آوای درون

امروز داشتم به صفحات اولیه وبلاگم نگاه می کردم و البته کامنت هاش. چقدر وبلاگ آن موقع هایم با الان متفاوت بود.... یاد روزهای اول آشنایی ام با آقای همسر افتادم! خلاصه اینکه وبلاگم روز اول سال، هفت ساله می شود. چه زود گذشت... آن موقع ها آخر هر سال آروزهایم را برای سال بعد می نوشتم و بابت چیزهایی که در آن سال بدست آورده بودم از خدا تشکر می کردم.... الان هر چی فکر میکنم درست یادم نمیاد آرزوهام دقیقا چی بودند! آرزوهایم در فراز و نشیب و حوادث زندگی گم شدند....

هفته گذشته کمی خانه تکانی کردم. یک کارگر خانم گرفتم که یک روز آمد و از ساعت 9 صبح تا 4 عصر مشغول تمیز کردن دیوارها و در و پنجره ها بود. خودم هم دو سوم کابینت ها و یک چهارم کمد های دیواری و نیز کمد علیرضا را تکاندم. بقیه کارها مانده و احتمالا می ماند برای سال آینده!!! البته اگر عمری بود و هنوز در این خانه ساکن بودیم! البته خیلی دلم میخواهد تا اواسط فروردین بقیه کمد دیواری و کابینت ها را هم مرتب کنم. باید تلاشم را بکنم ببینم چه میشود! همین جا از همراهی آقای همسر در نگهداری علیرضا و از کمک هایی که در آینده نزدیک در راستای انجام کارهای باقیمانده به من میکند تشکر فراوان میکنم!

خانمی که برای نظافت به خانه ام آمده بود از من فقط دو سال بزرگتر بود. پنج (!!!!) فرزند داشت و همسر افغانی اش حدود سه سال پیش و در حالی که باردار بوده رهایش کرده و برگشته افغانستان و دیگر خبری از او نشده!!! اولین فرزندش را پانزده سالگی به دنیا آورده. یکی دو سال پیش بچه هایش را برداشته و غیر قانونی رفته ترکیه تا انجا به عنوان مهاجر زندگی کند. از رفتار و برخورد مردم ترکیه خییییلی تعریف می کرد. در نهایت به دلیل آنکه بچه هایش در فراگیری زبان ترکی موفق نشده اند و به خاطر تحصیل فرزندانش دوباره به صورت غیر قانونی برگشته ایران!!! خانواده اش ساکن خراسان هستند و خودش در تهران منزل کوچکی اجاره کرده و از طریق کارگری در خانه های مردم امرار معاش میکند. خلاصه اینکه وضعیتش خیلی عجیب و غریب بود....

هم اتاقی ام شلخته و نامرتب است! و امروز معلوم نیست آفتاب از کدام طرف درآمده که دارد کشوهایش را مرتب میکند! آن قدر نامرتب و کثیف است که دلم نمیخواهد چشمم به روی میز و وسایلش بیفتد....

انشاالله چهارشنبه میرویم منزل مادرم و جمعه برمی گردیم و بعدش کل تعطیلات را تا سیزدهم تهران هستیم و بعدش هم چهاردهم تا هفدهم میریم مسافرت!!!! یعنی آن وقتی که همه دارند از مسافرت برمیگردند ما داریم میرویم!!!! دیروز فرمهای مرخصی ام را هم پر کردم و در مورد کارهای انجام شده با مدیرم صحبت کردم و دو تا کاری که از من خواست را هم فوووووری انجام دادم که با خیال راحت دیگر نبینمش انشاالله مگر برای تبریک سال جدید!!!!

خرید عید هم تقریبا منتفی است! فقط یک جفت کفش گرفتم که آن هم از روی نیاز بود و نه سال جدید. اگر توانستم (وقت پیدا کردم) کمی برای علیرضا خرید میکنم. و دیگر هیچ! خریدهای لازم را گذاشته ام برای بعد از عید!

امیدوارم سال جدید برای همه شما و خانواده هایتان سال خوب و سرشار از سلامتی و شادی و البته زیاد شدن اموال (!!) باشه! اگر دیگر آپ نکردم تبریک سال نو را از همین خطوط از من پذیرا باشید.

۱۳٩٢/۱٢/٢٦ | ٧:۳٧ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

www . night Skin . ir