آوای درون

1) امروز کمی آرشیو وبلاگم را ورق زدم، و راستش را بخواهید از خواندن بعضی مطالب متعجب شدم! خاطراتی که فراموششان کرده بودم، روزهای تلخ و شیرینی که گذرانده بودم، تجاربی که زمانی برایم جدید بودند... و البته کمی هم ترسیدم! از اینکه روزی برسد که بعضی از آن روزها را دوباره تجربه کنم!! چه روزهایی داشتم....

2) فردا انشاالله وسایلمان به آپارتمان جدید منتقل خواهد شد. اگر مشکلی پیش نیاید روز سه شنبه کارهای اداری نقل و انتقال به اتمام خواهد رسید.

3) من هنوز ذوق چندانی برای رفتن به آپارتمان جدید ندارم! ولی دلم می خواهد زودتر کارها سر و سامان بگیرد و آپارتمان جدید مرتب و منظم شود، چون از امشب تا وقتی که آپارتمان جدید چیده شود در منزل مادر همسرم خواهیم ماند و برایم سخت است، چون استقلال عمل ندارم، از نظر لباس و زمان و مکان استراحت کردن و انجام امور شخصی روزانه راحت نیستم، کنترلم روی علیرضا خیلی کم می شود، شیطنت های علیرضا موجب ناراحتی خانواده همسرم می شود... خلاصه دوست ندارم اقامتمان از 3-4 روز بیشتر شود.

4) امروز از محل کار یکراست می روم خانه تا با همسر جان وسایل باقیمانده را بسته بندی کنیم. بیشتر زحمت بسته بندی وسایل بر دوش همسر بود، زیاد کمکی از دستم برنیامد! دست و کتف راستم و گردنم چند وقتی است که تحمل فشار و بلند کردن سنگینی ندارد و به راحتی دررررد می گیرد.

5) مادرم چند روزی است که برای دیدن برادرم (که از وقتی در تهران مشغول به کار شده پیش خواهرم است) و البته من و خواهرم،به تهران آمده است. امیدوارم با کمک مادر و برادرم کارهای آپارتمان جدید زود سر و سامان بگیرد. البته تا عید فطر قرار نیست کاری انجام بدهیم...

6) دلم خیلی چیزها می خواهد، از خرید وسایل منزل و مسافرت گرفته تا استراحت و دیدار دوستان و بستگان. فعلا شرایط هیچ کدامشان فراهم نیست.

7) کاش بشود تا آخر تابستان یک مسافرت تفریحی یک هفته ای برویم. همیشه مسافرتهایمان کوووووتاه بوده.

8) ذهنم اصلا آشفته نیست، ولی در مورد 2-3 تا مساله مهم هنوز نتوانسته ام تصمیم قاطع بگیرم. در این روزهای آخر ماه رمضان مرا از دعای خیرتان فراموش نکنید.

9) از خستگی و کم خوابی و البته دیییر رسیدن های هر روزه ام به محل کار چیزی نگویم بهتر است.

10) مدرسه علیرضا از 10 مرداد تا 2 شهریور پایگاه تابستانی در نظر گرفته است. جزییات برنامه هنوز اعلام نشده ولی اگر علیرضا را ببرم پایگاه تابستانی، دوباره ریتم زندگی مان تغییر می کند. مانده ام چه کنم!

11) باز هم التماس دعا!

۱۳٩٥/٤/۱۳ | ٩:٠٠ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

www . night Skin . ir