آوای درون

گذر زمان سریع تر آنچه فکر می کردم مرا به اینجا رساند: امروز غذای کمکی را برای علیرضا شروع کردم! حریره بادام!

22 هفته گذشت از روزی که آمد، زودتر از موعد.

دیشب لباس بیمارستانش را بیرون آوردم و دیدم که قد لباس تا زانوهایش می رسد.

کار راحتی نیست مادر بودن!! بیست و چهار ساعته آن-کال (!!) بودن، خواب تکه تکه شده و غذا خوردن های سرپایی و یک دستی انجام دادن کارها (وقتی با اون یکی دست یک نی نی شیطون را بگیری و با خودت این ور و اون ور ببری!! و البته اون هم دلش بخواد همه چیز رو ببینه) و البته کم و نایاب شدن اوقات شخصی. وقت هایی که در آن کتاب بخوانی، یا هر کاری که دوست داشته باشی انجام بدهی. البته تمام کارهایی که برای پسرم انجام می دهم دوست داشتنی هستند... بازی کردن، خنداندن،... حتی با تلفن حرف زدن وقتی آن سوی خط کارمند بخش اداری شرکت باشد و این سوی خط علیرضایی باشد که بخواهد گوشی تلفن را بخورد!!

ناگفته پیداست که چقدر دلم ورزش می خواهد و مطالعه و تفریح. و چقدر خوابم می آید خیلی وقت ها!! و چند ماهی است که آرزو به دلم مانده که 4-5 ساعت یکسره بخوابم و گوشم گوش به فرمان نباشد برای شنیدن صدای ریز و کوچولوی علیرضا که: مامان گشنمه!!!

نه اینکه ناراضی باشم یا بخواهم غر بزنم! فقط کمی از شرح حال بود!

گذشته از سختی ها، شیرینی هایش بیشتر شده. صداهای جدید، اداهای جدید، کارهای جدید. دوست دارد همه چیز را به دهان ببرد. اخیرا اگر چیزی دم دستش نباشد بلوزش را بالا می کشد و به دهان می برد!! غش غش خندیدن هایش دلم را می برد! سرفه کردن های الکی برای بازی یا شاید هم جلب توجه، موز خوردنش!!! (یک بار یک موز را بهش دادیم مزه مزه کند، مگر ول می کرد؟!!! آن قدر ازش خورد که نگران شدم اتفاق بدی برایش بیفتد!) چیز زیادی نمانده که بتواند شصت پایش را در دهانش بگذارد!!! از حمام کردن و آب بازی خیلی لذت می برد...

موجود بانمک و البته بسیار بلایی است!!! خدا به دادم برسد وقتی که راه بیفتد! از پسش بر نمی آیم.

اگر کاری را بخواهد انجام بدهد و نتواند گریه ای سر می دهد که آن سرش ناپیدا!!! تحمل نتوانستن را ندارد!!

با اینکه راحت نبود اصلا، ولی زود گذشت این 22 هفته (البته درست تر بود که 34 هفته قبلش را هم حساب کنم!!!!). چشم روی هم بگذارم این هفته ها تبدیل می شود به ماه. و ماه ها تبدیل می شود به سال ها... آرزوهایم برای او هم روز به روز قد می کشند... وقتی از دیدنم خوشحال می شود و ذوق می کند و با چشم تعقیبم می کند بال در می آورم. می دانم در این دنیا دوست تر دارد مرا!

فقط کاش در این میان پدر و مادرم هم تهران بودند، و مادرم کمکم می کرد... گرچه گاهی می آیند برای دیدن علیرضا.

آقای همسر هم با اینکه دو سه ماه پیش از رساله اش دفاع کرد ولی هنوز سرش شلوغ است. گاهی در تاریکی هوا می رود و در تاریکی هوا هم بر می گردد... من می مانم و دست تنهایی. من می مانم و خستگی... و خانه ای که در این 4 ماه اخیر جز دو باری که پدر و مادرم آمدند و یک باری که برادرم آمد و یک باری که خانواده همسرم سری زدند و یکی دو تا از دوستان، کسی به آن نیامده... گله ای نیست، همه سرشان شلوغ است... البته خواهرم سعی می کند بیشتر پیشم بیاید.

بیرون بردن علیرضا هم برایم سخت است وقتی تنهایم. در نتیجه جز جمعه ها، جایی نمی روم! البته به جز بیرون رفتن های دزدکی ده - بیست دقیقه ای وقتی علیرضا خواب باشد!

خلاصه این هم روزهای مادرانه در چند خط. مختصر! توضیح دادنم هیچ وقت خوب نبوده!!

۱۳٩٠/۱٢/۱ | ٤:٢۱ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

www . night Skin . ir