آوای درون

1) این روزها خیلی بی انرژی شده ام و اصلا نمی تونم به خودم فشار بیارم، گرمای هوا هم مزید بر علت شده! دلم می خواد درست و حسابی آشپزی کنم و یک غذای خیلی خوشمزه درست کنم، چون آشپزی رو دوست دارم و ازش لذت می برم، اما انرژی زیاد وقت گذاشتن برای کارهای منزل رو ندارم! در نتیجه به غذاهایی که راحت تر آماده می شوند بسنده می کنم (می کنیم!!). در وصف بی انرژی بودنم همین بس که از دیروز تا الان هیچ ظرفی نشسته ام به جز یک کارد و دو تا لیوان!! آن هم چون واقعا لازمشان داشتم و حوصله پیدا کردن آیتم مشابه را نداشتم!!!!

2) آقای همسر حسابی وقت و انرژی گذاشتند و به کارهای خانه جدید رسیدگی کردند و امروز هم رفته اند برای تمیز کردنش! اگر خدا بخواهد فردا وسایلمان را بسته بندی می کنیم و آخر هفته هم اسباب کشی. در این گیر و دار پدر و مادرهایمان بیشتر از خودمان عجله و استرس دارند و مخصوصا پدر همسرم لطف کردند و در کارهای تعمیرات منزل جدید کمک کردند و مادر همسرم هم از یک ماه پیش کارتن خالی جمع آوری کرده اند! و مادر من هم می خواهد از شهرستان بیاید و در چیدن وسایل کمک کند و همچنین برادرم هم گفته هر وقت خواستید اسباب کشی کنید سوت بزن از اصفهان بیام!! و همچنین چند تا از دوستان نازنین که از مدتها قبل اعلام آمادگی کرده اند! خلاصه فقط خودمان دو تا هستیم که هیییچ عجله ای نداریم! چون تا 15 روز دیگر هم می توانیم در محل فعلی بمانیم. 

2) دلم مسافرت می خواهد! دلم میخواهد چند روزی از همه چیز دور باشیم، نه ایمیلی چک کنیم و نه تلفنی جواب بدهیم و نه....

3) اوضاع شرکت محل کارم خوب نیست! نه از نظر مزایا و نه کاری و نه افراد همکار! از پارسال بدهی های شرکت زیاد شده و مزایایمان را یکی در میاد می دهند! از لحاظ افراد بیسواد و خاله زنک و ... هم که نگویم بهتر است! البته یک هم اتاقی خیلی خوب دارم. چند هفته ای است که بالاخره بعد از دو سال و نیم نالیدن از هم اتاقی های بد، با یک خانم خوب که از بدو ورودم به شرکت با من رفتار خوبی داشته هم اتاقی شده ام. تنها کسی است که در دفتر محل کارم تحصیلات خوبی دارد و بیسواد نیست (البته بجز من!!! زبان)! و البته او هم خیلی تلاش کرد که هم اتاقی بشویم! خلاصه با اینکه پانزده سال از من بزرگتر است رابطه خوبی داریم... تازگی ها سرپرست گروه ما شده (الته گروه ما فعلا فقط دو نفر است! من و او) و اگر حکم رئیس گروهی به او بدهند بسیار خوشحال می شوم و خیالم هم راحت می شود. اما هر چه باشد کل مجموعه شرکت چنگی به دل نمی زند. اگر بشود دور کار بشوم خیلی خوب می شود!! خانم مذکور هم به فکر رفتن است و اگر شرایط کاری تغییر کند می رود.

4) فشردگی کارهای آقای همسر به خاطر مسائل جابجایی منزل و به تهران آمدن مادرم به خاطر بیماری خاله ام و ... باعث شده که از اوائل اردیبهشت تا الان حتی به منزل پدری ام هم نروم. کاش فرصتی بشود که آخر هفته آینده سری بهشان بزنیم.

۱۳٩٠/۳/۳۱ | ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ | آوای درون | نظرات () |

www . night Skin . ir