آوای درون

چند روزی است دوران "این چیه؟!" علیرضا شروع شده و گاهی آن قدر مورد چیزهای جزئی سوال می کنه که چند ثانیه ای باید فکر کنم تا برای آن شیئ اسم پیدا کنم!!! از الان باید به فکر دوران "چرا" باشم!! جمله های خیلی بیشتری می سازد و گاهی ضمائر را هم درست به کار می برد... گاهی هم با خودش آواز می خواند! کمی هم شعر یاد گرفته و خلاصه بعضی وقتها دلم می خواهد قورتش بدهم! یا فریزش کنم که در همین سن بماند!

بعدا نوشت: راستی! چند روز پیش 29 ساله شدم. کاش این یک سال آینده تا سی سالگی دیر بگذره... احساس می کنم تحمل بار سنگین سی ساله شدن را ندارم! چهل ساله شدن که دیگر خیلی برایم وحشتناک است!!

بعدا بعدا نوشت: یادم رفت بگم از وقتی که خانم رئیس رفتی بود تو اتاقم در محل کار تنها بودم. چند روزی هست که یکی از خانمهای دفتر که بسیار نچسپ و غیر قابل تحمل است به دلیل مشکلاتی که در اتاق قبلی خودش به وجود آورده و البته مشکلاتی که هم اتاقی قبلی اش هم ایجاد کرده (و تصمیم به جدا کردنشان گرفته اند) را منتقل کرده اند به اتاق من!!! من مانده ام از تز مدیریتی آقای مدیر چه بگویم! و جالب اینجاست که این خانم قبل از آمدن به اتاق من و در حین هماهنگی جهت نزول اجلالشان با من درگیر شدند که جوابشان را دادم و ساکت نماندم. و جالبتر اینکه سعی کردند به محض ورود به اتاق با من دوست شوند که خیلی سرد برخورد کردم. تنها رابطه مان در طول مدت روز سلام اول وقت و خداحافظ آخر وقت. البته از صحبتهای بسیار چیپ و اعصاب خرد کنشان و ظاهر نامناسبشان و انواع و اقسام سر و صداهای مربوط به تماسهای مکرر و کفش پاشنه بلند و .. مستفیض میشدیم که آن را هم به وسیله هدفون تا حدودی برطرف ساختیم!!! خلاصه این هم از شرکت گل و بلبل ما و مدیران بسیار لایق اش.

ناراحتی معده ام چند هفته است که عود کرده و دست از سرم بر نمیدارد! هنوز جرات نکرده ام به نارنگی و پرتقال لب بزنم! انار هم در حد خیلی کم! :(

۱۳٩٢/٧/۳٠ | ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

www . night Skin . ir