آوای درون

١) روزها چه زود می گذرد... و چه گرم. و چه خسته کننده.

٢) از اواسط فروردین دنبال خانه می گشتیم. محدوده و قیمت و متراژ تقریبا معلوم بود و لذا این گشتن ها در عرض چند روز به پایان رسید و قبل از بالا رفتن قیمت ناشی از تحویل شدن سال جدید (!!) یک آپارتمان نقلی پسند کردیم و اواخر فروردین قولنامه کردیم. البته فروشنده محترم به اخلاق خوب و .. معروف بودند (بنگاه دار و مستاجر خانه مزبور) ولی مادرشان که در تمام کارها حتی زدن یک امضای روتین اداری همراهیشان می کردند بسیار سفت و سخت بوده و در کوچکترین مسائل (تخفیف در قیمت و تخلیه به موقع) نمی خواستند با ما همکاری کنند. خلاصه محضر رفتن به خاطر کارهای فک رهن و مدارک لازم شهرداری و تخلیه به موقع (به خاطر پافشاری ما، چون معتقد بودند پول ما را بدهید و بعد خودتان با مستاجر در مورد تخلیه موافقت کنید!!!) و خلاصه هزار جور کار اداری و بانکی به تاخیر افتاد و در نهایت سیزده روز پیش کار خریداری خانه و تحویل گرفتن به پایان رسد و نفس راحتی کشیدیم!!

از آن موقع هم دنبال نقاش برای رنگ کردن مجدد و تعمیرات جزئی (سرویس کولر و تاسیسات روشنایی و تعویض قفل در و .... ) هستیم و گویا این کارهای جزئی از خود خرید کشدارتر هستند!! خلاصه اینکه در حال دنبال کردن این جور کارها هستیم و با اینکه فکر می کردیم ١٣ تا ١۵ خرداد نقل مکان می کنیم الان فکر می کنیم ١٩ و ٢٠ خرداد نقل مکان داریم و شاید هم یک هفته عقب بیفتد!!

٣) خاله کوچکم که چند سالی است درگیر بیماری است دو هفته ای است که در یکی از بیمارستانهای تهران بستری است و از چهارشنبه قبل به بخش آی سی یو منتقل شد. البته دیروز کمی حالشان بهتر بود... التماس دعا از تمام دوستان برای شفای بیماران از جمله خاله عزیزم دارم. مادرم هم دو هفته ای پیش خاله ام بود و دیروز با بهبود نسبی و آمدن یک همراه دیگر جهت ماندن در بیمارستان (دختر خاله کوچکم هم به دختر خاله بزرگم اضافه شد) برگشت به خانه اش!

۴) روزشماری می کنم برای آینده. از خسته کننده بودن این روزهاست یا از تصوراتم برای روزهای آینده؟؟ همیشه عجول بوده ام، اکنون نیز!

۱۳٩٠/۳/۱٦ | ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ | آوای درون | نظرات () |

www . night Skin . ir