آوای درون

نمایشگاه کتاب هم تمام شد. بی آنکه هوس سر زدن به آن به سرم بزند.... یاد پدر بخیر! در غرفه مربوط به محل کارش تمام کارها را از ریز تا درشت سامان میداد. با اینکه رئیس یک قسمت بود تمام کارها را خودش انجام میداد! کارمندهایش هم در حال استراحت و گپ زدن و چای خوردن بودند.....

اوضاع در محل کارم جالب پیش نمیرود. آقای مدیر توقع دارد در کار دو گروه دیگر دخیل باشم! من هم کارهای مربوطه را به خود گروه ها حواله میدهم و جمع بندی و گزارشش را انجام میدهم!! گاهی هم به حرف آقای مدیر گوش نمیکنم و کاری که به نظرم بهتر است را انجام میدهم.

پنجشنبه و جمعه بسیار خوبی داشتیم. با آقای همسر و علیرضا رفتیم مشهد! با پرواز صبح پنجشنبه رفتیم و با پرواز جمعه شب برگشتیم. البته پرواز برگشتمان چهار ساعت (!!) تاخیر داشت و چون اتاق هتل را تحویل داده بودیم حسابی اذیت شدیم. اما به رفتنش می ارزید.... من و آقای همسر تجربه سفر کوتاه تر از این را هم داشتیم! یک بار شب رفتیم مشهد و شب تا صبح را در حرم بودیم و صبح برگشتیم تهران! آن زیارت خیلی هم چسپید. به هیچ کس هم نگفتیم!

اوضاع معده ام با این سفر حسابی به هم ریخت! کلا باید دور غذاهای غیر خانگی را خط بکشم. از بستنی و نوشابه و آبمیوه بگیر تا شکلات و مربا و آجیل و ساندویچ و ... جای شکرش باقی است که با نان و پنیر مشکلی ندارم! وگرنه آن ها را هم باید خودم تهیه می کردم!!

پست مربوط به علیرضا باشد برای بعد. الان معده ام خیلی درد میکنه!!!

۱۳٩۳/٢/٢٠ | ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

www . night Skin . ir