آوای درون

دیروز دو تا از دوستان خیلی خوب دوره لیسانس ام آمده بودند خانه ما، خوش گذشت... با الهام و نازنین کلی صحبت کردیم و از اخبار بقیه دخترهای دوره خبر گرفتیم... هر کس یک جای دنیا، مشغول است، بیشترشان درس می خوانند، بعضی ها کار می کنند، از بین هم دوره ای هایم دومین مادر منم، چهارمی هم 2-3 ماه دیگه مادر میشه... علیرضا هم حسابی بازی و شیطنت کرد. وقت خوابش هم کلی نق زد تا خوابش رفت.

برگشتن به کار تو روحیه ام تاثیر خوبی داشته. کارم سبکه و فرصت میکنم کمی مطالعه کنم. فقط رفت و آمدش سخته و صد البته دوری از علیرضا! صبح ها آقای همسر علیرضا را می برد خانه مادربزرگش. من ساعت 7 سوار سرویس شرکت می شوم و ساعت 1.5-2 از محل کار میام بیرون و حدود 2.5 می رسم پیش علیرضا خان! از آنجا آژانس می گیرم و حدود 3-3.5 می رسیم خانه. از آن زمان تا 9.5 - 10 (که علیرضا می خوابد) هم بیشتر وقتم را با علیرضا هستم و اگر فرصت شد کمی هم به امور منزل می رسم. بعد از آن تا 12-12.5 به کارهای منزل و ... می رسم. بعضی وقت ها هم صبح قبل از رفتن به شرکت کمی از کارهای خانه را انجام می دهم....

خسته ام مثل تمام هفت ماه گذشته! کم خوابی بد جوری برام آزار دهنده شده. ماه ها است که بیشتر از سه ساعت و نیم (در حالت خوب) خواب یکسره نداشته ام. چند هفته است که به زحمت روزی 5-6 ساعت می خوابم.... خستگی تو تنم مونده... هر کاری که انجام میدم باز کارهای نکرده ای هست. همین بد خوابی باعث بی حوصلگی و بد غذایی و ثابت موندن وزن و ... میشه. آقای همسر هم خسته است... گر چه از رساله اش دفاع کرد ولی کار تدریس و پروژه و ... هنوز ادامه داره... مقاله های نانوشته و کارهای زمین مونده و کمبود استراحت خسته اش کرده... 

ناشکری نمی کنم. خیلی هم خدا را شکر می کنم که سالم هستیم و همدیگر را داریم... که علیرضا حالش خوب است، که مشکل خاصی نداریم... این کمبود وقت و کمبود استراحت را هم تحمل می کنیم به امید روزهای بهتر!! (بعضی وقتها واقعا دلم می خواهد این زندگی شهری و پر جنب و جوش و شلوغ تهران را رها کنیم و برویم در یک روستای دنج زندگی کنیم!!!)

علیرضا هم 6 روز پیش هفت ماهه شد. سینه خیز اتاق را گز می کند و هر چیزی که به دستش برسد را دهان می برد... چشم از او نمی توان برداشت! علاقه اش به سوپ و حریره بادام و سرلاک بیشتر شده، ماست و آب سیب را خیلی دوست دارد. زرده تخم مرغ را هم با حالت تعجب و مزه مزه کردن می خورد!! خلاصه بزرگ شده نی نی ریزه میزه ما! بیدار که می شود در تختش می چرخد و از لای میله ها نگاه می کند و می خندد... بزرگتر که بشود دلم برای کارهایش تنگ خواهد شد.... نی نی ای که لباس های سایز صفر به تنش زار می زد، کلی لباس تنگ و کوتاه شده دارد... دلم برای تک تک لحظات بزرگ شدنش تنگ خواهد شد...

 

۱۳٩۱/٢/۳ | ٩:۱٦ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

www . night Skin . ir