آوای درون

سال 2014 هم شروع شد، با یک برف زیبا.... :)

امیدوارم این سال برای همه سرشار از شادی و سلامتی و موفقیت باشه... و همه دانشجویان در انتظار فراغت از تحصیل، از رساله خود دفاع کنند و  خانم دکتر شوند(مخصوصا مخاطبان خاص!! :P ) و مشکلات شغلی من و آقای همسر هم مرتفع بشه و خیلی آرزوهای دیگه...

علیرضا امروز برای اولین بار برف را درک کرد! پارسال کوچکتر از آنی بود که درست و حسابی بفهمد که برف از آسمان می آید! آن قدر بامزه حرف می زند که بعضی وقتها به او میگویم : علیرضا! بزرگ نشی ها! همین قدری بمون!!! گاهی آن قدر خاطراتش را با جزئیات یادآوری میکند که تعجب میکنم! مثلا همین امروز صبح که با آژانس راهی مهد کودک بودیم، از جلوی پمپ بنزینی که چند وقت پیش در آن بنزین زدیم رد شدیم. و علیرضا برایم تعریف کرد که: یادته بابا به ماشین بنزین داد علیرضا نگاه کرد؟ یادته آب سیب خوردم و بقیه اش را دادم به مامان؟!!!! :) هر وقت در مورد خودش حرف میزند به جای استفاده از ضمیر من از اسم کوچکش استفاده میکند! :)) یک نکته جالب هم اینکه صبحها با غرغر راهی مهد می شود اما به محض رسیدن دیگر مرا فراموش میکند و حتی جواب خداحافظی ام را هم نمیدهد و میپرد تو بغل خانم مربی!!

بچه ها آن قدر زود بزرگ میشوند که پدر و مادرها حیرت میکنند! حتی اگر در فرآیند بزرگ شدن بچه پدرشان درآمده باشد!!!

۱۳٩٢/۱٠/۱۱ | ٩:۳۳ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

www . night Skin . ir