آوای درون

سال 85 چهار روزه که تمام شده! خدایا به خاطر تمام آن چیز هایی که در سال 85 به من آموختی سپاسگزارم!

 

پروردگارا! به خاطر زندگی دوباره ای که به عمویم بخشیدی، هزار بار، هزار بار، هزار بار، از تو ممنونم! روز دوم فروردین، برای اوّلین بار پس از یکسال، وقتی عمو را دیدم، به جای بغضی تلخ که به سختی فروخورده می شد، شادی قلبم را پرکرد. هیچ وقت روزی رو که تنها، توی حیاط بیمارستان، روی جدول کنار باغچه نشستم و سیر گریه کردم رو یادم نمیره! آخه همه بدجوری به من نگاه می کردند، من هم دیگه نمی تونستم خودم رو کنترل کنم، خدا رو شکر که استاد راهنمام از خیر دفاع گذشت! وگرنه نمی دونستم چه جوری از خودم دفاع  می کردم!!!

 

سال 85 با تمام خوبی ها و بدی هاش تموم شد! به همین سادگی! به چشم بر هم زدنی!! وقتی از بالا به آن نگاه می کنم، حتی حوادث تلخ هم به نظر  لذت بخش میان! چون  به من لطف خدا رو یاد آوری می کنند. یا یاد آور تلاش نتیجه بخش هستند و یا درس هایی که از آن آموخته ام و یا اشتباهی که کرده ام و سعی می کنم که دیگر تکرار نشود!

 

خوشحالم که بدون آمادگی نسبی تو کنکور ارشد شرکت کردم و رفتم سر جلسه!! چون زیاد تمایلی نداشتم!!(البته این مربوط می شه به اسفند ماه سال 84، والی عواقبش تو سال 85 معلوم شد! البته بهتره بگم نتایج اش!!) خوشحال ترم که انتخاب رشته کردم! قسمت خنده دارش اینجاست که خوشحالم که (ت) و همین طور (ا ) قبول نشدم!! چون یه زمانی دلم می خواست که بذارم سال بعدش تو کنکور گرایش (ق) شرکت کنم!!! چه خوب شد که این کار رو نکردم! آخه (ک )خیلی به نظرم بهتره! دوستان (ت) و( ا )لطفاً از دست من ناراحت نشن!

 

تنها چیزی که از اون 12 ماه باقی می مونه نتایجشه! و البته خاطراتی که بعضی هاشون تا آخر  عمرمون با ما هستن. توی این یک سالی که گذشت حس می کنم که خیلی بزرگ شدم. البته هنوز هم خیلی چیز های دیگه هست که باید یاد بگیرم. امیدوارم که سال 86 از سال 85 پربارتر باشه!

 

 

تو این چند روز بهم خوش گذشت! امیدوارم که به همه خوش گذشته باشه! امّا کم کم دلم داره شور میزنه! از وقتی که دانشگاه نرفتم، یعنی از 11-12 روز پیش، هیییچ کاری در راستای این ترمم انجام نداده ام! اوضاع داره بد میشه! از بد هم یه کم بدتر! مثل اینکه اوّل ترم یه قول هایی به خودم داده بودم....! یه جور هایی هم زیاد مقصر نیستم! این 12 روز اخیر یا درگیر مراسم و رفت و آمد های خانوادگی بودم، یا خونه تکونی!!! یا نصب کردن ویندوز و .. رو این کامپیوتر!! آخر این هفته هم اسباب کشی یکی از بستگان نزدیک که ناچارم به علت کمبود نیروی انسانی(!!) کمک کنم! خلاصه اینکه قضیه این ترم واقعاً جدیه و اصلاً شوخی بردار نیست! این جوری نمی شه! باید یه فکر اساسی بکنم!

 

 

۱۳۸٦/۱/٥ | ۱:٢٧ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

www . night Skin . ir