آوای درون

1) چهارشنبه برای اولین بار به انگشت علیرضا چسپ زخم زدم! آن قدر از دیدن تصاویر رنگی کتابی که نشانش داده بودم هیجان زده شد که به طرفش حمله کرد و با لبه کاغذ دستش را برید. جالب این بود که اصلا نفهمید چه بلایی سر خودش آورده!! چسپ خیلی زود کنده شد! هم به دلیل بزرگ بودنش و هم به دلیل بازی کردن علیرضا...

2) چهارشنبه شب خواهرم و همسرش را بعد از سه هفته از عروسی شان پاگشا کردم. علیرضا برای اولین بار غریبی کرد! (همسر خواهرم را خیلی کم دیده) جالب این است که به شخص غریبه نگاه میکند و گریه میکند! این جور نیست که نگاهش را از او بر دارد!

3) پنجشنبه بعد از دو ماه و نیم رفتیم به دیدن پدر و مادرم! خواهرم و همسرش و برادرم هم آمده بودند. کلی خوش گذشت. جمعه ظهر هم همگی مهمان مادربزرگم بودیم و آنجا هم دایی و دختر دایی هایم را دیدم و دیداری تازه شد... جمعه عصر هم برگشتیم تهران. این بار زیاد سخت نگذشت با علیرضا. بیشتر مدت راه را توی صندلی خودش نشست...

4) یکی از نکات شگفت انگیز مادر بودن داشتن احساس مادرانه نسبت به تمام بچه هاست!! به طور ناخودآگاه به بچه ای که بدون اجازه مادرش کاری بکند می گویم این کارو نکن مامان جان! ...

5) الان که دقت میکنم هم در مورد خودم و هم همسرم میبینم که توقعات هر دومان که فرزند اول هستیم از پدر و مادرمان کمتر از خواهر و برادرهایمان بوده و هست... البته روی ما هم حساب بیشتری باز میکنند و بیشتر قبولمان دارند و حرفمان هم بیشتر برو دارد!!

6) کمد علیرضا را مرتب کردم. کلی از لباسهایش برایش کوچک شده اند. خوشحالم!! اما مثل تمام مادرها دلم برای کوچکی هایش تنگ میشود....

7) درگیری ذهنی این روزهایم برگشتنم به کار است... مرخصی ام 27 اسفند تمام میشود... چه زود گذشت! این چند ماه خیلی سخت بود و خیلی شیرین. کاش تمام نمیشد!!

۱۳٩٠/۱٢/۱٤ | ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

www . night Skin . ir