آوای درون

بالاخره شرایط غیرعادی (!) تموم شد و از این هفته برگشتیم به شرایط عادی! منظورم اینه که سرماخوردگی طولانی من و علیرضا تموم شد و از اول هفته علیرضا را بردیم مهدکودک. تعداد مرخصیهایی که امسال گرفتم خیلی زیاد شده. علاوه بر مرخصیهای امسال، نصف مرخصیهایی که در چهار سال ذخیره کرده بودم هم تمام شد!

یکی از دوستان دوره لیسانسم حدود سه هفته پیش فرزند دومش را به دنیا آورده. از همین جا بهش تبریک میگم. مادر دوبله بودن خییییلی سخته! دعا میکنم موفق باشه و بتونه فوق لیسانسش را هم بگیره.

تو مدتی که علیرضا سرما خورده بود خیلی لاغر شده بود. خوشبختانه در یک هفته اخیر کمی وزن گرفته.

کلی کارهای پزشکی دارم که باید انجام بشه. بالاخره دیروز رفتیم چشم پزشکی و هر سه تامون ویزیت شدیم. وقتی علیرضا از پشت دستگاه بینایی سنجی آمد پایین تازه یادش افتاده بود چیزی ندیده! دلش میخواست یک بالن بزرگ ببینه مثلا!! :))

یک ذره کوچک خانه تکانی کردم!!! یکی از کابینتها را تکاندم!! به نظرتون تا عید میتونم آشپزخانه را تموم کنم؟ :))

خواهرم از اول این ترم در یک دانشگاه غیرانتفاعی تدریس میکنه و بسیار از رفتار دانشجویان و سطح سوادشون ناراضیه! امیدوارم بتونه جای مناسب تری پیدا کنه. کاش این همه دانشگاه سبز نمی شد! خیلی بده که کسی که از یک دانشگاه طراز اول مدرک گرفته و زحمت کشیده با کسی که شب امتحان کمی درس خونده و با پول مدرک گرفته همسطح حساب بشه!! مخصوصا الان که برای پیدا کردن کار پارتی داشتن حرف اول را میزنه.

برادرم هم واحدهای باقیمانده اش را در این ترم برداشته تا بالاخره لیسانس دار بشه! و البته برگرده پیش مادرم و از شر خوابگاه هم راحت بشه.

این روزها خیلی بی انرژی ام. دلم یک عالمه آفتاب میخواهد و یک هوای لطیف و یک پیاده روی طولانی. از این روزهای دلگیر و ابری خسته شده ام. حال و حوصله عید دیدنی هم ندارم که دلم به آمدن عید خوش باشد.

آخر هفته مراسم چهلم پدرم است....

۱۳٩٢/۱۱/٢٩ | ۱:٥۱ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

www . night Skin . ir