آوای درون

امروز به صورت اتفاقی یاد سروش کودکان افتادم و متعاقبا کیهان بچه ها و هفته نامه قاصدک که همراه روزنامه آفرینش منتشر میشد! دلم داستانهای دنباله دار بچگی را خواست. کیو کیو وابروهای جادویی اش که همیشه در تصور کردنش مشکل داشتم، زندگینامه ابن سینا، داستان مصور میمونک که برادر کوچکم خیلی دوستش داشت و به محض رسیدن کیهان بچه ها به خانه از دست پدر می قاپید تا بخواندش!! یادم می آید که سر اینکه اول کداممان مجله ها را بخواند دعوا می کردیم (من و خواهر و برادرم) و من چون زورم می رسید (بزرگتر بودم!!!) سروش را همیشه من اول می خواندم و بقیه نشریات را نوبتی چرخشی میکردیم و البته با تایم مشخص!!! مثلا 3 ساعت اول، سه ساعت دوم... خلاصه اینکه کلی قدرتمند و مدیر بودم آن موقع ها!!!!

ظاهرا داستان آقای هاشمی که تو کتاب اجتماعی بود و می خواستند بروند کازرون (درست یادمه؟) و خیلی داستان های دیگه مثل حسنک کجایی و روباه و زاغ و ... از کتابهای
بچه های دبستانی حذف شده. متاسفم. پسر من که 4 سال دیگه میره مدرسه احتمالا هیچ
خاطره مشترکی از منابع درسی با مادر و پدرش نخواهد داشت...

مدتهای
طولانی بود که علی رغم اینکه رنگهای صورتی و قرمز و آجری را دوست داشتم و به نظرم
لباسهای با این رنگها زیبا بودند ولی خودم برای خوم این رنگهای لباس را انتخاب نمی
کردم. چند وقت پیش یک دفعه دیدم چقدر مانتو و شال و روسری و تیشرت و ... صورتی و
قرمز و آجری برای خودم خریده ام و کلی تعجب کردم!!!

علیرضا
خیلی بامزه شده در صحبت کردن! جمله های کوتاه و قشنگی می سازه. خیلی وقتها دلم می
خواهد علیرضا تو همین سن بمونه. اصلا دلم می خواهد بخورمش و دوباره بگذارمش سر
جاش!! تو شکمم!! بر خلاف گذشته گاهی اجازه میده حسابی بخورمش و بچلونمش!!! البته
نق میزنه و چنگ! ولی همینش هم غنیمته!

دلم
شکلات تلخ می خواهد با چای سبز... چای سبز موجود است ولی شکلاتهایم شیرین هستند...
به نظر من شکلات تلخ را همیشه میتوان خورد ولی شکلات شیرین فقط بعضی وقتها خوب است!

در
تدارک انجام کاری هستم که کلی برای انجامش صبوری کردم!! حالا که وقتش رسیده احتیاج
به دعا دارم... اگر به سر انجام رسید و عملی شد که خبرش را می دهم و اگر نشد که
هیچ! البته اگر نشود مجبور می شوم یک کار دیگر انجام بدهم... بگذریم! بعدا میگم
اگر انجام شد!!!

اضافه
شدن ساعت کاری صدایم را در آورده!!! تو شرکت ما کارها تقریبا مشخصه و چندان زیاد
نمیشه و ارباب رجوع کمی که داریم به خاطر کمبود ساعت کار و نیرو معطل نمیشوند.
خلاصه اینکه اضافه شدن ساعت کار در شرکت ما مساوی است با وقت کشی بیشتر و هزینه
های آب وبرق و اینترنت بالاتر و نگرانی و بلاتکلیفی مادرها و به هم خوردن ریتم
کاری آنهایی که عصرها شغل دوم داشتند... باید درخواست بدیم تایم اینترنت کارمندها
را از 4 ساعت به شش ساعت ارتقا بدهند!!! یعنی واقعا انتظار دارند من پسر دو ساله
ام را از ساعت 7 تا 17 در مهد بگذارم و غروب که میرسم خانه با خوشحالی به کارهایم
برسم و به پسرم محبت کنم وبا او بازی کنم؟؟؟ زنده می مانم آیا؟ البته اینجانب بسیار
منضبط هستم و علی رغم اتمام ساعت شیردهی (یک ساعت مرخصی اول صبح تا دو سالگی
فرزند) و تغییر ساعت کار به 7.5 همچنان ساعت 9 می رسم شرکت!!! چه کنم خب؟ پسرم
زودتر از 8 بیدار نمیشه.

۱۳٩٢/٧/۳ | ۳:۳۸ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

www . night Skin . ir