آوای درون

عموی آقای همسر که حدود 6 هفته پیش در بیمارستان بستری شده بود، فوت کردند. این روزها درگیر مراسم ختم و ... هستیم. قرار بود جشن عروسی پسر دومش را امروز برگزار کنند که شد مراسم سوم اش....

عمو محمد از آن آدمهایی بود که میتوانستی همیشه روی حرفش حساب کنی. از آنهایی که وقتی شرایط سخت میشد پیدایش میشد و کار را راه می انداخت. از آنهایی که لبخند زیبایی بر لب داشت و اخمو نبود. از آنهایی که شکوه و شکایت در کارش نبود... از آنهایی که حدود 20 سال در یکی از بهترین دبیرستانهای تهران معلم بود و کلی از آدمهای متخصص کشور شاگردش بوده اند... مثل عموی خودم برایم عزیز بود. همیشه از رفتن به خانه شان خوشحال میشدم  و کنار خانواده خوب و صمیمی اش کلی بهم خوش می گذشت. بیشتر از هر کس دیگری در میان بستگان آقای همسر قبولش داشتم...

در مراسم عقد ام برای اولین بار با دو دخترش آشنا شدم و چقدر برخوردشان گرم و صمیمی بود. وقتی آقای همسر تصمیم گرفته بود با من ازدواج کند اولین کسی که از او پشتیبانی کرد همین عمو محمد بود.

ماجرا از یک سوزش در سینه و بستری شدن در یک بیمارستان کوچک خصوصی شروع شد. در بیمارستان اول تشخیص انسداد عروق قلب دادند و منتقلش کردند به بیمارستان دوم برای آنژیوگرافی. با آنژیو مشخص شد که انسداد عروق زیاد است و نیاز به عمل قلب باز است. بنابراین به مرکز قلب تهران منتقل گردید. و در آنجا بود که یک میکروب ناشناخته وارد بدنش شد (احتمالا! چون پزشکان هیچ وقت نتوانستند تشخیص قطعی بدهند!!) و اوضاع مدام بدتر شد و مرکز قلب تهران حتی یک پزشک داخلی خوب هم نداشت که به اوضاع رسیدگی کند و اوضاع آن قدر بد شد که منتقلش کردند به بیمارستان مسیح دانشوری که ویژه تخصص داخلی است. در آنجا هم پزشکان هر روز حرفی جدید برای گفتن داشتند و کاری از پیش نبردند و نهایتا آمبولی ریه و افت شدید فشار و ......

روحش شاد.

۱۳٩٢/٤/٢ | ٩:٥۱ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

www . night Skin . ir