بعد برای ناهار مدرسه علیرضا ثبت نام کنم چون کیفیت قابل قبولی دارد. امکانات تفریحی لازم (تبلت، چند مجله، کتابهای تقویت دقت و مهارت، لوازم رنگ آمیزی و کاردستی!!) را هم در محل کارم فراهم کرده ام که یک ساعتی که علیرضا پس از تعطیلی مدرسه تا زمان اتمام ساعت کاری من پیش خودم است با هم سرگرم باشیم یواشکی!!!

نه روز پیش یکی از عمه هایم (که ساکن ایران نبود و فقط 2-3 بار دیده بودمش) با اینکه سن اش بالا نبود به دلیل عوارض ناشی از سکته مغزیبه  رحمت خدا رفت. روحش شاد. آخر هفته به دیدن عموها و تنها عمه ام که ساکن ایران است (هفت تا عمه دارم که دو تایشان فوت کردند و چهار تایشان هم ایران نیستند) رفتم و بهشان تسلیت گفتم. چون به دلیل مشکلات جسمی نتوانسته بودم در مراسم ختم شرکت کنم. دیداری هم تازه شد بعد از چند ماه!

یک مشکل جسمی برایم به وجود آمده بود که چند روزی دارو مصرف کردم و بعد سرخود قطع کردم و سعی میکنم با کنترل عوامل موثر حال خودم را خوب نگه دارم، از دیروز تا الان حالم خوب بوده، خدایا شکرت  :)  اما باید یک سری آزمایش و ... انجام بدم که رفته تو لیست دراز کارهای پزشکی! :))) البته به خاطر چک کردن شماره چشم و عینک علیرضا هفته پیش بردمش چشم پزشکی و خودم هم چک شدم بعد از سه سال. خدا را شکر یکی از کارهای پزشکی ام انجام شد!

بعد از چند سال یک مقاله به مقالاتم اضافه کردم، البته با کمک همسر! خیلی وقت است کار پژوهشی نمی کنم. یک مقاله کنفرانس داخلی. کاچی به از هیچی!!

این روزها در شرکت علاوه بر کارهای روتین ام، درگیر جمع و جور کردن اصلاحیه بودجه امسال و پیشبینی بودجه سال بعد هستم. یک کار مزخرففففف!! خدا را شکر که دارد تمام می شود.

فرا رسیدن ایام عزاداری سید شهیدان و یارانش را تسلیت میگم. در عزاداری هاتون مرا از دعاتون فراموش نکنید. ما که فقط دو بار در آخر هفته رفتیم مراسم عزاداری و هنوز فرصت نشده.

پینوشت: چشم زدم! هم خودم را و هم علیرضا را!!! دیروز عصر هم مشکل جسمی من رخ نمایان کرد و هم آلرژی تنفسی علیرضا!

۱۳٩٥/٧/۱۸ | ٥:۳٩ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

www . night Skin . ir