آوای درون

بالاخره سال کاری جدید رسما شروع شد! البته من سه روز اول هفته را سر کار نرفتم! همان طور که همه در تعطیلات نوروز به مسافرت میروند، ما دو روز قبل از عید و نیز آخر تعطیلات را مسافرت رفتیم تا از هوای پاک تهران در ایام نوروز استفاده ببریم! نیشخند

شرح مسافرت یک پست جدا لازم دارد که شاید در آینده نزدیک (!) آن را نوشتم! هر دو تا مسافرت در عین کوتاه بودن خیلی لذت بخش بودند. مسافرت اول که سه روزه بود به منزل پدری (چقدر جای پدرم خالیست.....) و مسافرت دوم هم چهار روزه بود که شرحش را بعدا مینویسم انشاالله...

علیرضا هم بعد از بیست روز دیروز رفت به مهد کودک. البته با کلی نق زدن! دوران "این چیه؟" برای علیرضا چند هفته است که آرام آرام به دنیای "چرا؟" تبدیل شده! گاهی آن قدر پشت سر هم سوال میپرسد که تمام سعی ام را میکنم که جوری جواب بدهم که هم پاسخ درست داده باشم و هم سوالی از توی جوابم در نیاید. گاهی موفق میشوم گاهی هم نه! حتی سخت تر آن! گاهی "پس چرا...؟" هم میپرسد! از توی جوابهای قبلی من دنبال نقطه ضعف می گردد فسقل بچه!! به فکر پروژه از پوشک گرفتنش هستم. انشاالله از ابتدای اردیبهشت! نمیدانم چرا این پروژه عقب می افتد!!

با اینکه امروز 20ام فروردین است همچنان بعضی از همکاران در محل کارم تبریک عید میگویند!!

به دنبال تصویب قوانین جدید و واگذاری فعالیت بخشهایی از امور مربوط به شرکت ما به شرکتی دیگر احتمال دارد بخشهایی از شرکت ما منحل شود. البته حیطه کاری من دقیقا همان حیطه ای است که وظیفه اصلی شرکت است. اما چون سابقه کارم از 95 درصد پرسنل شرکت کمتر است و به دلیل مرخصی ها و تاخیرهای زیادم ناگفته پیداست که کشته مرده کار کردن در این شرکت نیستم (!!) کمی میترسم!

آقای همسر به شدت درگیر به سرانجام رساندن فعالیتهای کاری اش است. ممکن است (فقط ممکن است، هنوز چیزی معلوم نیست) در شش ماه آینده تغییرات چشمگیری در رابطه با یکی از این فعالیتها به وجود بیاید (چقدر مبهم نوشتم! شرمنده بیشتر از نمیتونم توضیح بدم!!)

مادرم  همچنان و بیشتر از قبل تنها و افسرده و غمگین شده. از طرفی هم پزشک متخصص قلب به دلیل اشکال کوچکی که در نوار قلبش دیده برایش درخواست تست ورزش داده. نگرانم برایش.

خواهرم از ابتدای ترم تحصیلی بهمن کار تدریسش را در یک دانشگاه علمی کاربردی (یا غیر انتفاعی؟ همیشه این دو تا را با هم اشتباه میگیرم!!) شروع کرده. سه تا درس اختصاصی به او سپرده اند. دانشجویان این سه درس فوووووق العاده دودر هستند گویا!

برادر جانم هم بعد از حدود سه هفته تعطیلات به شهر محل تحصیلش برگشت و امیدوارم تا تیر ماه لیسانسش را بگیرد و قال قضیه را بکند و برگردد پیش مادرم.

هر دو تا عینکم شکست! یکی شان اوائل تعطیلات و یکی شان هم در سفر آخر تعطیلات. من مانده ام و لنزهایی که پدر چشمانم را در آورده اند! یکی از عینکها را داده ام تعمیر و منتظر آماده شدنش هستم. آن یکی هم قابل تعمیر نیست.

از عید دیدنی هایی که میخواستیم در نوروز برویم چند تایش مانده. برای آنها هم باید برنامه ریزی کنم....

هوای این روزها را دوست دارم. مخصوصا اینکه از شر لباسهای گرم راحت شدیم!! امیدوارم باران هوا را لطیف تر کند...

 

۱۳٩۳/۱/٢٠ | ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

www . night Skin . ir