آوای درون

پریروز مجبور شدم سوار مترو شوم. کسی نمی تواند تصور کند چه خاطرات بدی از مترو دارم... خیلی بد بود! بیچاره خواهرم که خیلی بیشتر از من سوار مترو می شود... ناراحت

بعد از اتمام سرماخوردگی نوبت به عود کردن مشکل معده رسید!!! و دو روزی خانه نشین شدم. شکر خدا که این بار خیلی وحشتناک نبود آخ

مقدار خیلی کمی خانه تکانی  کرده ام! یعنی یک چهارم کمدهای دیواری به انضمام کمد علیرضا. فقط همین! امیدوارم امسال بتوانم کمدها و کابینت ها را تمیز کنم افسوس

به طرز خیلی عجیبی بستگان همکارانم در شرکت محل کارم فوت میکنند!!!! در سه ماه اخیر حداقل 10 نفر از بستگان همکارانم فوت کرده اند. البته این غیر از 4 نفری است که از خود کارکنان شرکت در طول سال به رحمت خدا رفته اند! گریه

توجه علیرضا به اطرافیانش بیشتر شده. مثلا وقتی دارم با کسی صحبت میکنم خیلی دوست دارد بداند که دقیقا چه می گویم! اگر نزدیکم نباشد می آید به من می گوید مامان چی میگی؟! از وقتی هم در یکی از کتاب داستان هایش با چراغ راهنمایی آشنا شده، در خیابان دنبال چراغ راهنمایی می گردد و اگر سبز باشد می گوید پس چرا قرمز نداره! قرمز بشه! کمی هم شعر یاد گرفته پسر کوچولوی من... قلب

روزهای آخر سال را اصلا دوست ندارم. شلوغی و ترافیک اش و ولع خرید کردن مردم را هم دوست ندارم. اصلا درک نمیکنم چرا وسایلی که در تمام طول سال می شود خرید را می گذارند آخر سال می خرند!! من خودم شخصا هر وقت به چیزی نیاز داشته باشم خرید میکنم. راستش را بخواهیدحوصله عید دیدنی هم ندارم اصلا. از همین الان غصه دو هفته اول سال را می خورم که چطوری گذرانشان کنم!!!! بجز قسمت رفتن به شهرستان که آن هم احتمالا یک و یا نهایتا دو روزه است بقیه اش چنگی به دل نمی زند. مرخصی هایم هم ته کشیده اساسی!! در نتیجه احتمالا کل روزهای کاری دو هفته اول سال را بروم سر کار. آن هم وقتی تاکسی به زحمت گیر می آید!

داشتم فکر می کردم چه آرزوهایی برای سال جدید دارم... اما واقعیت این است که در چند سال اخیر به ندرت پیش آمده که به آرزوهایم برسم. این بار باید اساسی از خدا قول بگیرم حداقل یکی دوتایشان را برآورده کند! وگرنه باهاش قهر میکنم! نیشخند

 

۱۳٩٢/۱٢/٧ | ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

www . night Skin . ir