آوای درون

گر چه در تقویم پارسال و امسالم کارهای جدید علیرضا را تا حد زیادی یادداشت کرده ام (قبلا بیشتر و این روزها کمتر) ولی امروز که به وبلاگ خودم نگاهی انداختم و یادداشت های مربوط به چند ماهگی علیرضا را خواندم دلم تنگ شد برای تک تک روزهای گذشته اش.... حتی برای روزهای طاقت فرسای نوزادی اش، که درد جراحی و ضعف ناشی از طولانی شدن دوران بهبودی و بی خوابی های شبانه و نگرانیهای زیاد در مورد وزن گرفتن و شیر خوردنش امانم را بریده بود. امروز دلم خواست دوباره از علیرضا بنویسم.

حالا که 21-22 ماه از مادر شدنم (حدود 29-30 ماه با احتساب دوره بارداری) می گذرد میفهمم چرا به فرزند میگویند میوه دل... میوه دلم چند هفته ای است که بوس کردن را یاد گرفته. البته به لطف و آموزش خاله جانش! اوائل از دور بوس میفرستاد وبعد یاد گرفت که هر وقت حوصله اش را داشت یا برای گرفتن شکلات و ... صورت را ببوسد و در آخرین ورژن یاد گرفته برای عذرخواهی بوس کند. دیروز به خاطر کار بدی که کرده بودباهاش قهر کردم. چند دقیقه ای گذشت. توی آشپزخانه مشغول کاری بودم که آمد و دستم را بوس کرد.... چه حس خوبی بود.... تو ابرها بودم! البته ناگفته نماند که تا وقتی منافعش ایجاب نکند حاضر به عذرخواهی نمیشود!!

در هفته های اخیر غذا خوردنش هم پیشرفت کرده و سعی میکند با قاشق غذا بخورد. البته من هم در مورد کثیف شدن لباس و ... حساسیت نشان نمیدهم و میگذارم کیف کند. در خوردن غذاهای پلویی پیشرفت خوبی داشته ولی هنوز مایعاتی مثل ماست و سوپ را نمیتواند خوب بخورد. ناگفته نماند که در بین قاشق هایی که خودش در دهان می گذارد (که البته نصفه و نیمه هستند!) خودم غذا در دهانش میگذارم تا گرسنه نماند!

کتاب خواندنش هم قبل از خواب خیلی دوست داشتنی است. از آنجایی که خودم
دوست دارم قبل از خواب کتاب بخوانم او هم کتاب مورد علاقه اشکه عکس هایی از بچه ها در حال غذا خوردن و بازی و ... دارد را می آورد تا عکس هایش را با هم بخوانیم.... اگر هم کتابم را جایی ببیند می آورد و می گذارد زیر بالشم!!

بقیه کارهایش هم باشد برای بعد!

۱۳٩٢/٤/۱۱ | ۱:۳٧ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

www . night Skin . ir