آوای درون

گر چه چهار سال از اتمام دوره دانشجویی ام می گذرد (هنوز هم آرزو دارم در فضای درس و دانشگاه باشم) ولی باز بوی پاییز و فصل درس برایم خاص و دوست داشتنی است. ذوق خرید کردن و بوی کتابهای نو، کفش های واکس خورده، جورابها و مقنعه های رنگارنگی که هر کدام با یک مانتو ست شوند، خودکارهای رنگی... همه شان را دوست دارم! یادش بخیر وقتهایی که با مادرم برای خرید مانتو و کفش می رفتیم و اعصابش از دستم خرد می شد!! هر چیزی که می پسندید می گفتم این؟؟ خیلی زشته! و خودم هم چیزی نمی پسندیدم!!! دلم برای خرید کردن با مادرم تنگ شده... اصلا دلم برای خود مادرم تنگ شده. برای پدرم نیز هم.

خانم رئیس مستقیم بالاخره از یک دانشگاه معتبر کانادا پذیرش گرفتند و رفتند. من ماندم و کلی کار که قبل تر ها سه نفری انجامش می دادیم و یک مدیر زبان نفهم!

آخر هفته انشاالله یک مسافرت سه چهار روزه می رویم، با همسر و علیرضا و خواهر جانم و همسرش.... احساس می کنم این تابستان از فرسایشی ترین فصلهای زندگی ام بود!!!

علیرضا کوچولوی من ده روز دیگر دو ساله می شود و من ناباورانه بزرگ شدنش را تماشا می کنم... جمله های نصفه نیمه اش را با تمام وجود می بلعم و آرزو می کنم کاش از این به بعد کندتر بزرگ شود!!!

این روزها گرفتار خودسانسوری شدیدی شده ام!!! حرفهایم در دلم و گاهی در گلویم و حتی در زبان و قلمم گیر می کند....

راستی! قالب جدیدم چطور است؟

۱۳٩٢/٦/۱۸ | ۱:٢۳ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

www . night Skin . ir